گنج

بخش ۵۴ - خسرو دهلوی قُدِّسَ سِرُّه

۱ بیت

امیر یمین الدین خسرو بن امیر محمود از مشاهیر امرا و شعرا بوده. پدرش از ترکستان و از طایفهٔ لاچین و سالها در دهلی به منصب امارت بر همگنان مباهی بوده. از سلطان محمد تغلق شاه الطاف دیده. عاقبت در غزوهٔ کفره شهید گردید و خلف الصدق او خسرو به مرتبهٔ امارت سربلند و از مراحم سلطانی بهره‌مند آمد. بنا بر ضیاء فطرت و صفای طویت همت بلندش به امارت ظاهر قناعت ننمود. طالب خسروی معنوی و امارات خسروی گردید، نعمت فقیری را بر امیری و دولت اُخروی را بر خسروی راجح دید. لاجرم دست به دامن شیخ کرام شیخ نظام که سر حلقهٔ اولیای زمان و سردفتر اصفیای آن دوران بود زد و از وارستگان شد. چنانکه شیخ نظام می‌گفتی امید است که مرا به سوز سینهٔ این ترک بخشند. پانصد هزار بیت شعر دارند. با شیخ سعدی صحبت داشته. هفتاد و چهار سال عمر کرده. در سنهٔ ۷۲۵ در مقبرهٔ شکرگنج مدفون شد:

مِنْغزلیاته
ای عشق کار تو به چو من ناکسی فتادگویا کسی نماند جهان خراب را

٭٭٭

پند کسم به دل ننشیند که دل ز عشقپر شد چنانکه جای نمانده است پند را

٭٭٭

بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منستهم به خاک سر آن کو که مشویید مرا

٭٭٭

تو ای صنم که مرا در دلی چه سودم از آنکه در میان من و دل هزار فرسنگ است

٭٭٭

یک قدم بر جان خود نه یک قدم برهر دو کونزین نکوتر رهروان عشق را رفتار نیست

٭٭٭

خوشم به دولت خواری و ملک تنهاییکه التفات کسی را به روزگارم نیست

٭٭٭

به خدا که سینهٔ من بشکاف و دل برون کنکه درون خانهٔ تو دگری چه کار دارد

٭٭٭

من ناتوان ز یاد کسی گشتم ای طبیبآن دارویم بده که فراموشی آورد

٭٭٭

به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهندهر آن کسی که به اولین دهند، آن ندهند

٭٭٭

کنم گر از تو فراموش خاک بر سر منبه زیر خاک که خشتم به زیر سر باشد

٭٭٭

خسرو است و شب افسانهٔ یار و هر یارقدری گرید و هم بر سر افسانه رود

٭٭٭

گفتی که یار دیگر جا کرده در دل توتو جای می‌گذاری از بهر یار دیگر

٭٭٭

هر دو عالم قیمت خود کرده‌اینرخ بالا کن که ارزانی هنوز

٭٭٭

حسد می‌بردی ای دشمن به عقل و دانش خسروبیا تا بر مراد خاطر خود بینی اکنونش

٭٭٭

بسیار بکوشم که بپوشم غم خود لیکآتش چو بگیرد نتوان داشت نهانش

٭٭٭

هر که بر جان عاشقان خنددگریه‌ای واجب است بر حالش

٭٭٭

به دامن می‌نهفتم گریه ناگه مست بگذشتیشدم رسوا من تردامن و صد چاک دامن هم
ملامت بر دل صد پارهٔ عاشق بدان ماندکه باشد زخم شمشیر و بدوزندش به سوزن هم

٭٭٭

گفتم احوال دل خویش نگویم به کسیلیک از بی خبری رفت به عالم خبرم

٭٭٭

بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفتبوی یوسف دهد ار باز کنی پیرهنم

٭٭٭

ای خردمند در این گوش سخن‌های کسی استکی توانم که سخن‌های ترا گوش کنم

٭٭٭

به طعنه گفت خسرو توانی رستن از دستمتوانم خاصه با این زور بازویی که من دارم

٭٭٭

گفتم ز زلف چون تویی زنار بندم گفت رودر کفر هم صادق نه‌ای زنار را رسوا مکن

٭٭٭

ای که در دیده درونی و در آغوش نه‌ایهم به جان تو که یک لحظه فراموش نه‌ای

٭٭٭

شنیده‌ام که سگان را قلاده می‌بندیچرا به گردن خسرو نمی‌کنی رسنی

٭٭٭

مِنْقصایده
راست رو را پیر ره کن گرچه زن باشد که خضرچون به ظلمت ره کند گم مادیانش رهبر است
جعفر آن باشد که طیار از فلک بیرون رودنه کسی کو بال را طیار دارد جعفر است
در تصوف رسم جستن خنده کردن بر خود استدر تیمم مسح کردن خاک کردن بر سر است
گر تو سر بازی چه حاجت خرقهٔ رنگین به دوششیر را در حمله نه برگستوان نه مغفر است
عاشقی‌رنج‌است و مردان را به سینه راحت استسلسله بند است و شیران را به گردن زیور است
ناکس‌و کس هرکه حرص مال دارد دوزخی استعود و سرگین هرچه درآتش فتد خاکستر است
کار اینجا کن که تشویش است در محشر بسیآب از اینجا بر که در دریا بسی شور و شر است
رباعی
از شعلهٔ عشق هرکه افروخته نیستبا او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نه‌ای ز ما دور که ماآتش به دلی زنیم کان سوخته نیست

٭٭٭

ای از تو مرا امید بهبودی نهبا من تو چنانکه پیش ازین بودی نه
می‌دانستم که عهد و پیمان مرادر هم شکنی ولی به این زودی نه
در ترغیب احباب به صحبت یکدیگر و فنای عالم
گر آسایشی داری از روزگاروصال عزیزان غنیمت شمار
به جمعیت دوستان روی نهپراکندگی را به یک سوی نه
به دوری مکوش ار که بدخوست یارکه خود دوری افتد سرانجام کار
اگر جامه تنگ است پاره مکنکه خود پاره گردد چو گردد کهن
مزن شاخ اگر میوه تلخ است و تیزخود افتد چه پیش آیدش برگ ریز
چو لابد جداییست از بعدِ زیستبه عمدا جدا زیستن بهر چیست
در ستایش خاموشی
درختی که دور افکند برگ و شاخکند سایه بر زیردستان فراخ
گرت هست بازوی دولت هزاردر آغوش تست آنچه داری بیار
چو بیش و کمی نیست در مغز و پوستز نفرین بدخواه و تحسین دوست
ندانم چرا مردم سنگدلازین شاد گردند و زان تنگدل
مرا دولت نیستی شد پسندکه اینجا و آنجا شوم بی گزند
چه کار آید این هستی بی صفاکه بیش از دو روزی ندارد وفا
چرا نیستی را نگیرم به زورکه همراه من بود خواهد به گور
درِ فتنه بستن زبان بستن استکه گیتی به نیک و بد آبستن است
پشیمان ز گفتار دیدم بسیپشیمان نگشت از خموشی کسی
رهایی همه جا به کم گفتن استدُرْاز رشته ایمن به ناسفتن است
نترسم من ار عالمی پر خر استمگر از خری کآدمی پیکر است

٭٭٭

تو پنداری جهانی غیر ازین نیستزمین و آسمانی غیر ازین نیست
چو آن کرمی که در پیله نهان استزمین و آسمان او همان است
بود سوزن به از تیغ برندهکه این دوزنده باشد آن درنده

٭٭٭

طرفه زمانی است دمِ صبحگاههم ورعش خوش بود و هم گناه