نام شریفش شیخ کمال الدین مسعود، از اعاظم خجند بوده و از فیض صحبت اهل حال و ارباب کمال علایق و عوایق دنیوی را ترک نموده، به خدمت عرفا مشغول و از یاد غیر معزول، به زیارت مکّهٔ معظمه رفته و پس از مراجعت در تبریز توطن گرفته. مدتها مجمعش مرجع عرفاء و فضلا بود و جمعی کثیر را تربیت نمود. عاقبت توقتیمش خان ترک به تبریز آمد. شیخ را به همراه خود به سرای ترکستان برد. او بعد از چهار سال، دیگرباره به تبریز مراجعت نمود. سلطان حسین ابن اویس جلایر در تبریز به جهت او منزلی نیکو ترتیب داد و شیخ به عبادت مشغول شد. میران شاه بن تیمور به دیدن وی رفت و در اثنای سیر باغچهٔ او میوهای از آن باغ خورده هزار دینار قرض شیخ را داد. وفاتش در تبریز در سنهٔ ۷۹۲ و بعضی در سنهٔ ۸۰۳ گفتهاند. این اشعار از اوست:
مِنْغزلیّاتِه
فرمان خرد بر دل هشیار نویسندحکمی نبود بر سر دیوانه قلم را
٭٭٭
منع کمال از عاشقی جان برادر تا به کیپندِ پدر مانع نشد رسوای مادرزاد را
٭٭٭
گفتی کمال چون رست از تیره روزگاریسر برزد آفتابی از مطلعِ عنایت
٭٭٭
این تکلفهای من در شعر منکَلِّمِینْی یا حُمَیرایِ من است
٭٭٭
نیست او را دهن اما سخنی ساختهاندسخنی ساخته شیرینترازین نتوان ساخت
٭٭٭
اندیشه ز سر نیست که شد در سرِکارشاندیشه از آن است که با ماش سری نیست
٭٭٭
به فرشتگانِ رحمت برم این شکایت از توکه مرا حبیب کشت و به مزار من نیاید
٭٭٭
هرگل که ز خاک من برویدعاشق شود ار کسی ببوید
٭٭٭
دوست داران بجز از دوست نخواهند زدوستکه نباشد به از او آنچه ازو میطلبند
٭٭٭
ما خانه خراب کردگان رادر دل غمِ خانمان نگنجد
یا دوست گزین کمال یا جانیک خانه دو میهمان نگنجد
٭٭٭
شده از ساقیِ لطف تو جهانی سیرابهمچنان بحر کرم موج زنان مالامال
٭٭٭
من نه به اختیار خود میروم از قفایِ اوکان دو کمند عنبرین میکشدم کشان کشان
و له
خرقههای صوفیان در دورِ چشمِ مستِ توسالها باید که از رهنِ شراب آید برون
با همه تقوی و زهد ار بشنود نامت کمالاز درون خانقه مست و خراب آید برون
وله
تا خلوتِ جان خالی از اغیار نیابیبام و درِ این خانه پر از یار نیابی
آنجا که شد او یافته خود را نتوان یافتغم نیست چو سر یابی و دستار نیابی