گنج

بخش ۱۲ - انصاری هروی نَوَّرَ اللّهُ مضجعه

۳ بیت

لقب و کنیت و اسم و نسب آن جناب شیخ الاسلام ابواسماعیل عبداللّه ابومنصور مست الانصاری است. از کبار مشایخ و علمای راسخ بوده ،به خدمت شیخ ابوالحسن خرقانی اخلاص و ارادت داشته خود در مقالات گوید: عبداللّه مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به ابوالحسن خرقانی. چندان کشید آب زندگانی که نه عبداللّه ماند ونه خرقانی. کتاب منازل السائرین منسوب بدان جناب است. هم کتاب انوارالتحقیق که: مشتمل است بر مناجات و مقالات و مواعظ و نصایح و معروف است در آن کتاب، سخنان صواب بی حساب، و این کلمات از آن کتاب است: الهی دو آهن از یک جایگاه، یک نعل ستور و یکی آینهٔ شاه. الهی چون آتش فراق داشتی، آتش دوزخ چرا افراشتی، الهی پنداشتم که ترا شناختم، اکنون پنداشت خود رادر آب انداختم. الهی عاجز و سرگردانم، نهآنچه دارم دانم و نه آنچه دانم، دارم. منازل السائرین کتابی کمیاب است و در جزالت الفاظ و رعایت معانی و گنجایش مطالب و مسائل، در عبارات مختصر مشتهر است. چنانکه در آن فرماید که: هرکه در اول جبر، گبر و هر که در آخر جبر، گبر. بالجمله وی را اشعار عربیه و فارسیه است. در بعضی، انصاری و در بعضی، پیر هری تخلص می‌فرماید. مولودش در سنهٔ ۳۹۷ در قهندز مِنْمَحالات طوس ووفاتش در سنهٔ احدی و ثمانین و اربع مائه. عمرش هشتاد و سه سال. مزارش در گازرگاه هرات. این ابیات از اوست:

عربیه
ما وَحَّدَ الواحِدَ مِنْواحِدِاِذْکُلُّ مَنْوَحَّدَهُ جاحِدُ
تَوْحِیْدُ مَنْیَنْطِقُ عَنْنَعْتِهِعارِیَّةٌ اَبْطَلَهَا الواحِدُ
تَوحِیدُ إیّاهُ تَوْحِیْدُهُوَنَعْتُ مَنْیَنْعَتُهُ لاحِدٌ
رباعیات
عیب است بزرگ، برکشیدن خود راوز جملهٔ خلق، برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموختدیدن همه کس را و ندیدن خود را

٭٭٭

گر در ره شهرت و هوا خواهی رفتاز من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگر به کجایی ز کجا آمده‌ایمی‌دان که چه می‌کنی کجا خواهی رفت

٭٭٭

آنجا که عنایت خدایی باشدعشق آخر کار پارسایی باشد
وان جای که قهر کبریایی باشدسجاده نشین کلیسیایی باشد

٭٭٭

مست توام از باده و جام آزادمصید توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه توییورنه من از این هر دو مقام آزادم

٭٭٭

شرط است که چون مرد ره درد شویخاکی تر و ناچیزتر از گرد شوی
هرکو ز مراد کم شود مرد شودبفکن الف مراد تا مرد شوی

٭٭٭

دی آمدم و نیامد از من کاریامروز ز من گرم نشد بازاری
فردا بروم بی خبر از اسراریناآمده به بودی ازین بسیاری