و هُوَ قدوة العارفین و شیخ المتاخرین آقامحمد هاشم بن میرزا اسماعیل. آن جناب در عنفوان شباب نویسندگی سلطان عهد را مینمود. در اواسط حال از منصب استیفا استعفا فرمود. سر ارادت برپای جناب عارف فاضل و سید کامل سید قطب الدین شیرازی که از مشایخ سلسلهٔ علیّهٔ ذهبیّهٔ کبرویه، بود نهاد. در خدمت آن حضرت به درجات عالیه فایض شد. شرف مصاهرت و خلافت دریافت. گویند آن جناب را حالات و کرامات عظیمه بود وپیوسته اوقات به عبادات و مجاهدات قلبیه و قالبیه مبادرت مینمود. آستانش مرجع طالبان طریقت و صومعهاش مجمع عالمان شریعت. نفسش مرده و دلش زنده. جسمش افسرده و روانش پاینده. عمر معقولی دریافته و آخرالامر در سنهٔ]۱۱۹۹[به جنت شتافته. مرقد آن جناب در خارج شیراز در جنب خواجه شمس الدین محمدحافظ زیارتگاه اهل نیاز است. آن جناب را رسالات معرفت دلالات است مانند مناهل التحقیق و ولایت نامه و غیره. از اوست:
مِن غزلیاته قُدِّسَ سِرُّه
ای دوستان ای دوستان رفتم ز خود من بارهاتا آنکه دیدم یار را در کسوت اغیارها
وحدت چو آمد در نظر کثرت شد از پیش بصربتها شکستم سر به سر وارستم از ادبارها
ز نیک و بد ز چه رنجیم چون که میدانیمکه هرچه بر سر ما میرود مشیت اوست
هرچند نبینند عیان مهر چو خفاشخورشید نهان نیست ز صاحب نظری چند
غواص صفت غوطه درین لُجّهٔ توحیدخوردیم بسی تا که برآمد گهری چند
حجاب روی تو نبود بجز شؤون کمالمنم که روی ترا بی حجاب میبینم
ظاهر نشان آن یار از هر کسی و یاریبینم جمال رویش در وجه هر نگاری
مِنْ مثنوی موسوم به ولایت نامه
چون بتابد بر دل آن نور خدارنگ باطلها شود ازوی جدا
شبهه و شک نیست در ذات قدیمکه بود محتاج اثبات ای حکیم
این ولایت راه عشق دوست استلُبّ دین است این نه قشر و پوست است
تا نباشد جذب معشوقان ز پیشعاشقان کی بگذرند از جان خویش
شاخ جنبان بینی اما باد نهبرگ رقصان بینی و شمشاد نه
جمله عالم همچو جامی پر شرابعکس خورشید است کافتاده در آب
جمله ظلمت دیده و انوار نهعکسها بینند روی یار نه
نقشها بینی تو و نقاش نهدانهها بینی و دانه پاش نه
چون که برق نار عشق از دل بجستطور و موسی هر دو گردیدند مست
قلب درویشان حق خانهٔ شه استاعظم از کعبه است کاین جا اللّه است
حفر کن این چاه و گل از وی برآرتا خوری زین چاه آب خوشگوار
ظرف اگر صد هست میباشد یکیگفتمت گر عارف این مسلکی
جمله اشیا ظرف می می واحد استمی در آنها وصف خود را شاهد است
این حباب از آن پیدا چون قِبابآب باشد ثابت و صنفی حباب
ما علوم عشق از بر خواندهایمنز کتاب و نقش دفتر خواندهایم
چون ز سرّ عشق ما آگه شدیماز خرد بیگانه و ابله شدیم
عشق روح و ماش همچون قالبیماز دل و جان عشق را ما طالبیم
الحذر زان مردمان بدخیالکانبیا قولند و شیطانی فعال
لیس محضم نیستم من هیچ شیءهستی از حق باشد و بنده است نی
آنچه دارد عبد زان مولی استزین جهت عبد است گر خود فانی است
خواب و خور از من گرفت و چشم و گوشرفتم از خود او مرا شد عقل و هوش
ساخت مجنونم چو کرد از خود جداهمچو نی پیچید در من این صدا