گنج

بخش ۶۵ - رضی آرتیمانی قُدِّسَ سِرُّه

۱۴ بیت

اسم شریفش میرزا محمد رضی از سادات رفیع الدرجات آرتیمان، مِنْمحال توسرکان مِنْتوابع همدان. سیدی است صاحب ذوق و حال و عارفی باافضال. در معارف الهیه، مسلم افاق و در مدارج حقانیه درعالم، طاق. معاصر شاه عباس ماضی صفوی و والد میرزا ابراهیم متخلص به ادهم است که از شعراست. یک هزار بیت دیوان دارند. تیمناً و تبرّکاً برخی از اشعارش نوشته می‌شود:

مِنْقصایده فی المواجید
بس که بر سر زدم ز فرقت یارکارم از دست رفت و دست از کار
مشربم ننگ و عشقِ شورانگیزمرکبم لنگ و راه ناهموار
ای که در عشق دم زنی به دروغخویش را هرزه می‌کنی آزار
این قدر شور نیست در سرِ توکه پریشان شود ترا دستار
خنده زان رو کنی چو بی دردانکت ندادند ذوق گریهٔ زار
در ره دوست پوست پوشیدیمتا فکندیم هفت پوست چو مار
هیچ کس زو به ما نداد نشانخاطر از هیچ جا نیافت قرار
تا به جایی رسید شور جنونکه بر افتاد پردهٔ پندار
دوست دیدم همه به صورت دوستیار دیدم همه به صورت یار
خانهٔ او ز هر که جستم، گفتلیسَ فِی الدار غیره الدیار
ای که گویی که دل ازو برگیرگر توانی تو چشم ازو بردار
دور اگر نیست بر مراد مرنجکه نه در دست ماست این پرگار
صوفی ار سجدهٔ صنم نکنیخرقه خصمت شود، کمر زنار
مرگ بهتر که صحبت بی دوستگور خوشتر که خلوت بی یار

٭٭٭

کوی عشق است این و در وی صدبلاراه عشق است این و در وی صد خطر
آسمان اینجا ببوسد آستانجبرئیل اینجا بریزد بال و پر
جان دهند اینجا برای دردِ دلسر نهند اینجا برای دردسر
دیده بردوز از خود و او را ببینخود مبین اندر میان او را نگر
خود بسوز و هرچه می‌خواهی بسازخود بباز و هرچه می‌خواهی ببر
در کلاه فقر می‌باید سه ترکترک دین و ترک دنیا، ترک سر
بوالعجب طوریست طور عاشقانجمله باهم دوست‌تر از یکدگر
جای در زندان و دایم در سرودپای در دامان و دایم در سفر
در فراق یکدگر اشکند و آهدر مذاق یکدگر شیر و شکر
نامه و پیغام گو هرگز مباشمی‌دهند اینجا به دل از دل خبر
مِنْرباعّیاته فی المعارف
در عشق اگر جان بدهی جان آنستای بی سر و سامان، سرو سامان آنست
گر در ره او دل تو دردی داردآن درد نگهدار که درمان آنست

٭٭٭

گر بویی از آن زلف معنبر یابیمشکل که دگر پای خود از سریابی
از خجلت دانایی خود آب شویگر لذت نادانی ما دریابی

٭٭٭

از دوری راه تا به کی آه کنیاز رهرو و رهزن طلب راه کنی
یارب چه شود که بر سر هستی خودیک گام نهی و قصّه کوتاه کنی
ساقی نامه
الهی به مستان میخانه‌اتبه عقل آفرینان دیوانه‌ات
به میخانهٔ وحدتم راه دهدل زنده و جان آگاه ده
دماغم ز میخانه بویی شنیدحذر کن که دیوانه هویی شنید
بزن هر قدر خواهیم پا به سرسر مست از پا ندارد خبر
به میخانه آی و صفا را ببینمبین خویشتن را خدا را ببین
بس آلوده‌ام آتش می کجاستبر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست
تو شادی بدین زندگی عار کوگشودند گیرم درت بار کو
جهان منزل راحت اندیش نیستازل تا ابد یک نفس بیش نیست
همه مستی وشور و حالیم مانه چون توهمه قیل و قالیم ما
مغنی سحر شد خروشی برآرز خامان افسرده جوشی برآر
بیا تا سری در سر خم کنیممن و تو، تو و من همه گم کنیم
کدورت کشی از کف کوفیانصفا خواهی اینک صف صوفیان
ازین دین به دنیافروشان مباشبجز بندهٔ ژنده پوشان مباش
به شوریدگان گر شبی سر کنیوزان می که مستند لب تر کنی
جمال محالی که حاشا کنیببندی دو چشم و تماشا کنی
که گفتت که چندین ورق را ببینورق را بگردان و حق را ببین
رخ ای زاهد از می پرستان متابتو در آتش افتاده‌ای من در آب
نماز ار نه از روی مستی کنیبه مسجد درون بت پرستی کنی
دلم گه از آن گه ازین جویدشببین کاسمان از زمین جویدش