گنج

بخش ۱۰۰ - عراقی همدانی قُدِّسَ سِرُّه

۲۷ بیت

نامش فخرالدین ابراهیم. گفته‌اند که او و شمس الدین تبریزی در چلّهٔ خانهٔ رکن الدین سجاسی اربعین به سر می‌آوردند وبرخی گفته‌اند به شیخ شهاب الدین سهروردی رسیده و ارادت خلیفهٔ آن جناب شیخ بهاء الدین زکریای ملتانی را گزیده. تحقیق آن است که مرید بهاءالدین زکریا وبه مصاهرت آن جناب اختصاص یافته است. غرض، شیخی است مجرد و پیری است موحد، عارفی عاشق، عاشقی صادق. سلوکش محبوبانه و سیرش مجذوبانه، عشقش بر عقلش غالب و ادراک ظهورات صفات را ازمظاهر طالب. جانش پرشور و دلش پرنور. سینه‌اش مخزن اسرار و دیده‌اش مطلع انوار. از لمعاتش لوامع حقیقت لامع و از مطالع ابیاتش طوالع اسرار طریقت طالع. وفاتش در سنهٔ ۶۸۸ در دمشق شام و در زیر پای محی الدین عربی‌اش مقام و این از اشعار آن جناب است:

مِنْرسالهٔ موسوم به ده فصل
از جمالت نمی‌شکیبد دلمی‌برد عقل و می‌فریبد دل
عشقت ای دوست می‌کند پیوستحلقه در گوش عاشقانِ الست
عاشقان تو پاک بازانندصیدِ عشق تو شاهبازانند
ای غم تو مجاورِ دلِ منوز دو عالم غمِ تو حاصل من
تادلم هست مبتلای تو باددایماً بستهٔ بلای تو باد
دیده را دیدن تو می‌بایداگرم قصد جان کنی شاید
دل ما را فراغت از جان استزندگانی ما به جانان است
آتشِ عشق در دل ما جوعاشقان ضعیف را واجو
عاشقان را ز جان گرفته ملالخونشان بر تو همچو شیر حلال
فارغی از درون صاحب دردمکن ای دوست هرچه بتوان کرد
رخ به ما می‌نما و جان می‌بخشبر دل و جان عاشقان می بخش
هست عشق آتشی که شعلهٔ آنسوزد از دل حجابِ هرحدثان
چون بسوزد هوای پیچا پیچاو بماند جز او نماند هیچ
عشق و اوصاف کردگار یکیستعاشق و عشق و حسن یار یکیست
حکایت حجّة الاسلام امام محمد غزالی قُدِّسَ سِرُّه
شیخ الاسلام امام غزالیآن صفابخش حالی و قالی
والهٔ حسن ماهرویان بوددر رهِ عشقِ دوست پویان بود
او همی شد سواره اندر ریاز مریدان صدش فزون در پی
دلبری دید همچو ماه تمامکه برون آمد از درِ حمام
شیخ را چشم چون بر آن افتادصورتِ دوست دید باز استاد
شده مردم به شیخ در، نگرانشیخ در رویِ آن پری حیران
صوفیان جمله منفعل گشتندهمه بگذاشتند و بگذشتند
لیک مردی که بود غاشیه دارشیخ را گفت بگذر وبگذار
دیدن صورت از تو لایق نیستشرمت از این همه خلایق نیست
شیخ گفتش مگوی هیچ سَخُنرُؤیَةُ الْحُسْنِ رُؤیَةُ الأَعْیُن
عاشقانی که مست و مدهوشندباده از جامِ حسن می‌نوشند
ز اندرون غافل است بیرون بینرویِ لیلی به چشم مجنون بین
اگرت هست قوت مرداناینک اسب و سلاح و این میدان
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه
ساز طرب عشق چه داند که چه ساز استکز زخمهٔ او نُه فلک اندر تک و تاز است
عشق است که هر دم به دگر رنگ برآیدناز است یکی جای و دگر جای نیاز است
درخرقهٔ عاشق چو درآید همه سوز استدر کسوتِ معشوق چو آمد همه ساز است

٭٭٭

رخ تو برقع چشم من است لیک چه سودکه برقع از رخ تو بر نمی‌توان انداخت

٭٭٭

به نور طلعت تو یافتم وجودِ ترابه آفتاب توان یافت کافتاب کجاست
عشق شوری در نهاد ما نهادجان ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفتگویی در زبانِ ما فکندجستجویی در درون ما نهاد
دمبدم در هر لباسی رخ نمودلحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشتنام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن خود بر دیدهٔ خود جلوه دادمنتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدیدتهمتی بر چشم نابینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شوداین همه اسرار بر صحرا نهاد

٭٭٭

نخستین باده کاندر جام کردندز چشمِ مستِ ساقی وام کردند
به گیتی هر کجا درد دلی بودبه هم کردند و عشقش نام کردند

٭٭٭

غمت هر لحظه جانی خواهد ازمنچه انصاف است چندین جان که دارد
نشان عشق می‌خواهی عراقیببین تا چشمِ خون افشان که دارد

٭٭٭

هم دیدهٔ او باید تا حسن رخش بیندآنجا که جمال اوست ابصار نمی‌گنجد
جانم درِ دل می‌زد دل گفت برو کاین دمبا یار در این خلوت دیار نمی‌گنجد

٭٭٭

با عاشقانِ شیدا سلطان کجا برآیددر پیش آشنایان بیگانه‌ای چه سنجد
از صد هزار خرمن یکدانه است عالمبا صد هزار عالم پس دانه‌ای چه سنجد

٭٭٭

مرا مکش که نیازِ منت به کار آیدچو من نباشم حسن تو بر که ناز کند

٭٭٭

بروم ز چشم مستش نظری به وام گیرمکه به آن نظر ببینم رخ خوب لاله رنگش

٭٭٭

پیوسته شد چو شبنم جانم به آفتابشاید که آن زمان ز اناالشمس دم زنم
آری چو آفتاب بیفتد در آینهگوید هر آینه که همه مهرِ روشنم

٭٭٭

اگر جهان همه زیر و زبر شود ز غمتترا چه غم که تو خو کرده‌ای به تنهایی
حجابِ روی تو هم روی تست در همه حالنهانی از همه عالم ز بس که پیدایی
عروسِ حسن ترا هیچ در نمی‌یابدبه گاه جلوه مگر دیدهٔ تماشایی

٭٭٭

از آن خوشست چو نی ناله‌ام به گوش جهانکه هیچ دم نزنم تا توام نه بنوازی

٭٭٭

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدمچو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

٭٭٭

عراقی طالب درد است و آن همبه بویِ اینکه درمانش تو باشی
رباعی
هرچند که دل را غمِ عشق آیین استچشم است که آفتِ دلِ مسکین است
من معترفم که شاهد دل معنی استاما چه کنم که چشم صورت بین است

٭٭٭

ره گم شده رهنمای می‌باید بوددر بند و گره گشای می‌باید بود
یکسال و هزار سال می‌باید زیستیک جای و هزار جای می‌باید بود