گنج

بخش ۶۸ - وصال شیرازی

۲ بیت

و هُوَ زبدة السالکین و العارفین وافصح المتأخّرین و المعاصرین میرزا محمد شفیع، الشّهیر به میرزا کوچک. والد آن جناب از اعزّه و اشراف آن شهر و عمش از طریقهٔ فقر به ابهر و میرزا قاسم نام داشته و مرید جناب مرحوم آقا محمد هاشم شیرازی بوده و چندی قبل از این وفات نموده. غرض، جناب میرزا در آغاز حال در نزد علما و حکمای معاصرین تحصیل علوم نمود و صحبت عرفای زمان را نیز طالب بود. چند تن از این طایفه را دیده و عاقبت ارادت حضرت شیخ الواصلین و اوحدالموحدین حاج میرزاابوالقاسم شیرازی را گزیده و به یمن خدمت آن حضرت به مقامات و حالات عالیه رسیده و اکنون در کنج عزلت به افادهٔ کمالات و کتابت کتاب اللّه اشتغال دارند و احبا صحبت ایشان را غنیمت می‌شمارند. آن جناب را کمالات چند حاصل است که در هر یک از آنها مسلم و کامل است. اولاً جمعیت فنون علم و حکمت ادبیه و عربیه، دیگر حصول صوت حسن و صورت مستحسن، دیگر مکارم اخلاق و استحضار از علوم انفس و آفاق، دیگر سلیقهٔ مستقیم و طبع سلیم، دیگر اینکه همهٔ خطوط را خوش می‌نگارد و در خط نسخ بر متقدمین و متأخّرین املحیت دارد. از ولایات بعیده طالب نوشتجات وی شده به شیراز آمده هدیه نموده می‌برند. الحق سالهاست که در مملکت ایران چنین وجود شریفی که مجموعهٔ کمالات صوری و معنوی باشد از کتم عدم به عرصهٔ وجود نخرامیده. در هنگام نگارش این مطلب قطعه گفته شد:

طرفه حالی است اینکه مردم دهرمردگان را به زنده فضل نهند
تا نمیرند جمله اهل کمالخود ز انکار نقصان نرهند

غرض، آن جناب شاعری است فاضل و سالکی است کامل. عارفی است عاشق و عاشقی است صادق. حکیمی است نحریر و ندیمی است بی نظیر. فصیحی است خردمند و دبیری است بی مانند. خطّاً و ربطاً عربیّاً و فارسیّاً نظماً و نثراً ماهر و جامعیت کمالاتش بر صاحب نظران ظاهر. آن جناب را مثنوی است مسمی به بزم وصال مشتمل بر اصناف کمال. و نهایت امتیاز دارد و مثنوی فرهاد و شیرین وحشی را تمام فرموده و کمال فصاحت ظاهر نموده و به مراتب به از وحشی گفته و رسالهٔ اطواق الذهب زمخشری را به فارسی ترجمه نموده و به خطوط پسندیده رقم فرموده و بعد از تصحیح و تشریح و توضیح به قطعه‌ای از خیالات خود مناسب مقام تلمیح کرده که موقوف به دیدن است و دیوان غزلیات و قصاید و قطعات و رباعیاتش تخمیناً شش هزار بیت می‌شود. چون فقیر اشعار شاعرانه کمتر می‌نویسد بعضی از افکار محققانهٔ او تحریر شد:

مِنْقصایده قُدِّس سِرُّه العَزیزُ فی الحِکمة
چو بی رنگ جهان رازدبه بی رنگی جهان آرامخور نیرنگ‌رنگ‌آخرگرت‌رنگی است از مبداء
جهان آرای بی صورت به شکل خویش کردآدمتوزینسان سغبهٔ صورت زنسل آدمی حاشا
تراهم صورت خودپای بند راه معنی بسبه صورت‌ها منه دل، بند محکم‌ترمکن برپا
به این جانی که هرجا نور ز زورآب ونان داردنخواند مردمت مردم نداند بخردت دانا
به گویایی و بینایی ز جانوربه بودمردمنه با گویایی طوطی نه با بینایی حربا
بلی گویابود مردم ولی با جان گویندهبلی بینا بود انسان ولیکن با دل بینا
جهان بین رااگرجان بین کنی بینش ورت خوانموگرنه رو عصایی جو که داری چشم نابینا
چه سازی حس حیوان یاربهردیدن جانانچه گیری پرِّ کرکس وام بهر منزل عنقا
دوبال کرکس نفس خودازسنگ فنابشکنکه کرکس نشکند این بال نتوان رفت زی بالا
به گیتی هرچه رانی‌کام، یابی بیش حرص خودکه‌چندان‌کاب افزون نوشی، افزون یابی استسقا
تومردی باعروس معنی آن بهتر که آساییبه زردوسرخ چندآساکنی برخود عروس آسا
ظفر برخویش گرخواهی زخویش اول گریزان‌شوگریزی اصل فیروزی شکستی عین استیلا
تراهر آفتی کایدبه پیش از خویشتن دانشچنار آری به خویش ازخویشتن، آتش کندپیدا
بسیج بی بسیجی جست بایدراه بی راهیگرت زی منزل مردان بی پروا بود پروا
ره فقر و فناراساز هم فقر و فنا بایدنه هندی خیل با حربه نه ختلی خنگ باهرا
چنان بینی که باجانان چه گربرخصم آتش خوچنان باشی که در گلشن چه گردرکام اژدرها
همه ابر ار بلا بارد زجستن برنتابی سرهمه دشت ار سنان روید ز رفتن وانگیری پا
شوی پولاداگر کوه آید وضرغام اگرپیشهسمندر گردی ار آتش رسد مرغابی از دریا
مگردرسایهٔ احمدکنی این راه طی ور نهازو هارب شود راهب وز او ترسان بود ترسا
ابوالقاسم محمد(ص) کهف ملت هادی امتظهورش آیت رحمت وجودش مظهر اسما
وله ایضاً
مرا پیری جوان بخت است‌ومن طفل‌زبان دانششکسته زان همی گویم که نغزآید زطفلانش
درست‌این نقل من نقلی است‌کزاشکسته‌به‌باشدبلی این آب دندانست وباشد باب دندانش
مرامادر پدر بودند طبع و نفس و من بودمازین مادرپدردررنج چون یوسف زاخوانش
فطامم را نخست ازتلخی عیش وسیه روزیبه مادرگفت کانداید به صبر و دوده پستانش
همیدون چون‌پدررایافت دون طبع و فرومایهمرا در پرورش خوباز کرد از آب و از نانش
بگفت‌این بی بها گوهرنه دریایی صدف خواهدیکی در یتیم است این و باید تاج سلطانش
خردراپس‌به‌من بگماشت گفت این را ادب فرمامراگفتا مکش سرچون قلم از خط فرمانش
خرد کاف کفایت دید چون برسراز آن پیرممراچون دال جا فرمود در صدر دبستانش
به یمن رایض لطفش براقی شد جهان پیماسمندی را که از نی داشتم در زیر دامانش
شکسته از زبانم نسخ گردد بست برکلکمبه آیینی که چون یاقوت لالا گشت ریحانش
همم اسرار حکمت گفت با احکام و ادوارشهمم تعلیم منطق کرد با اشکال و برهانش
همه از بوستان جان من بشکفت آن گل‌هاکه‌تخم‌افشاندچندی‌پیش ازاین درخاک‌یونانش
شدم چون خیک مستسقی‌وش از پیمانه‌اش امانبودش در سبوآبی که جان می‌بود عطشانش
ازیرا کاولم پیر ازنظر زدبر جگر تیریکه ازتدبیرهای عقل مرهم ساخت نتوانش
فسردم کِم خرد ننشاند آتش با همه سردیکه مدقوق ایچ ندهد سودسرمای زمستانش
چوسردم یافت دانست آذری باشدبه کانونمکه ننشاند شرار ار سیل بارد ابرنیسانش
به تکمیلم شریعت رابه خود همدست کرد اماچوشرع‌آمیخت با وسواس بینی جمله نقصانش
چو آب از چشمهٔ آهن زهد مرگست حیوان رااگرچه خوانده است ایزدحیات جان حیوانش
سخن گرچه زلقمانست و جان را لقمهٔ حکمتچوز استیلای تب گوید نخوانی جز که هذیانش
سروشم گفت ننیوشی وصال این غَرّهٔ غولانکه مرغ سدره نبود لانه بر شاخِ مغیلانش
شریعت زبدهٔ عشقست و درد او بود کوثرمیامیز ار تمیزی باشدت با میز شیطانش
به گوشم از سروش آمد چونام عشق واوصافشچنان گشتم که آید دردمندی بوی درمانش
خرد را گفتم این عشقی کزو هرکس سخن راندنهان از تست یادآری ز من چون عشق پنهانش
چونام عشق بردم عقل همچون شعله شدسرکشچنان شیری که آتش در زنی اندر نیستانش
تو گفتی غول را راندم به سر شمشیر لاحولشتو گفتی دیو را خواندم ببر آیات قرآنش
بگفتا گر سلامت خواهی از عشق ای پسر بگذرکه هرکس روی او بیند نه سر بینی نه سامانش
یکی‌دریاست طوفان زا که چون موج آورد باشدچو دریا نوح در تب لرزه از تشویش طوفانش
نگردد رام با کس تا نگردد نام چون ننگشنسازد وصل با کس تا نسازد کفر ایمانش
هر آن دانش که سازم سازچون روشن دل پیرانکند بر طاق نسیان جفت با عهد جوانانش
کمالی را که از عین الکمالش لام اندودمکشد از سرکشی بر سرچوبیند نون نقصانش
کسی را گر کند ممسوس بدنامی است تعویذشدلی را کوکند مجروح جانبازیست درمانش
به مغزی کو مکان گیردکند با شور مجنونشبه مصری کو عیان گردد کند باقحط کنعانش
اسیرش بستهٔ بندی که خوانی زلف طرارششکارش خستهٔ تیری که گویی چشم فتانش
حریف لاابالی می‌پذیرد یار بی پرواز کفر کافرش ننگست وز اسلام مسلمانش
جهانی را همی خواهد به قلاشی و بی باکیخلاف شرع احکامش نقیض عقل برهانش
به نقصان از کمالی کش بود کس را نیالایدنه شیطان را ز انکارش نه آدم را ز عصیانش
گروهی پیروانش آرزو دشمن که هریکشانبه سر خصمی کنند اوهیچ باشد فکر سامانش
مرا فکر هزاران ساله هر دم رنجه می‌داردوزیشان هر کرا یابی نیابی فکر یک نانش
سرمویی نه و مویی نیرزد تاج جمشیدشکف خاکی نه و بادی بود ملک سلیمانش
و لَه ایضاً فی النّصیحة و الموعظه
بت ونفس و هوابشکن خلیل ملک وحدت شو
وله قصیدهٔ موسوم به آب زندگانی
مِنْ غزلیاته قُدِّسَ سِرُّه
و له ایضاً
مِنْ قطعاته فِی فوائد الصّمت
و له فِی النّعت الکرم
و له فی آثار الفتوّة
و له فی وصف التّوکّل و القناعة
فِی شرایط الوداد و الاخوّة
فِی ذمّ العجب و الغرور
فِی کتمان الاسرار
و له ایضاً فِی ذمّ الغربة و مدح اسفار المعنوی
فی بیان الانصاف و السّلطنة الحقیقیّ
افتتاح مثنوی موسوم به اربعین
رباعی
الاای همنشین کز من نشان زان دلستان جوییخبر از بی خبر پرسی نشان از بی نشان جویی
یکی دریاست بی ساحل من و توغرق اندروینشان‌ساحل‌ازغرقه چه‌سان‌گیری چه سان جویی
هزاران ساله ره‌آن‌سوی عقل است و زهی نادانکزین سویی هزاران ساله ره وز وی نشان جویی
بت ونفس و هوابشکن خلیل ملک وحدت شوچرا چون تیرگانش هر نفس از روشنان جویی
بنه این خویشتن بینی واندر خویشتن بینشنظربگشا وخودراجو که تا بینی همان جویی
به تونزدیکترازتست ازدوران چه می‌پرسیمیان کاروانی و ره از گم گشتگان جویی
نه نزدیکی زدرویشی ونه دوری زسلطانیچودرتودرداوهست آنچه را می‌جویی آن جویی
بسادرویش کش یابی چو خواهی بردرسلطانبسا سلطان که چون جوییش برآن آستان جویی