شیخ الاصفیا شیخ فرید الدین محمد و ابوطالب کنیت آن جناب بود و جناب شیخ مجدالدین بغدادی که از خلفای شیخ نجم الدین کبری است وی را تربیت فرمود. جناب شیخ از اکابر این طبقه است و در عُلو حال وی کس را مجال سخن نیست. کما قال المولوی:
هفت شهر عشق را عطار گشتما همان اندر خم یک کوچهایم
شیخ محمود شبستری به تقریبی در گلشن فرماید:
نظم
مرا از شاعری خود عار نایدکه در صد قرن چون عطار ناید
و تا نپنداری که این دو بزرگ نه سخنی بی تحقیق گفتهاند. زیرا که شیخ فریدالدین محمد به ابتدا مانند آبای معظم خود صاحب ثروت و مکنت و جامع فضائل و حاوی خصائل و در حکمت الهی و طبیعی بی نظیر و همتا و عطار خانههای نیشابور همگی متعلق به جناب شیخ بوده و خود در دواخانهٔ خاصه همه روزه بیماران را معالجه میفرموده و اغلب را دوا از دواخانهٔ خود میداده و استاد شیخ در این علم و عمل شیخ مجدالدین بغدادی حکیم خاصهٔ خوارزم شاه قطب الدین محمد بوده و بعد از فراغت از معالجات شیخ به نظم مثنویات میپرداخته. چنانکه در کتاب خسرونامه میفرماید:
مصیبت نامه کاندوه نهان استالهی نامه کاسرار عیان است
به داروخانه کردم هر دو آغازچه گویم زود رستم زین و آن باز
به داروخانه پانصد شخص بودندکه در هر روز نبضم مینمودند
میان آن همه گفت و شنیدمسخن را به از این رویی ندیدم
مصیبت نامه زاد رهروان استالهی نامه گنج خسروان است
جهانِ معرفت اسرارنامه استبهشتِ اهلِ دل مختارنامه است
مقامات طیور ما چنان استکه مرغ عشق را معراج جان است
چو خسرونامه را طرزی عجیب استز طرزِ او که و مه با نصیب است
کسی کو چون منی را عیب جوی استهمی گوید که او بسیارگوی است
٭٭٭
آنچه از حالات جناب شیخ غیرمعروف بود به ابیات او اثبات کردیم تتمّهٔ احوالات جناب شیخ در کتب متداوله مؤالف و مخالف مسطور و سبب ترک و تجرید آن جناب مشهور است. ولادت آن جناب در سنهٔ ۵۴۰ و شهادتش در سنهٔ ۶۱۸ در دست ترکی در فتنهٔ چنگیزی به سعادت شهادت فایض شد و آن ترک پس از اطلاع تائب شد و در سر مزار مجاور بود، تا رحلت نمود. اشعار حقایق آثار جناب شیخ زیاده از صدهزار است. گویند کتب شیخ یکصد و چهارده جلد است. اسامی بعضی ازمثنویات و کتب آن جناب که فقیر زیارت نموده، بدین موجب است، اسرارنامه، منطق الطیر، الهی نامه، جوهر ذات، تذکرة الاولیا، هیلاج نامه، مظهر العجایب، وصلت نامه، لسان الغیب، اشترنامه، مختارنامه، مفتاح الفتوح، مصیبت نامه، گل وخسرو موسوم به خسرونامه، دیوان قصاید و غزلیات و به غیر این کتب، کتب متعدده دارد که هنوز مطالعه نشده است. با وجود اینکه غالب اشعار خود را در غلبهٔ حال فرموده است، اشعار نیکو دارد. الحق سخنش تازیانهٔ اهل سلوک است. تیمّناً و تبرّکاً برخی از اشعار آن جناب در این کتاب مستطاب قلمی شد:
مِنْقَصائِدِهِ
سبحان خالقی که صفاتش ز کبریابر خاک عجز میفکند عقل انبیاء
گر صد هزار قرن همه خلق کایناتفکرت کنند در صفت عزّت خدا
آخر به عجز معترف آیند کی الهدانسته شد که هیچ ندانستهایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عزسرگشتگی است مصلحت ذرّه در هوا
و آنجا که بحر نامتناهی است موج زنشاید که شبنمی نکند قصدِ آشنا
عقلی که میبرد قدحی در دلش ز دستچون آورد به معرفتِ کردگار پا
بر عرش ذرّه ذرّه خداوند مستوی استچه ذره در اسفل و چه عرش در علا
در جنب حق نه ذرّه بود ظاهر و نه عرشپندار هستی تو، تو را کرده مبتلا
ای از فنای محض به دیدار آمدهاندر قبای محض کجا ماندت بقا
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کلاز هستی مجازی خود شو به کل فنا
و له ایضاً فی المعارف
وقتکوچاست الرحیل ای دل ازین جای خرابتا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب
گر چنان گردی جدا از خود که باید شد جداذرّهای گردد به پیش نور جانت آفتاب
تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنانباش تا زین جای فانی پای آری در رکاب
تکیه بر طاعت مکن زیرا که در آخر نفسهیچکس را نیست آگاهی که چون یابد مآب
ما همه ناآگهیم آباد بر جان کسیکز سر ناآگهی نگذشت زین دیرِ خراب
٭٭٭
برگذر ای دل غافل که جهان درگذر استخود همه کارجهان رنج دل و دردسر است
خاکساری که به خواری به جهان ننگرد اوبر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است
جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگریشکن طّرّهٔ مشکین و لب چون شکر است
شد بناگوش تو از پنبه کفن پوش وهنوزپنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است
چون هیچ جای نیست که اونیست جمله اوستچون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا
٭٭٭
تو نیستی و بستهٔ پندار هستیایپندار هستی تو، تو را کرده مبتلا
٭٭٭
اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ استاز راه پنج حس تو فروبند هفت در
پس بر صراط شرع روان کرده گوش دارزیرا که هست زیر صراط آتشِ سقر
گر مرد راه بین شدهای عیب کس مبیناز زاغ چشم بین و ز طاووس دم نگر
ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازاینما را ز حال خویش کنید اندکی خبر
وَلَهُ ایضاً فی الحَقائقِ
چشم بگشا که جلوهٔ دیدارمتجلی است از در و دیوار
نحن اقرب الیه آمده استدور افتادهای تو از پندار
احد است و اگر تو بشماریواحدیت رساندت به هزار
به همین دیده بنگری ظاهرصورت خویش را به صورت یار
هر که اینجا ندید محروم استدر قیامت ز لذت دیدار
انا لیلی بگو اگر مردیورنه چون ابلهان سری میخار
گر بمیری تو پیشتر ز اجلنکند در تو تیر و خنجرکار
در شریعت بود هر آنچه حلالدر طریقت همان بود مردار
چون حقیقت نقاب برگیردهر دو یک گردد ای نکو کردار
این بت ار بشکنی چو ابراهیمگر در آتش روی شود گلزار
هرکه او سر دهد زهی سرمستهرکه او سر برد زهی عیار
از برای غریب خود، خود گشتجلوه در قد و در قدم رفتار
تاب در زلف و وسمه بر ابروسرمه در چشم و غازه بر رخسار
رنگ در آب و آب در یاقوتبوی در مشک و مشک در تاتار
قُم بِاِذْنی وَقُمْبِاذْنِ اللّههر دو یک نغمه آمد از لب یار
هرکه از وی نزد اناالحق سراو بود از جماعتِ کفار
روزه حفظ دل است از خطراتپس بود با مشاهده افطار
حج چه باشد ز خود سفرکردنبه کجا جانبِ بِدایتِ کار
غسل چه بود به ورطهٔ توحیدغوطه خوردن بر آمدن به کنار
بعد تجرید بایدت تفریدیعنی از آخرت شدن بیزار
وحی چه بود هر آنچه در دل توسر زند از نتایج اسرار
جان من وقت را غنیمت دانتا ابوالوقت خواندت هشیار
وله ایضاً فی المواجید
گرچه بسیاری رسن بازی فکرت کردهامبیش ازین چیزی نمیدانم که سر در چنبرم
گر بگویم آنچه از اندیشه در جان من استیا چو من حیران بمانی یا نداری باورم
٭٭٭
ای روی در کشیده به بازار آمدهخلقی بدین طلسم گرفتار آمده
غیر تو هرچه هست سراب و نمایش استکآنجا نه اندک است و نه بسیار آمده
آنجا حلول کفر بود اتحاد همکاین وحدت است لیک به تکرار آمده
یک عینِ متفق که جز او ذرّهای نبودچون گشت ظاهر این همه انوار آمده
گر هر دو کون موج برآرند صد هزارجمله یکیست لیک به صدبار آمده
ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنتمعشوق را که دیده طلبکار آمده
با این همه ستارهٔ اسرار چون فلکسر گشتگی نصیبهٔ عطار آمده
٭٭٭
گر سخن بر وفق علم هر سخنور گویمیشک نباشد گر سخن با خلق کمتر گویمی
کو کسی کز وهم پای عقل برتر مینهدتا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی
کو کسی کو در میان زندگی یکره بمردتا میان زندگیش از سر محشر گویمی
کو یکی غوّاص شیر اندیشهٔ بسیار دانتا عجایبهای این دریای گوهر گویمی
کو سکندر حِکْمتی دانش پژوه و تشنه دلتا صفات آب و خضر و حوض کوثر گویمی
٭٭٭
الا ای یوسف قدسی برآ از چاه ظلمانیبه مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی
هزاران چشم میباید که برکارِ تو خون گریدتو خود گو بادوروزه عمرهمچون گل چه خندانی
بر آن مرکب مگر خود را به مقصد افکنی زاینجاکه مرکب چون فروگیرد تو بی مرکب فرومانی
ترادرراه یک یک دم چومعراجیاست سوی حقز یک یک پایه برترمیگذرچندان که بتوانی
گرفتم در بهشتِ نسیه نتوانی رسیدن توولی خود را ازین دوزخ که نقد تست برهانی
اگر خواهی که تو بی تو همی چیزی به کف آریتویی این پرده در راه تو بوک این پرده بدرانی
تو چون دربند صدچیزی خدا را بنده چون گردیکه تودربند هر چیزی که هستی بندهٔ آنی
گرفتار آمده در صد بلا با این همه دشمننه یک همدرد صاحب دل نه یک همراز ربانی
به گرد این عمل داران مگرد ار علم و دین داریکه مشتی آدمی خوارند این دیوانِ دیوانی
چو یونان آب بگرفته است خاکِ راه یثرب شوکه یک چشمان این راهند ره بینان یونانی
خداوندا در این وادی برافروز از کرم نوریمگر گم کردهٔ خود بازیابد عقلِ انسانی
خداوندا بحق آنکه میدانی که چونم منکه این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّهُ
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینیکز هرچه بود درمان درد است یار ما را
درمانش مخلصان را دردش شکستگان راشادیش طالبان را غم یادگار ما را
٭٭٭
عشق بستان و خویشتن بفروشکه نکوتر ازین تجارت نیست
پر شد از دوست هر دو کون ولیکسوی او زهرهٔ اشارت نیست
٭٭٭
بر ما چو وجود نیست ما راچندان غم و رنج بی کران چیست
چون هست یقین که نیست جز توآوازهٔ این همه گمان چیست
٭٭٭
وصل تو گنجی است هم پنهان ز خودهرکه گوید یافتم دیوانهایست
٭٭٭
سودی نه که نقاش کشد صورت سیمرغچون صورت سیمرغ بعینه نه همان است
٭٭٭
تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد این رهاول قدم درین راه بر چرخ هفتمین است
٭٭٭
ز نیک و از بد و از کفر و دین و علم و عملبرون شدم که برون زین بسی مقامات است
٭٭٭
دلا گر عاشقی از عشق بگذرکه تامشغول عشقی عشق بند است
اگردر عشق از عشقت خبر نیستترا این عشق عشق سودمند است
هر آن مستی که بشناسد سر از پاازو دعوی مستی ناپسند است
٭٭٭
تو از دریا جدایی و عجب بینز تو یک لحظه این دریا جدا نیست
خیال کج مکن اینجا و بشناسکه هر کو در خداگم شد خدا نیست
بیگانه شدم ز هر دو عالموآگه نه که آشنایِ من کیست
٭٭٭
چون کس نیافت از دهن تنگِ او خبرهر بی خبر چگونه خبر زان دهان دهد
٭٭٭
لب دریا همه کفراست ودریا جمله دین داریولیکن گوهر دریا ورای کفرو دین باشد
درین دریا که من هستم نه دریایمنداند هیچکس این سرّمگر آنکو چنین باشد
توصاحبنفسیایغافلمیان خاک وخونمیخورکه صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
تو چون نفسی ز سرتاپای کی یابی کمالِ دلکمالِ دل کسی داند که مردی راه بین باشد
٭٭٭
روی صحرا همه چون پرتو خورشید گرفتکه تواند نفسی سایه در آن صحرا شد
بود و نابود تو یک قطرهٔ آبست همیکه ز دریا به کنار آمد و در دریا شد
هرکه امروز معاین رخ دلدار ندیدطفل راه است که او منتظر فردا شد
٭٭٭
آنچه میجویند بیرونِ دو عالم سالکانخویش را یابند چون این پرده ازهم بردرند
٭٭٭
ای در درون جانم و جان از تو بی خبراز تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بی بصرنام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر
٭٭٭
در عشق چو من توام تو من باشیک پیرهن است گو دو تن باش
٭٭٭
یک ذره سواد فقر در باختشد هر دو جهان ازو سیه پوش
٭٭٭
گو: بد کنند در حق ما خلق زانکه مابا کس نه داوری و مکافات میکنیم
٭٭٭
سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردداندرویمن این دریای پرشورازنمککمترنمیدانم
٭٭٭
هرآن نقشی که بر صحرا نهادیمتو زیبا بین که ما زیبا نهادیم
چو آدم را فرستادیم بیرونجمال خویش بر صحرا نهادیم
مشو مغرور چندین نقشِ زیبابنای جمله بر دریا نهادیم
٭٭٭
هیچکس را ندهد دنیی و دین دست به همهرکه گوید که دهد خنجر انکار کشیم
٭٭٭
بوالعجب دردیست درد عشق جانان کاندرودردم افزون میشود چندانکه درمان میکنم
٭٭٭
در عشق او دلی است ز خود بی خبر مراوز هرچه زین گذشت خبر نیست دیگرم
٭٭٭
قرب سی سال بود تا که همی کندم جانکه به جان راه برم راه نبردم به تنم
٭٭٭
گر در غلط اوفتیم در علمکی در غلط اوفتیم در عین
٭٭٭
ترسم که هیچ عاشق پایان ره نداندو آن ماه روی ما را رخ در حجاب مانده
در بحر عشق دُرّی است از چشمِ غیر پنهانما جمله غرق گشته و آن درّ، درآب مانده
الحق شگرف مرغی کز تو دو کون برشدنه بال باز کرده نه ز آشیان پریده
٭٭٭
تا بستهای به مویی زان موی در حجابیچه کوهی و چه کاهی چون پای بست باشی
٭٭٭
این پرده از نهادت بردار همچو مرداندر پرده درنیایی تا پرده در نگردی
درمان عشق جانان هم درد اوست دایمدرمان مجوی دل را گر زنده جان به دردی
مِنْرُباعیّاتِهِ
گر مرد رهی میان خون باید رفتاز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه درنه وهیچ مپرسهم راه بگویدت که چون باید رفت
٭٭٭
جانت به گو تنی در افتاد و برفتجمشید به گلخنی در افتاد و برفت
از موت و حیات چند پرسی از منخورشید به روزنی در افتاد و برفت
٭٭٭
چندین دربسته بی کلید است چه سودکس نام گشادن نشنیده است چه سود
پیراهن یوسف است یک یک ذراتیوسف ز میانه ناپدید است چه سود
٭٭٭
صد دریا نوش کرده وندر عجبیمتا چون دریا از چه سبب خشک لبیم
از خشک لبی همیشه دریا طلبیمما دریاییم خشک لب زان سببیم
٭٭٭
کو راهروی که رهنوردش گویمیا سوختهای که اهل دردش گویم
هر کس که میان شغل دنیا نفسیبا او باشد هزار مردش گویم
٭٭٭
میپنداری که جان توانی دیدناسرار همه جهان توانی دیدن
هرگاه که بینش تو گردد به کمالکوریِ خود آن زمان توانی دیدن
٭٭٭
نه سوختگی شناسم و نه خامیدر مذهب من چه کام چه ناکامی
گویی که به صد کسم نگه میدارندور نه بپریدمی ز بی آرامی
مِنْمثنوی اسرارنامه
نبینم در جهان مقدار موییکه او را نیست با روی تو رویی
جهان از تو پر و تو در جهان نههمه در تو گم و تو در میان نه
خموشیّ تو از گویایی تستنهانی تو از پیدایی تست
تو را با ذرّه ذرّه راه بینمدو عالم ثَمَّ وَجْهُ اللّه بینم
دویی را نیست ره در حضرتِ توهمه عالم تویی و قدرتِ تو
نکو گویی نکو گفته است در ذاتکه التوحیدُ اِسقاطُ الاضافات
همه جز خامشی راهی نداریمکه یک تن زهرهٔ آهی نداریم
دو عالم جمله بر گفتار ماندندهمه در پردهٔ پندار ماندند
خدا را جز خدا یک دوست کس نیستکه در خوردِ خدا هم اوست کس نیست
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچچه سر چه پا همه هیچیم در هیچ
ز یک یک ذره سوی دوست راه استولی در چشم تو عالم سیاه است
ببین آخر اگر داری حضوریکه هر دم میرسد از دوست نوری
میان خواب و بیداریم حالی استکه جانم را درو وجد وکمالی است
حقیقت چیست پیش اندیش بودنز خود بگذشتن و با خویش بودن
دو گیتی را نجوید هرکه مرد استیکی را جوید او کاین هر دو گرد است
علی الجمله یقین بشناس مطلقکه از حق نیست برخوردار جز حق
برو بشتاب آخر تا ز جاییبه گوشت آید آواز درایی
ز دنیا تا به عقبا نیست بسیارولی در ره وجود تست دیوار
درین معنی که من گفتم شکی نیستتو بی چشمی و عالم جز یکی نیست
اگر اشیاء چنین بودی که پیداستسؤال مصطفی کی آمدی راست
نه با حق مهترِ دین گفت الهیبه من بنمای اشیا را کماهی
خدا داند که این اشیا چگونه استکه در چشم تو اکنون باژگونه است
دو عالم غرقِ یک دریای نور استولیکن نقش عالمها غرور است
اگر آلایشی داری به کاریدر آلایش بمانی روزگاری
همه شرکت حواسِ تست در راههمه ابلیس و دیوانند بدخواه
همه مرگ تو خوی ناخوشِ تستهمه خشمت به دوزخ آتش تست
هر آنگه کز جهان رفتی تو بیروننخواهد بود حالت از دو بیرون
اگر آلودهای پالوده گردیوگر پالودهای آسوده گردی
اگر در پردهای در پرده باشیدر آن چیزی که در او مرده باشی
به دنیا گر به مرگ افتادنِ تستبه عقبی ور به مردن زادنِ تست
اگر بی هیچ نوری مرده باشیمیان صد هزاران پرده باشی
ز خود غایب مشو در هیچ حالیکه تا هر ساعتی گیری کمالی
در اول نقطهای گشتی هم اینجاکنون از عرش بگذشتی هم اینجا
همان بودی که بودی لیک آنستکه این ساعت ترا از حق نشان است
نشانی نه هویدا نه نهانی استنشانی نه که عین بی نشانی است
ز دو چیزت کمال است اندرین راهفنای محض یا نه جانِ آگاه
وگر دانش بود کردار نبودترا ودانشت را بار نبود
اگر یک دم بگیرد دردِ دینتشود علم الیقین عین الیقینت
چو علمت هست در علمت عمل کنپس از علم و عمل اسرار حل کن
شتر مرغی که گاهِ کار کردنچو مرغی و چو اشتر گاهِ خوردن
درین دریا که قعرش بی کنار استعجایب در عجایب بی شمار است
چو دریا در تغیر باش دایمچو مردان در تفکر باش دایم
اگر صد قرن یابی زندگانینیابی خویشتن را و ندانی
چو فهم تو تو باشی او نباشداگر وصفش کنی نیکو نباشد
بدو بشناس او را راهت این استطریقِ جانِ معنی خواهت این است
تو شاهی هم به آخر هم به اولولی بیننده را چشمی است احول
دو میبینی یکی را و دو را صدچه یک چه دو چه صد جمله تویی خود
بسی خورشید اندر دشت تابدولیکن دشت او را برنیابد
کس آگه نیست از سر الهیاسیرانیم از مه تا به ماهی
بقایِ ما بلای ماست ما راکه راحت در فنای ماست ما را
چه بودی گر وجود ما نبودیدریغا کز دریغا نیست سودی
نه بتوان گفت، نه خامش توان بودنه آگه ماند و نه بیهش توان بود
ز حیرت پای از سر میندانمدلم گم گشت دیگر می ندانم
نداری در همه عالم کسی توچرا بر خود نمیگریی بسی تو
مِنْمثنوی الهی نامه
که گر صد آشنا در خانه داریچو مردی آن همه بیگانه داری
اگر پیش از اجل یک دم بمیریدر آن یک دم دو عالم را بگیری
نمیبینم ترا آن مردی و زورکه بر گردون روی نارفته در گور
زیان آمد همه سود من و توفغان از زاد و از بود من و تو
اگرچه جای تو در زیر خاک استولیکن جانِ پاک از خاکِ پاک است
حریصی بر سرت کرده فساریترا حرص است و اشتر را مهاری
ز مشرق تا به مغرب گر امام استامیرالمؤمنین حیدر تمام است
علی چون با نبی باشد ز یک نوریکی باشند هر دو وز دویی دور
جهان گر پر سپید و پر سیاه استهمی دان کان لباسِ پادشاه است
بسی جامه است شه را در خزانهمبین جامه تو شه را دان یگانه
تفحص گر کنی از نقدِ جانتتحیر بیش گردد هر زمانت
طریقت چیست عیبِ راه دیدنکم آزاری سبکباری گزیدن
درین عالم کمال امکان نداردکه گرماه است جز نقصان ندارد
مِنْمثنوی مصیبت نامه
چند گویم کانچه گویم آن نهایچند جویم کانچه جویم آن نهای
جمله یک ذاتست اما متصفجمله یک حرف است اما مختلف
گرچه یک ذاتست من دانا نیامگرچه یک راه است من بینا نیام
نیست جز واماندگی بشتافتنزانکه هست این یافتن نایافتن
در میان چار خصم مختلفکی توانی شد به وحدت متصف
گرمیت در خشم و شهوت میکشدخشکیت در کبر و نخوت میکشد
سردیت افسرده دارد بر دوامتَرّیت رعنایی افزاید مدام
جانْت را عشقی بباید گرم گرمذکر را رطب اللسانی نرم نرم
زهد خشکت باید از تقوی و دینآه سردت باید از برد الیقین
تا چو گرم و سرد و خشک و تر بوداعتدال جانت نیکوتر بود
ای جهانی درد همراهم ز تودرد دیگر وام میخواهم ز تو
درد چندانی که داری میفرستلیک دل را نیز یاری میفرست
گر کلاه فقر خواهی سر ببراز خود و از دو جهان یکسر ببر
علم جز بحرِ حیات خود مخواندر شفا خواندن نجات خود مدان
راهرو را سالک ره فکر اوستفکر کان از مستفادِ ذکر اوست
ذکر باید گفت تا فکر آوردصد هزاران معنی بکر آورد
فکرت عقلی بود کفار رافکرت قلبی است مرد کار را
کار فکر ار لاجرم یک ساعت استبهتر از هفتاد ساله طاعت است
هر کجا کانجا بمانی بسته توتا ابد آنجا بمانی خسته تو
راست میرو جهد میکن هوش داربار میکش خار میخور گوشدار
صوفیای نتوان به کس آموختندر ازل این خرقه باید دوختن
میندانم کاین ندانم از کجاستزهد و عقل و عشق و جانم از کجاست
در حقیقت گر قدم خواهی زدنمحو گردی تا که دم خواهی زدن
محو باید مرد از هر دو سرایپای از سر ناپدید و سر ز پای
میروم گریان چو میغ از آمدنآه از این رفتن دریغ از آمدن
با چنین عمری که بیش از برق نیستگر بخندی ور بگریی فرق نیست
کار بیرون است از تصویرِ توچند جنبانم سرِ زنجیر تو
کاملی گفته است میباید بسیعلم و حکمت تا شود گویا کسی
بلکه باید عقل بی حد و قیاستا شود خاموش یک حکمت شناس
ای دریغا هیچکس را نیست بابدیدهها کور و جهان پر آفتاب
ای ز پیداییِ خود بس ناپدیدجملهٔ عالم تو و کس ناپدید
مِنْمثنوی منطق الطیر
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیستوز صفاتت ذرّهای آگاه نیست
جملهٔ عالم به تو بینم عیانوز تو در عالم نمیبینم نشان
آن زمان کو را عیان جویی نهانستو آن زمان کو را نهان جویی عیانست
ور به هم جویی چو بی چون است اوآن زمان از هر دو بیرون است او
قسم خلق از وی خیالی بیش نیستزو خبر دادن محالی بیش نیست
زو نشان جز بی نشانی کس نیافتچارهای جز جان فشانی کس نیافت
آن مگو کان در اشارت نایدتدم مزن چون در عبارت نایدت
نه اشارت میپذیرد نه بیاننه کسی زو علم دارد نه نشان
تو مباش اصلا کمال این است و بستو ز خود گم شو وصال این است و بس
وَلَهُ قَدَّسَ اللّهُ تَعالَی سِرَّهُ
هست ما را پادشاهی بی خلافدر پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ سلطانِ طیوراو به ما نزدیک و ما زان مانده دور
گر نشان یابیم ازو کاری بودورنه بی او زیستن عاری بود
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیستزانکه عشقش کار هر دیوانه نیست
هر لباسی کان به صحرا آمده استسایهٔ سیمرغِ والا آمده است
گر ترا سیمرغ بنماید جمالسایه را سیمرغ بینی بی خیال
گر ترا پیدا شود یک فتحِ بابتو درونِ سایه بینی آفتاب
سایه در سیمرغ گم بینی مدامخود همه سیمرغ بینی والسلام
سد ره جان است جانْایثار کنپس برافکن دیده و دیدار کن
ذرّهای عشق از همه عشاق بهذرّهای درد از همه آفاق به
بود در اول همه بی حاصلیکودکیّ و بی دلی و غافلی
بود در اوسط همه بیگانگیوز جوانی شعبهٔ دیوانگی
بود در آخر که بودی مرد کارجان خرف درمانده تن، گشته نزار
چون ز اول تا به آخرغافلی استحاصل ما لاجرم بی حاصلی است
گر پلاسی خوابگاهت آمده استآن پلاست سدِّ راهت آمده است
ذرّه تا ذرّه بود ذرّه بودهرکه گوید نیست او غرّه بود
مردمی باید نه سر او را نه پایجمله گم گشته در او اودرخدای
گر ترا نوریست در ره نار تستور ترا ذوقی است آن پندارتست
وجد و فقر تو خیالی بیش نیستهرچه میگویی محالی بیش نیست
عُجب بر هم زن غرورت را بسوزحاضر از نفسی حضورت را بسوز
از تو تا یک ذرّه باقی مانده استصد نشان از پر نفاقی مانده است
راه را انجام در ناکامی استنام نیک مرد از بدنامی است
یک نفس بی حق برآوردن خطاستچه به کج زو بازمانی چه به راست
علم هست آن جایگه و اسرارهستطاعت روحانیان بسیار هست
سوز جان و درد دل میبر بسیزانکه این آنجا نشان ندهد کسی
تا نگردی مرد صاحب درد تودر صف مردان نباشی مرد تو
گر بود در ماتمی صد نوحه گرآه صاحب درد را باشد اثر
ور بود در حلقهای صد غمزدهحلقه را باشد نگین ماتم زده
عشق آن باشد که چون آتش بودگرم رو سوزنده و سرکش بود
گر ز غیبت دیدهای بخشند راستاصل عشق اینجا ببینی کز کجاست
ور به چشم عقل بگشایی نظرعشق را هرگز نبینی پا و سر
سیر هر کس تا کمال او بودقرب هر کس حسب حال او بود
گر بپرّد پشهای چندانکه هستکی کمال صرصرش آید بدست
لاجرم چون مختلف افتاد سیرهم روش هرگز نگردد هیچ طیر
معرفت ز آنجا تفاوت یافته استآن یکی محراب و آن بت یافته است
کاملی باید درو جانِ شگرفتا کند غواصی این بحرِ ژرف
صدهزاران مرد گم گردد مدامتا یکی اسراربین گردد تمام
هم به ترک کار کن، هم کار کنکار خود را اندک و بسیار کن
ترک کن کاری که آن کردی نخستکردن و ناکردن آن باشد درست
گر شما اسراردان ره شویدآن زمان از گفت من آگه شوید
کاشکی اکنون چو اول بودمییعنی از هستی معطل بودمی
چون دویی برخاست در شرکت فناستچون تویی برخاست توحیدت کجاست
تو در او گم گرد توحید این بودگم شدن گم کن که تفرید این بود
هرکه گوید چون کنم گو چون مکنتا کنون چون کردهای اکنون مکن
نیست مردم را نصیبی جز خیالمی نداند هیچکس تا چیست حال
دل درین دریایِ بی آسودگیمی نیاید هیچ جز کم بودگی
گر ازین کم بودگی بازش دهندصنع بین گردد بسی رازش دهند
هرکه را دردیست درمانش مبادهرکه درمان خواهد او جانش مباد
بادلم گفتم که ای بسیار گویچند گویی، تن زن واسرار جوی
گفت غرقِ آتشم عیبم مکنمیبسوزم گر نمیگویم سخن
آنکه پر کار است هست از خود خموشوآنکه بیکار است از گفتن بجوش
کی شناسی دولت روحانیاندر میان حکمت یونانیان
تااز آن حکمت نگردی فرد توکی شوی در حکمت دین مرد تو
کاف کفر ای دل بحق المعرفهخوشترم آید ز فای فلسفه
زانکه گر پرده شود از کفر بازتو توانی کرد از وی احتراز
لیک این علم لزج چون ره زندبیشتر بر مردمِ آگه زند
دانی این چندین دریغ از بهر چیستپشهای با باد نتوانست زیست
سختتر بینم به هر دم مشکلمچون بپردازم از این مشکل دلم