گنج

بخش ۱۵۰ - محمود شبستری قدّس سرّه

۱۲۳ بیت

زبدهٔ محققین و قدوهٔ موحدین و از اهل شبستر و شبستر قریه‌ایست به سمت غربی تبریز، به مسافت هشت فرسخ. شیخ جامع بوده میان علوم عقلیه و نقلیه. درعهدِ دولت الجایتوسلطان و ابوسعید خان در تبریز مرجع فضلا و علماء ومسائل غامضه از خدمت وی منحل می‌شده. میرحسینی سادات هروی از خراسان نامه‌ای مشتمل بر هفده سؤال منظوم به وی فرستاده. شیخ محمود به اشارهٔ شیخ خود بهاءالدین یعقوب تبریزی در همان مجلس هربیتی را بیتی جواب داده، ارسال داشت. بعد از آن ابیات متعدده بر هر یکی افزود و به مثنوی گلشن راز موسوم نمود و فضلا بر آن شروح نوشتند و مقبول ترین شرح مفاتیح الاعجاز شیخ محمد لاهیجی نوربخشی است. صاحب مجالس العشاق نوشته که جناب شیخ را به جوانی از اقارب شیخ اسماعیل بستی تعلق بوده و رسالهٔ شاهدنامه را در محبت تصنیف نموده. مخفی نماند که رسالهٔ شاهدنامه از آن جناب دیده نشده است. شاید اشعاری که در اواخر گلشن در وصف شاهد گفته منظورش او بوده باشد یا آن فقرات را شاهدنامه نام کرده باشند. رسالهٔ منثورهٔ مشهوره موسوم به حق الیقین از اوست و آن رساله مشتمل بر حقایق و دقایق عرفانیه است. هم رسالهٔ منظوم بر وزن حدیقهٔ حکیم مرحوم به سعادت نامه موسوم دارند. قلیلی از آن دیده شد.صاحب ریاض السیّاحه نوشته اورا در کرمان نکاحی واقع شده واحفادآن جناب در آن شهر بسیار و به خواجگان اشتهار دارند. وفات شیخ در سنهٔ ۷۲۰، سی و سه سال عمر داشته. بعضی اشعار گلشن راز تیمّناً و تبرّکاً قلمی شد:

مِنْمثنوی گلشن راز
جهان خلق و امر از یک نفس شدکه هم آن دم که آمد باز پس شد
ولی از جایگه آمد شدن نیستشدن چون بنگری جز آمدن نیست
تعالی اللّه قدیمی کو به یک دمکند آغاز و انجام دو عالم
جهان خلق و امر آنجا یکی شدیکی بسیار و بسیار اندکی شد
همه از وهم تست این صورت غیرکه نقطه دایره است از سرعت سیر
درین ره انبیا چون سارباننددلیل و رهنمای کاروانند
وز ایشان سید ما گشته سالارهم او اول هم او آخر دراین کار
ز احمد تا احد یک میم فرق استجهانی اندر آن یک میم غرق است
در این ره اولیا باز از پس و پیشنشانی می‌دهند ازمنزل خویش
سخن‌ها چون به وفق منزل افتاددر افهامِ خلایق مشکل افتاد
معانی هرگز اندر حرف نایدکه بحرِ قلزم اندر ظرف ناید
چو ما از حرف خود در تنگناییمچرا حرف دگر بر وی فزاییم
وَلَهُ اَیضاً قُدِّسَ سِرُّهُ
محقق را چو از وحدت شهود استنخستین نظره بر نور وجود است
دلی کز معرفت نور و صفا دیدبه هر چیزی که دید اول خدا دید
زهی نادان که او خورشید تابانبه نور شمع جوید در بیابان
جهان جمله فروغ نور حق دانحق اندر وی ز پیداییست پنهان
بود در ذات حق اندیشه باطلمحال محض دان تحصیل حاصل
چو آیات است روشن گشته از ذاتنگردد ذات او روشن ز آیات
نگنجد نور حق اندر مظاهرکه سبحات جلالش هست قاهر
چو مبصر با بصر نزدیک گرددبصر ز ادراک او تاریک گردد
چو چشم سر ندارد طاقت و تابتوان خورشید تابان دید در آب
عدم آیینهٔ هستی است مطلقکزو پیداست عکسِ تابشِ حق
شد این کثرت از آن وحدت پدیداریکی را چون شمردی گشت بسیار
جز او معروف عارف نیست دریابولیکن خاک می‌یابد زخود تاب
جهان را سر به سر در خویش می‌بینهر آنچت کاخر آید پیش می‌بین
چو هست مطلق آمد در عبارتبه لفظ من کنند از وی اشارت
من و تو عارض ذات وجودیممشبک‌های مشکات شهودیم
همه یک نور دان اشباح و ارواحگه از آیینه پیدا گه ز مصباح
من و تو برتر از جان و تن آمدکه این هر دو ز اجزای من آمد
بود هستی بهشت امکان چو دوزخمن و تو در میان مانند برزخ
چو برخیزد ترا این پرده ازپیشنماند نیز حکم مذهب و کیش
همه ذرات عالم همچو منصورتو خواهی مست گیر و خواه مخمور
روا باشد اناالحق از درختیچرا نبود روا از نیک بختی
حلول و اتحاد اینجا محال استکه در وحدت دویی عین ضلال است
تعین بود کز هستی جدا شدنه حق شد بنده نه بنده خدا شد
جز از حق نیست دیگر هستی الحقهووالحق گوی خواهی یا اناالحق
وصال حق ز خلقیت جداییستز خود بیگانه گشتن آشناییست
چو ممکن گرد امکان برفشاندبجز واجب دگر چیزی نماند
ز من بشنو حدیث بی کم و بیشزنزدیکی تو دورافتادی از خویش
ترا از آتش دوزخ چه باک استکه ازهستی تن و جان تو پاک است
ترا غیر تو چیزی نیست در پیشولیکن از وجود خود بیندیش
تو می‌گویی مرا خود اختیار استتن من مرکب و جانم سوار است
ندانی کاین رهِ آتش پرستی استهمه این آفت شومی ز هستی است
کدامین اختیار ای مردِ جاهلکسی را کو بود بالذات باطل
چو بودِ تست یکسر همچو نابودنگویی کاختیارت از کجا بود
مؤثر حق شناس اندر همه جایمنه بیرون ز حد خویشتن پای
هر آنکس را که مذهب غیر جبر استنبی فرمود کان مانند گبر است
چنان کان گبر یزدان وا هرمن گفتمر این نادان احمق ما و من گفت
به ما افعال را نسبت مجازی استنسب خود در حقیقت لهوو بازی است
مقدر گشته پیش از جان و از تنبرای هر کسی کاری معین
جناب کبریایی لاابالی استمنزه از قیاسات خیالی است
چه بود اندر ازل ای مرد نااهلکه این یک شد محمد وان ابوجهل
کسی کو با خدا چون و چرا گفتچو مشرک حضرتش را ناسزا گفت
خداوندی همه در کبریاییستنه علت لایق فعل خدایی است
کرامت آدمی را ز اضطرار استنه زان کو را نصیبی ز اختیار است
ندارد اختیار و گشته مأمورزهی مسکین که شد مختار مجبور
به شرعت زان سبب تکلیف کردندکه از ذات خودت تعریف کردند
چو از تکلیف حق عاجز شوی توبه یک بار از میان بیرون روی تو
به کلیت رهایی یابی از خویشغنی گردی به حق ای مرد درویش
برو جان پدر تن در قضا دهبه تقدیرات یزدانی رضا ده
چو عریان گردی از پیراهنِ تنشود عیب و هنر یک باره روشن
وَلَهُ اَیضاً قُدِّسَ سِرُّهُ
تنت باشد ولیکن بی کدورتکه بنماید درو چون آب صورت
دگر باره به وفق عالمِ خاصشود اخلاق تو اجسام و اشخاص
همه اخلاق تو در عالمِ جانگهی انوار گردد گاه نیران
تعین مرتفع گردد ز هستینماند در نظر بالا و پستی
کند هم نور حق در تو تجلیببینی بی جهت حق را تعالی
دو عالم را همه بر هم زنی توندانم تا چه مستی‌ها کنی تو
سَقاهُمْرَبُّهُمْچِبوَد بیندیشطَهُوْرا چیست صافی گشتن از خویش
خوشا آن دم که ما بی خویش باشمغنیِّ مطلق و درویش باشیم
نه دین نه عقل نه تقوی نه ادراکفتاده مست و بی خود بر سر خاک
چو رویت دیدم و خوردم از آن میندانم تا چه خواهد شد پس از وی
پس از هر مستی‌ای باشد خماریدرین اندیشه دل خون گشت باری
هر آن چیزی که درعالم عیان استچو عکسی ز آفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خط و خال و ابروستکه هر چیزی به جای خویش نیکوست
صفات حق تعالی لطف و قهر استرخ و زلف بتان را زان دو بهراست
مپرس از من حدیثِ زلف پرچینمجنبانید زنجیر مجانین
وَلَهُ اَیضاً نَوَّرَ اللّهُ مَضْجَعَهُ
همه دل ها ازو گشته مسلسلهمه جان‌ها ازو گشته مغلغل
معلق صد هزاران دل ز هر سونشد یک دل برون از حلقهٔ او
اگر زلفین خود را برفشاندبه عالم در یکی کافر نماند
اگر بگذاردش پیوسته ساکننماند در جهان یک نفس مؤمن
چو دام فتنه می‌شد چنبر اوبه شوخی باز کرد از تن سر او
اگر زلفش بریده شد چه غم بودکه گر شب کم شد اندر روز افزود
نیابد زلف او یک لحظه آرامگهی صبح آورد گاهی کند شام
ز رویِ زلف خود صد روز و شب کردبسی بازیچه‌های بوالعجب کرد
دلِ ما دارد از زلفش نشانیکه خود ساکن نمی‌گردد زمانی
ز چشمش خاست بیماری و مستیز لعلش نیستی بر شکل هستی
ز چشم او همه دلها جگرخوارلب لعلش شفایِ جان بیمار
ز چشمش خونِ ما درجوش دایمز لعلش جان ما مدهوش دایم
به غمزه چشم او دل می‌ربایدبه بوسه لعل او جان می‌فزاید
ازو یک غمزه و جان دادن از ماازو یک بوسه و استادن از ما
مگر رخسار او سبع المثانی استکه هر حرفی ازو بحر معانی است
ندانم خال او عکس دلِ ماستو یا دل عکس روی خال زیباست
اگر هست این دلِ ما عکسِ آن خالچرا می‌باشد آخر مختلف حال
گهی چون چشم مخمورش خرابستگهی چون زلف او در اضطرابست
گهی مسجد بود گاهی کنشت استگهی دوزخ بود گاهی بهشت است
کسی کو افتد از درگاه حق دورحجاب ظلمت او را بهتر از نور
که آدم را ز ظلمت صد مدد شدز نور ابلیس مردود ابد شد
همه عالم چو یک خمخانهٔ اوستدل هر ذره‌ای پیمانهٔ اوست
یکی از بویِ دردش ناقل آمدیکی از رنگ صافش عاقل آمد
یکی دیگر فرو برده به یک بارخم و خمخانه و ساقی و میخوار
کشیده جمله و مانده دهن باززهی دریادل رند سرافراز
شده فارغ ز زهد خشک و طاماتگرفته دامن پیر خرابات
خرابات از جهان بی مثالی استمقام عاشقان لاابالی است
گروهی اندرو بی پا و بی سرهمه نه مؤمن و نه نیز کافر
گهی از روسیاهی رو به دیوارگهی از سرخ رویی بر سرِ دار
ز سر بیرون کشیده دلق ده تویمجرد گشته از هر رنگ و هر بوی
گرفته دامنِ رندانِ خمارز شیخی و مریدی گشته بیزار
چه شیخی و مریدی این چه قید استچه جای زهد و تقوی این چه شید است
اگر روی تو باشد در که و مهبت و زنار و ترسایی ترا به
چو اشیااند هستی را مظاهراز آن جمله یکی بت باشد آخر
نکو اندیشه کن ای مردِ عاقلکه بت از روی معنی نیست باطل
وجود آنجا که باشد محض خیرستاگر شریست در وی آن ز غیرست
مسلمان گر بدانستی که بت چیستیقین کردی که دین در بت پرستیست
وگر مشرک ز دین آگاه بودیکجا در دینِ خود گمراه بودی
ندید او از بت اِلّا خلق ظاهربدین علت شد اندر شرع کافر
تو هم گر زو نبینی حق پنهانبه شرع اندر نخوانندت مسلمان
ز اسلام مجازی گشت بیزارکه را کفر حقیقی شد پدیدار
درونِ هر بتی جانی است پنهانبه زیر کفر ایمانی است پنهان
همیشه کفر در تسبیح حق استوَاِنْمِنْشَیْئیٍ گفت اینجا چه دق است
چه می‌گویم که دور افتادم از راهقدر هم بَعْدَ مَا جَائَتْقُلِ اللّه
بدین خوبی رخ بت را که آراستکه گشتی بت پرست ار حق نمی‌خواست
هم او کرد و هم او گفت و هم او بودنکو کرد و نکو گفت و نکو بود
یکی بین و یکی دان و یکی خوانبدین ختم آمد اصل و فرعِ قرآن