نام آن جناب مولانا نورالدین عبدالرحمن. ولادتش در سبع و عشر و ثمان مأته. نسبتش به محمد شیبانی که از مجتهدین حنفی بوده میرسد. پدرش نظام الدین احمد و جدش شمس الدین محمد دشتی. چون اصل ایشان ازمحلهٔ دشت اصفهان بوده به این لقب ملقب بودهاند و خود مولانا جامی در بدو حال، دشتی تخلص مینمود. در هنگام اقامت در جام و هرات، تخلص خود را جامی قرار داده. در سبب این تخلص خود فرموده است:
قطعه
مولدم جام و رشحهٔ قلممجرعهٔ جام شیخ الاسلامی است
لاجرم در میان اهل سخنبه دو معنی تخلصم جامی است
غرض، بعد ازتحصیل کمالات، طالب حالات معنوی و مقامات عرفانی گردید و به خدمت جمعی کثیر از مشایخ زمان رسیده. شیخ سعدالدین کاشغری او را به خدمت خواجه عبیداللّه احرار دلالت نمود، ارادت او را گزید و به مقامات بلند فایز گردید. تألیفات و تصنیفات بسیار دارند. مثنویات اشعار ایشان مشهور است. از جمله: سلسلة الذهب، سلامان و ابسال، تحفة الاحرار و سبحة الابرار، یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون، خردنامهٔ اسکندری، کتب سبعهٔ آن جناب. دیگر شواهد النبوه، نفحات الانس، اشعة اللمعات، لوایح، شرح قصیدهٔ ابن فارض، شرح بیت امیرخسرو، سخنان خواجهٔ پارسا، ترجمهٔ چهل حدیث، مناقب مولوی و خواجهٔ انصار، بهارستان، شرح رسالهٔ مناسک حج، رسالهٔ عروض و قافیه، رسالهٔ موسیقی، فوائد ضیائیه، رسالهٔ معمی، دیوان اشعار. مدت هشتاد و یک سال عمر فرمود. در سنهٔ ۸۹۸ رحلت نموده. از اشعار آن جناب
نوشته میشود:
غزلیات
عشق است وبس که دردوجهانجلوهمیکندگاه از لباس شاه و گه از کسوت گدا
یک صوت بر دوگونه همی آیدت به گوشگاهی صدا همی نهیاش نام، گه ندا
٭٭٭
من و مستی و ذوق میپرستیچه کار آید مرا کشف و کرامات
سلوک راه عشق ازخود رهاییستنه قطع منزل و طی مقامات
٭٭٭
اول همه تو بودی و آخر همه توییاین لاف هستی دگران در میانه چیست
٭٭٭
نیست در افسردگان ذوق سماعورنه عالم را گرفته است این سرود
جای زاهد ساحل وهم و خیالجان عارف غرقهٔ بحر شهود
٭٭٭
هیچکس سرّ دهانت به حقیقت نشناختهرکسی بهر دل خود سخنی میگوید
٭٭٭
کیست آدم عکس نور لَمْیَزَلْچیست عالم موج بحر لایَزَالْ
عکس را کی باشد از نور انقطاعموج را کی باشد از بحر انفصال
٭٭٭
ساری است سر عشق در اعیان علی الدوامکالْبَدْرِ فی الدُّجْیَةِ و الشَّمْسِ فی الغَمامِ
ممکن زتنگنای عدم ناکشیده رختواجب به جلوه گاه عدم نانهاده گام
در حیرتم که این همه نقش غریب چیستبر لوح صورت آمده مشهود خاص و عام
٭٭٭
صوفی چه فغان است که مِنْاَیْن الی اَیْناین نکته عیان است مِنْالعِلمِ اِلی العَین
جامی مکن اندیشه ز نزدیکی و دوریلاقُرْبَ ولابُعْدَ ولاوَصْلَ ولابیْنَ
لاف قوت مزن ای پشهٔ لاغر که شکستزیر این بار گران پشت همه پیل تنان
از خرابات نشینان چه نشان میطلبیبی نشان ناشده زایشان نتوان یافت نشان
رباعیات
ای آن که به قبلهٔ وفا روست ترابر مغز چرا حجاب شد پوست ترا
دل در پی این و آن نه نیکوست ترایک دل داری بس است و یک دوست ترا
٭٭٭
هم سایه و همنشین و هم ره همه اوستدر دلق گدا واطلس شه همه اوست
در انجمن فرق ونهانخانهٔ جمعباللّه همه اوست ثُمَ باللّه همه اوست
٭٭٭
بر شکل بتان ره زن عشاق حق استلا بلکه عیان در همه آفاق حق است
چیزی که بود ز روی تقیید جهانباللّه که همان زوجهٔ اطلاق حق است
٭٭٭
راهی است ز حق به خلق بس روشن و راستراهی است ز خلق سوی حق بی کم و کاست
هرکس که از آن رهش رسانند رسیدهرکس که درین رهش فکندند بجاست
٭٭٭
آن را که فنا شیوهٔ فقر آیین استنی کشف و یقین نه معرفت نه دین است
رفت او ز میان همی خدا ماند خداالْفَقْرُ اذا تَمَّ هُوَ اللّهُ این است
٭٭٭
یک خط به هنر یکی به عیب اندرکشوانگه تتق از جمال غیب اندرکش
چون جلوهٔ آن جمال بیرون زتو نیستپا در دامان و سر به جیب اندر کش
٭٭٭
مجموعهٔ کون را به قانون سَبَقکردیم تصفح ورقاً بعد ورق
حقا که ندیدیم و نخواندیم در آنجز ذات حق و شؤون ذاتّیهٔ حق
٭٭٭
هرجا که وجود کرده سیراست ای دلمیدان به یقین که محض خیراست ای دل
هرشر ز عدم بود غیر وجودپس شر همه مقتضای غیر است ای دل
٭٭٭
بنگر به جهان سر الهی پنهانچون آب حیات در سیاهی پنهان
پیدا آمد ز بحر ماهی انبوهشد بحر در انبوهی ماهی پنهان
٭٭٭
ای ذات تو در شأن همه پاک از شیننه در حق تو کَیفَ توان گفت نه اَیْن
از روی تعین همه غیرند صفاتبا ذات تو از روی تحقق همه عین
٭٭٭
با گلرخ خویش گفتم ای غنچه دهانهر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان
زد خنده که من به عکس خوبان جهاندر پرده عیان باشم و بی پرده نهان
٭٭٭
چیزی که نه روی در بقا باشی ازوآخر هدف تیر بلا باشی ازو
از هرچه به مردگی جدا خواهی شدآن به که به زندگی جدا باشی ازو
٭٭٭
ای در حرم قدس تو کس را جا نهعالَم به تو پیدا و تو خود پیدا نه
ما و تو ز هم جدا نهایم اما هستما را به تو حاجت و ترا با ما نه
٭٭٭
گر در دل تو گل گذرد گل باشیور بلبل بی قرار بلبل باشی
تو جزوی و حق کل است و گر روزی چنداندیشهٔ کل پیشه کنی کل باشی
٭٭٭
عالم بود ار نهر ز عبرت آرینهری جاری به طورهای طاری
واندر همه طَوْرهای نهر جاریسریست حقیقة الحقایق ساری
٭٭٭
ای برده گمان که صاحب تحقیقیوندر صفت صدق و یقین صدیقی
هر مرتبه از وجود حکمی داردگر فهم مراتب نکنی زِندیقی
مِنْسلسلة الذهب
جَلَّ مَنْلا الهَ إلّا هُولاتَقُلْکَیْفَ هُوَ وَلامَا هُو
کَلَّ فی نَعْتِ ذاتِهِ الأَلْسُنْحَار فی نُوْرِ وَجْهِهِ الأَعْیُنْ
لمعات جمال او ظاهرسُبُحات جلال او قاهر
این چه مجد و بهاست سبحانهوین چه عز ما أَعزَّ سُلْطانَهُ
دو جهان جلوه گاه وحدت توشهد اللّه گواه وحدت تو
پرتو روی تست از همه سوهمه را رو به تست از همه رو
ای ظهور تو با بطون دمسازای بروز تو با کمون هم راز
احدی لیک مرجع اعدادواحدی لیک مجمع اضداد
ظاهری با کمال یکتاییباطنی با وفور پیدایی
ایمنی از تغیّر و تبدیلفارغی از تحیّر و تحویل
یا جَلِیَّ الظُّهُورِ والإشْراقچیست جز تو در انفس و آفاق
لَیْسَ فی الکائناتِ غَیْرَکَ شَیءاَنْتَ شَمْسُ الضُّحَی وَغَیْرَکَ فَی
هم مقید خود است و هم مطلقگه زباطل نموده گه از حق
اوست مغز جهان جهان همه اوستخود چه مغز و چه پوست چون همه اوست
٭٭٭
آدمی چیست برزخی جامعصورت خلق و حق درو واقع
نسخهٔ مجمل است و مضمونشذات حق و صفات بی چونش
متصل با دقایق جبروتمشتمل بر حقایق ملکوت
باطنش در محیط وحدت غرقظاهرش خشک لب به ساحل فرق
صورت نیک و بد نوشته دروحیرت دیو و دد سرشته درو
بود عکس جمال ایزد پاکاگر ابلیس پی نبرد چه باک
خواب مرگ و حیات بیداریستصلح مرگ از حیات بی زاریست
باشد ای کرده رو به راه طلبنیم عمر تو روز و نیمی شب
شب تو چون همه گذشت به خوابعمر تو نیمه شد به وقت حساب
بر تو خواهی دراز گردد روزچیزی از شب بدزد و به روی دوز
قصد شبگیر کن که بی شبگیرنیست این راه انقطاع پذیر
اِنّ لِلّه مَنْزَلَ الْبَرَکاتفِی احانین دَهْرِ کُمْنفحات
ای بسا نفحه آمد و تو به خواببر مشامت زد و تومست و خراب
میدهد بوی گل نسیم سحرلیک از آن، مردِ خفته را چه خبر
آنکه بیدار نی نیافت نصیبآنکه بیمار نی نخواست طبیب
هیچ دانی که این چه جلوه گریستآینه چیست وندر آینه کیست
آینه اوست اندر آینه همغایب از دیده و معاینه هم
مِنْسبحة الابرار
والی مصر ولایت ذوالنونآن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در کعبه مجاور بودمدر حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدمچه جوان، سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلالکردم از وی ز سر مهر سؤال
که مگر عاشقی ای شیفته مردکه بدین سان شدهای لاغر و زرد
گفت آری به سرم شور کسی استکه چو من عاشق شیداش بسی است
گفتمش یار به تو نزدیک استیا چو شب، روزت ازو تاریک است
گفت در خانهٔ اویم همه عمرخاک کاشانهٔ اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یکروست به تویا ستمکار وجفاجوست به تو
گفت هستیم به هم شام و سحردرهم آمیخته چون شیر و شکر
گفتمش یار تو ای فرزانهبا تو همواره بود هم خانه
سازگار تو بود در همه کاربه مراد تو بود کارگزار
لاغر و زرد شدی بهر چهایسر به سر درد شده بهر چهای
گفت رو رو که عجب بی خبریبه کزین گونه سخن درگذری
محنت قرب ز بُعد افزونستدلم از محنت قربش خونست
هست در قرب همه بیم زوالنیست در بُعد جز امید وصال
آتش بیم دل و جان سوزدشمع امید روان افروزد
مِنْتحفة الاحرار
گفت به مجنون صنمی در دمشقکی شده مستغرق دریای عشق
عشق چه و مرتبهٔ عشق چیستعاشق و معشوق درین پرده کیست
عاشق یکرنگ حقیقت شناسگفت که ای محو امید و هراس
نیست درین پرده بجز عشق، کساول و آخر همه عشق است و بس
عاشق و معشوق ز یک مصدرندشاهد غیبیت یکدیگرند
عشق به هر سینه که کاوش کندخون دل از دیده تراوش کند
عشق مجازی به حقیقت قوی استجذبهٔ صورت، کشش معنوی است
عشق کجا دامن آلودگیعشق کجا، راحت و آسودگی
عشق ز وسواس بود بی غرضعشق نه جوهر بود و نی عرض
هرکه دم از عشق زد و مُرد ازوزندگیای یافت که برخورد ازو
ای به صف تیره دلان خم زدهاز صفت اهل صفا دم زده
شیوهٔ صوفی چه بود نیستیچند تو بر هستی خود ایستی
گر تو نهای این همه آوازه چیستهر نفس، این زمزمهٔ تازه چیست
قالب تو رومی و دل زنگی استرو که نه این شیوهٔ یکرنگی است
باطن رومی، دل زنگی که چهرنگ یکی گیر دو رنگی که چه
رشتهٔ تسبیح تو دام ریاستمهرهٔ آن دانهٔ دام هواست
پیش که با خاک شوی خاک شوپیش که ناپاک روی پاک رو
بر در هر پیر کمربندیتبه که به سر تاج خداوندیت
در حرم پیر سبک سایه شودر گهرش گنج گرانمایه شو