گنج

بخش ۴۷ - حسینی هروی نَوَّرَ اللّهُ مَرقَدَهُ

۲ بیت

امیر حسین ابن عالم بن ابی الحسین و جامع علوم ظاهریه و باطنیه و حاوی فضایل عقلیه و نقلیه. پس از ترک سلطنت به مولتان رفته خدمت شیخ رکن الدین ابوالفتح که به یک واسطه ازمریدان شیخ بهاءالدین زکریای ملتانی است، رسیده. بعضی گویند که به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا فایض گردیده. عَلی أَیُّ حال از اماجد ارباب مقامات و از اکابر اصحاب کرامات و از محققین زمان خود بوده. نثراً و نظماً کتب محققانه تصنیف فرموده. مِنْجمله در منثورات: نزهت الارواح و صراط المستقیم و روح الارواح و درمنظومات: کنزالرموز و زاد المسافرین و طبع فقیر را به طرز زادالمسافرین کمال انس است. لهذا بر سنن آن انیس العاشقین را پرداخته. گویند طرب المجالس نیز منسوب به اوست. دیده‌ام سوؤالات گلشن راز شیخ محمود از ایشان و آن هفده سوؤال و افتتاحش بدین منوال است:

نظم
ز اهل دانش وارباب معنیسؤوالی دارم اندر باب معنی
نخست از فکر خویشم در تحیرچه چیزاست آن که خوانندش تفکر

الی آخره.

گلشن در جواب این سؤال‌ها است. غرض، وفاتش در سنهٔ ۷۳۸ در هرات و از آن جناب است:

مِنْ مثنوی زادالمسافرین

آنجا که حریم بی نیازی استاندیشهٔ ما خیال بازی است
حرفی که رود ز راه تقلیدخرسندی طبع دان نه توحید
قومی که ز جمله پیش دیدنددر آینه عکس خویش دیدند
همواره به گرد خود تنی توآن گه دم معرفت زنی تو
در آینه دیده‌ای هوا راگویی که شناختم خدا را
او را چو همیشه او تمام استگستاخ مرو که کار خام است
زنهار به حجت و قیاسیغره نشوی به حق شناسی
مشکل بود ای غریب گمراهگند بغل و ندیمی شاه
شبلی چو در این تحیر افتادروزی دَرِ این سوؤال بگشاد
حکایت
آمد برِ آن جهان پر شورمقبول ازل حسین منصور
پرسید که این چه کار سازیستدر حقه نگر چه مهره بازیست
اللّه چه لفظ یا چه نام استکو ورد زبان خاص و عام است
گفتا نی‌ام از حقیقت آگاهلیکن همه در تو بینم این راه
تحقیق تو چیست بی تو بودنزین بیش نمی‌توان نمودن
هر یک به اشارتی دویدندکردند بیان چنانکه دیدند
در دیدن‌شان شکی نباشدلیک آن همه جز یکی نباشد
آن دیده که او دویی نبیندجز وحدت معنوی نبیند
در راه تو ای غریب دلتنگبیرون ز تو نیست هیچ فرسنگ
بیگانه ز آشنایی ماستپیوستن او جدایی ماست
آه این چه ترانه می‌زنم منعمری است همی که جان کنم من
از خویشتنم خبر نیامدجز یک دم سرد برنیامد
بسیار دویدم از چپ و راستحاصل نشد آنچه دل همی خواست
هر طایفه را بیازمودمگه پیر و گهی مرید بودم
با هر که دلم زد این نفس راآسوده ندیده هیچ کس را
کس را به حقیقتش گذر نیستوز رفتن و آمدن خبر نیست
گویند عنان خود چه تابیگم شو که چو گم شوی بیابی
این نکته نمود ناصوابمچون گم شوم آنگهی چه یابم
نایافته را کسی چه جویدگم گشته ز یافتن چه گوید
تا کی طلبم در این ره او رااین چیست که گم کنم من او را
می‌سوزم و زهرهٔ نفس نیستدرمان چه کنم که دسترس نیست
این سوخته چند کاهد آخراز سوختنم چه خواهد آخر
هر دم غمش آتشی فروزدتا سوخته را دوباره سوزد
ای هم تو ز چشم خود نهانینادان شده‌ای و می‌ندانی
ای پنج و دو را شمار با توتو غافل و جمله کار با تو
بر خود نظر از حواس کردیحیوانِ دگر قیاس کردی
خطاب به حضرت جامعهٔ انسان
ای قطره تو غافلی ز دریادر جوی تو می‌رود هویدا
اللّه به حول در نهاد استاما نه حلول و اتحاد است
آیینهٔ هر دو عالمی توبندیش که با که همدمی تو
ای صورت خوب و زشت با توهم دوزخ و هم بهشت با تو
در برج تو آفتاب و ماه استلیکن پس پردهٔ سحاب است
داری تو زمین و آسمانیگر یافته‌ای بده نشانی
پیدا و نهان و بود و نابوددر لوح تو هست جمله موجود
گر دیدهٔ دیده را گشاییدر خود همه را به خود نمایی
دانی چو ببینی از چپ و راستکاین هجده هزار عالم اینجاست
ای بی خبر از جهان معنیبا تو چه کنم بیان معنی
تا در نظرت امید و بیم استراهت نه صراط مستقیم است
عمری سر و پا برهنه رفتیلیکن قدمی به ره نرفتی
چندین تک و پوی تو دو گام استبردار قدم که ره تمام است
اول ز تو رفتن است و دیدنآخر همه بردن و رسیدن
فانی شو اگر بقات بایدبگذر ز خود ار خدات باید
گر مردن تو ز تو تمام استحشر تو هم اندرین مقام است
مردان که ره خدا سپردنددر عالم زندگی بمردند
اوصاف ذمیمه چون بدل شدهر عقده که بود در توحل شد
در شیب و فراز این مقاماتصد گم شده بینی از کرامات
مردان همه اصل پاک دارندنسبت نه به آب و خاک دارند
چون آب روند بی علایقآمیخته با همه خلایق
این ره نه به خرقه و گلیم استاول قدمش دل سلیم است
نزدیک کسی که راه بین استنفرینِ خلایق آفرین است
در صفت عشق
ای پرده نشین این گذرگاهبی عشق به سر نمی‌رسد راه
اول قدمی که عشق داردابری است که جمله کفر بارد
منصور نه مرد سرسری بوداز تهمت کافری بری بود
چون نکتهٔ اصل گفت با فرعببرید سرش سیاست شرع
در عشق نه شک و نه یقین استنه چون و چرا نه کفر و دین است
آنان که ز جام عشق مستندحق را ز برای حق پرستند
دل حق طلبید و نفس باطلاین عربده‌ایست سخت مشکل
چون در نظر تو ما و من نیستاو باشد و او دگر سخن نیست
می بین و مپرس تا بدانیمی‌دان و مگوی تا نمانی
سر بر قدم و قدم به سر نهوانگه قدم از قدم به در نه
بی نام و نشان شو و نشان کنبی کام و بیان شو و بیان کن
تو جام جهان نمای خویشیاز هرچه قیاس تست بیشی
رباعی
ای سایه، تو مرد صحبت نور نه‌ایرو ماتم خود گیر کزین سور نه‌ای
اندیشهٔ وصل آفتابت رسدمی‌ساز بدین قدر کزو دور نه‌ای