و هُوَ قدوة العلما و زبدة الفضلا، کهف الحاج حاجی اکبر الملقب به نواب. آن جناب برادر زادهٔ جناب مرحوم آقا بزرگ مدرس و خلف الصدق مرحوم آقاعلی است که در تلوحال آگه برادر کهتر جناب نواب مختصری از حالات ایشان ذکر شد. الحق دودمانی عظیم الشّأن و خاندانی فضیلت بنیانند. پیوسته اوقات حضرت ایشان مرجع و ملجأ اکابر و اشراف و وجود مسعودشان مجمع محامد اوصاف. جناب نواب در فنون کمالات و اقسام حالات مسلم ابنای دهر و افضل الفضلای شهر. در نزد سرکار فرمانفرمای فارس نهایت عزت و محرمیت دارند. همواره طالبان علم در خدمت او مفتخر و از استفاده کمالات بهرهورند. همانا سالهاست که فاضلی بدین جامعیت ظهور نکرده و گردون چنین نفس شریفی را پیدا نیاورده، چنانکه خود گفته:
بسمل امروز منم در همه آفاق و نشاطاصفهان فخر به او دارد و شیراز به من
نظماً و نثراً، عربیاً و فارسیّاً خامهاش گوهر نگار و صدق این معنی از نظم و نثرش آشکار است. با وجود جاه و جلال و فضل و کمال به کسر نفس و سلامت طبع و نیکی ذات و محامد صفات بی بدل و به فضایل انسانی ضرب المثل است. آن جناب را تألیفات است مانند نورالهدایة در اثبات نبوت و شرح سی فصل خواجه نصیر و حاشیه بر مدارک و حاشیه بر تفسیر قاضی بیضاوی و نیز تذکرهٔ موسوم به دلگشا در وصف الحال شیراز و اهل کمال. از معاصرین مینگارد که کمال بلاغت و فصاحت دارد. دیوانی نیز مشتمل به اقسام اشعار دارند. تیمنّاً از آن جناب نوشته میشود:
مِنْغزلیّاته
یا نیست شادی در جهان یا خود نصیب مانشدهرگز ندیدم شادمان این خاطر افسرده را
در مسجد ودرمیکده جز اونبینم دیگریبا صد هزاران پردهها بگرفته از رخ پرده را
داستان عشق یک افسانه نبود بیش لیکهر کسی طور دگر میگوید این افسانه را
از مکافات عمل غافل مشو کاخر بسوختپای تا سر شمع کاو خود سوخت پر پروانه را
چون رخ یار جلوه گر در حرم است و بتکدهبیهده چند بسپری بادیهٔ حجاز را
ماییم طالبان ره کوی می فروشیا رب رسان کسی که شودپیر راه ما
بویی ز زلف او دل دیوانهام شنوددر سینه بعد ازین نتوانش نگاه داشت
طرفه حالی است که آن شوخ پری رو به کسیروی ننموده و عالم همه دیوانهٔ اوست
هرکه بینم به رهی در پی او میافتمزانکه دانم همه را راه به کاشانهٔ اوست
من به فکر تو و سرگرم نصیحت ناصحبه گمانش که مرا گوش به افسانهٔ اوست
هر میی راست خماری بجز از بادهٔ عشقسرخوش آن مست که این باده به پیمانهٔ اوست
سر تا به پای شمع به بزم تو سوختندنام منش مگر به غلط بر زبان گذشت
ترسم که نگذری ز من ای پیر می فروشبا آنکه توبه از میام اندر گمان گذشت
بی نیازند چرا از دوجهان دُرد کشانلای پیمانهٔ میخانه گر اکسیر نبود
نی شعلهٔ برقی و نه باران سحابیدر بادیهٔ عشق چه بی قدر گیاییم
منت نه به ما از کس و نی بر کسی از مانی ره سپر مقصد و نی راهنماییم
یکی کرد در خاک گنجی نهانبدو گفت کار آگهی کای فلان
به صد سعیاش از خاک کردند دورتو بازش به خاک اندر آری به زور
اگر هوشمندی و دانشورینباید که بگذاری و بگذری
جهان بهر ما گرچه آراستندز ما و تو چیز دگر خواستند
رباعی
بسمل همه عمرم به تمنا بگذشتدر بوک و مگر امشب و فردا بگذشت
چون حاصل دنیا نبود غیر از غمخرم دل آن کس که ز دنیا بگذشت