نام شریف آن جناب سید معین الدین علی. از شیخ خود قاسم الانوار لقب یافته و در اشعار قاسم، تخلص میفرموده. مرید جناب شیخ صدرالدین موسی خلف الصدق حضرت شیخ صفی الدین اسحقِ اردبیلی است و به صحبت جناب شاه نعمت اللّه کرمانی رسیده و اخلاص ورزیده. چهار بار پیاده سفر حجاز نموده. ریاضات شاقّه کشیده تا چهرهٔ شاهد مقصود دیده. به هرات رفته سکونت نمود. جمعی از عوام و خواص به خدمتش رسیدندو ارادتش گزیدند. صیت کمالات ظاهری و باطنی آن جناب در انجمن افاضل و اراذل پراکنده گشت. ارباب غرض در محفل سلطانی به سعایت وی سخن راندند و گرد ملال بر خاطر شاهرخ میرزا نشاندند. لهذا سید را عذر خواست. وی از هرات به سمرقند شتافت و از میرزاالغ بیک تعظیم و تکریم تمام یافت. در اواخر عمر به خراسان آمده، در خرجردِ جام توقف فرمود. هم در آن قصبه رحلت نمود. ولادته فی سنهٔ سبع و خمسین و سبع مائه. رحلته فی سنهٔ سبع و ثلاثین و ثمان مائه. مدت عمره ثمانین سنه. دیوان آن جناب مکرر دیده شده. تیمّناً و تبرّکاً این ابیات از ایشان قلمی شد:
مِنْقصایده
خورشیدِ آسمانِ ظهورم عجب مدارذرات کاینات اگر گشته مظهرم
ارواح قدس چیست نمودار معنیماشباح انس چیست نمودارِ پیکرم
بحر محیط رشحهای از فیض فایضمخلقِ کریم شمهای از لطف گوهرم
از عرش تا به فرش همه ذرّهای بوددر پیشِ آفتاب ضمیر منوّرم
روشن شود ز روشنی ذاتِ من جهانگر پردهٔ صفات خود از هم فرو درم
آبی که زنده گشت ازو خضر، جاودانآن آب چیست قطرهای از حوضِ کوثرم
آن دم کزو مسیح همی مرده زنده کردیک نفخه بود از نفسِ روح پرورم
بحرِ ظهور و بحرِ بطون قدم به همدر من ببین که مجمع بحرین اکبرم
بالجمله مظهر همه اسماست ذات منبل اسم اعظمم به حقیقت چو بنگرم
مِنْغزلیّاتِهِ
ز بحر عشق تو هر قطرهای چو دریایی استبه کوی وصل تو هر پشهای چو عنقایی است
٭٭٭
نمیتوان خبری داد از حقیقت دوستولی ز روی حقیقت حقیقتِ همه اوست
٭٭٭
مرید جملهٔ ذرّات کاینات شوددلی که جلوهٔ خورشید را طلبکار است
هر چند قدسِ ذات ز اشیاء منزه استدر هیچ ذرّه نیست که او را ظهور نیست
٭٭٭
در ملک عاشقی که دو عالم طفیل اوستآن کس قدم نهاد که اول ز سرگذشت
٭٭٭
نه من توام نه تو من هرچه هست جمله توییکه میل جان موحد به اتحاد نباشد
٭٭٭
صمت و جوع و سهر و عزلت و ذکر بدوامناتمامان جهان را بکند کارتمام
٭٭٭
مقرر است و معین به حجت و برهانکه غیر دوست کسی نیست درمکین و مکان
٭٭٭
گر شیر نهای مگذر ازین بیشهٔ شیرانآغشته به خونند در این بیشه دلیران
٭٭٭
طریق عاشقی وانگه سلامتمَعاذَ اللّه ز فکرِ باطلِ من
٭٭٭
از مسجد و میخانه در کعبه و بتخانهمقصود خدا عشقست باقی همه افسانه
٭٭٭
گر بدانی که چه شاهی و چه مکنت داریملکت هر دو جهان را به جوی نستانی
رباعی
ای رفته به پای خود بجایی که مپرسدر دست خودی تو در بلایی که مپرس
از مسِ وجود خود دمی بیرون آیتا راه بری به کیمیایی که مپرس
٭٭٭
از هر طرفی چهره گشایی که منموز هر صفتی جلوه گر آیی که منم
با این همه گه گاه غلط میافتمنادان کس و بله روستایی که منم
٭٭٭
گر شاه زمانهای و گر دستوریگر باز جهان شکار و ور عصفوری
گر مست طریقتی وگر مستوریتا راه به خود نبردهای مغروری
مِنْمثنوی انیس العارفین
ای ز عشقت هر دلی را مشکلیای ز شوقت در جنون هر عاقلی
جانم از خلق جهان بیگانه کنیاد خود را با دلم هم خانه کن
زُمْرَةَ الْمُشْتَاقِ قَدْقَرُبَ الْوِصالزُبْدَةَ الْعُشَّاقِ لَا تَمْشَوا تَعال
أَیُّهَا الأَحْبَابُ قُوْمُوا مِنْمَناماِشْرَبُوا مِنْکَأسِهِ شُرْبَ الْمُدَام
هر که را قصد حریم کبریاستدشمنش در راه دین کبر و ریاست
عالمی را کین صفت سر بر زندآتش اندر دین پیغمبر زند
مخزنِ اسرار ربانی دل استمحرمِ انوار روحانی دل است
بر دلت گر درد جانان است و بسخوش نگهدارش که جان آن است و بس
هرکه را با خویشتن کاری بودنیست عاشق خویشتن داری بود
هرکه از هستی خود بیزار نیستاز وصال یار برخوردار نیست
تا تو بر خود عاشقی بی حاصلیچون فنا در یار گشتی واصلی
خود به خود برخویش عاشق گشت دوستبلکه عشق و عاشق و معشوق اوست