گنج

بخش ۵۰ - مظفر کرمانی قُدِّسَ سِرُّه

۵۲۲ بیت

و هُوَ قدوة المحققین و زبدة العارفین میرزا محمدتقی بن میرزا محمد کاظم. آن جناب در علوم عقلیه وحید و در فنون نقلیه فرید. و آبا و اجداد مولانا همواره در آن ولایت به طبابت مشغول و در نهایت عزت و احترام می‌زیسته‌اند و خود نیز درحکمت الهی و حکمت طبیعی به غایت جامعیت داشته و جمعی در خدمتش تلمذ گزیده بودند و اکتساب فضایل می‌نمودند. غرض، چون از علم ظاهر، باطنی ندید طالب علوم باطنی گردید. دست تقدیر گریبان اختیار خاطرش را به چنگ مشتاق علی شاه انداخت و مولانا را به آن فضل و کمال مقید و اسیر آن امی ساخت. لاجرم عوام و خواص به طعن و ملامت مولانا پرداختند و او را هدف تیر آزار ساختند و زجر بی شمار و جفای بسیار از ابنای زمان دید و از آن راه پرخطر برنگردید. بالجمله حالات مولانا مفصل است. مختصری اینکه ارادت به مشتاق علی شاه داشت و اجازه از میرزا رونق کرمانی و بعد از شهادت مشتاق علی شاه در سنهٔ یک هزار و دویست و شش در شهر کرمان جناب مولانا، دیوانی به نام وی تمام کرده. چون حالات وی و حالات مولوی رومی مناسب اتفاق افتاده او را مولوی ثانی و برخی مولوی کرمانی خوانند چنانکه مولوی رومی فاضل بوده. شمس الدین تبریزی امی می‌نمود و شمس الدین را کشتند و مولوی، دیوانی به نام وی پرداخت. مولوی مذکور نیز دیوانی به اسم مشتاق موسوم به مشتاقیه ساخت. مجملاً وی از اعاظم فضلا و عرفای متأخرین بوده و در سنهٔ هزار و دویست و پانزده در کرمانشاهان وفات نمود. آن جناب را مثنوی است موسوم به بحرالاسرار مشتمل بر حقایق و دقایق و رساله در شرح آن مسمی به مجمع البحار و دیوان مشتاقیه مشتمل بر قصاید و غزلیات و رساله‌ای موسم به کبریت احمر در طریقهٔ ذکر و فکر و او را در سلوک باطن به طریق رمز نوشته و هم رساله‌ای است موسوم به خلاصة العلوم. چون اشعارش فصیح و بلیغ و مضامین خوب دارد و کمتر شنیده شده است فقیر در این کتاب بعضی از بحرالاسرار و برخی از قصاید و غزلیات وی ثبت می‌نماید و از آن جمله است:

مِنْمثنویّ الموسوم به بحرالاسرار
بای بسم اللّه الرحمن الرحیمهست مفتاح در گنج حکیم
گنج حکمت آن کتاب رحمت استبسمله چون باب گنج حکمت است
گنج حکمت شهر علم مصطفی استبسمله رمز علی با بهاست
بسمله آیینهٔ گنج احدبسمله گنجینهٔ گنج صمد
مطلع دیباچهٔ ام الکتابمجمع مجموعهٔ فصل الخطاب
هرچه در قرآن خفیه واضحهمجتمع آمد همه در فاتحه
هرچه در سبع المثانی منطوی استبسمله برجمله طُرّاً محتوی است
هر چه اندر بسمله شد مندرجحرف با بر جمله آمدمندمج
هر چه اندر باست انوار هداکُلُّهُ فِی نُقْطَةٍ هِی تَحْتَ بَا
شرح این معنی بگویم با تو فاشجمع کن دل را و پر کنده مباش
هرچه در عالم عیان و مظهر استجمله در انسان کامل مضمر است
هست عالم چون کتاب مستبینکُلُّه مَا فِیْهِ فِی الْإنْسانْمُبْین
لَیْسَ ذَالانسانُ جِرْماَ یَصْغُرُاِنْطَوی فِیْهِ الْکِتابُ الأَکْبَر
سُوْرَةٌ الْحَمدِ صَراطُ الْمُستقیمنیست جز انسان کامل ای حکیم
هر کمال کاملی آمد یقینمجتمع در شخص خیرالمرسلین
صورت او آیت رحمت بودمعنی او صورت وحدت بود
چیست دانی معنی ختم الرسلعقل اول روح اعظم امر کل
حلقهٔ اولی ازین خوش سلسلهحرف اول از حروف بسمله
تحت سرّ باست سرّ مختفیصورت آن نقطه آمد ای صفی
چون نبی اعظم آمد حرف باسر او چبود ولایت تحتها
باست ظاهر نقطه باطن فی المرامباست ناطق نقطه صامت فی الکلام
نقطه چبود کُلُّ مَالَا یَنْقَسِموحدت آمد گشت کثرت منقسم
صورت نقطه ولایت آمدهمعنی آن عین وحدت آمده
زان سبب فرمود شاه اولیاءرمز اِنِّی نَقْطَةٌ هِی تَحْتَ بَا
مرحبا آن تحت فوقانی مقامحبذا آن عبد ربانی مقام
در دنو حق علوی مختفی استدر علوّ حق دنوی هم خفی است
در جمال او جلالی مستقردر جلال او جمالی مستتر
نیست در احمد یقین الا علیکُلُّ هُمْمِنْهُ وَ مِنْهُ یَنْجَلی
در میان جان حیدر احمد استعشق را با حسن، وصلی سرمد است
ذات این دو بی گمان یکتا بوددو شبح مرآت و یک معنا بود
میم احمد در احد غرق آمدهمتصل گشته بلا فرق آمده
هم علی از رب اعلی جلوه گرآن یکی چون بحر دان دیگر گهر
بحر چبود اصل لؤلؤی خوشابچیست لؤلؤ آب پرورده ز آب
چونکه پیدا نیست عمق بحر ذاتنیست کشتی را به تن از آن نجات
پس فرود آییم اندر ساحلاتساحلات پهن اسماء و صفات
اسم چبود از مسمی صورتیهست هر صورت ز معنی آیتی
اسم اللّه چیست وجه عین ذاتمجمع مجموع اسماء و صفات
وجه چبود مجمع حسن بتانباغ دل بستان عشق عاشقان
گونه گونه میوهٔ شیرین درودسته دسته سنبل و نسرین درو
عشوه‌های حسن آن رب البشرهست چون زین اسم جامع جلوه گر
لاجرم این اسم وجه اللّه بودداند این را هر که مرد ره بود
لطف و قهری هست آن دلدار راشهد و زهری آن شکر گفتار را
بر جمال او جلالش محتوی استبر جلال او جمالش محتوی است
اسم اللّه جامع اسماء بودلطف و قهر او درو پیدا بود
کُلُّ اسماءِ جَمَالِ لایَزَالجَمْعُ اَسْمَاءِ جلالِ ذُوْالْجَلَال
هست در این اسم جامع مندرجاوست بر کل مراتب مندمج
گه نِعَم بفرستد و گاهی نقموَجْهُ رَبِّی ذُوْالْجَلالِ وَالْکَرَم
لیک رحمت بر غضب سابق بودنعمتش بر نعمتش فایق بود
مؤمن از فیض رحیمی منتفعکافر از فیض رحیمی منقطع
چیست آدم عالم مستجملیچیست عالم آدم مستفضلی
عالم اجمال آدم آمدهآدم تفصیل عالم آمده
این حدیث از دل نه از سمع آمدهکه ولایت موطن جمع آمده
لاجرم فرمود شاه اولیاءسِرّ اِنّی نُقْطَةُ هِی تَحْتَ با
نقطه دان جمع حقیقی بی خلافجمع های مابقی جمع مضاف
آنکه در معراج وحی از حق شنفتلی مع اللّه از زبان جمع گفت
خود نبی رهبر بود سوی ولیو آن ولی سوی خداوند علی
عارفی کو گوهر توحید سفتذات را تسبیح و هم تحمید گفت
گه مسبّح آمده ذات از علوّگه محمد آمده ذات از دُنَو
هست تسبیح خدا تنزیه ذاتهست تحمید وی اظهار صفات
ذات را تسبیح کن ای معتدلتا که تشبیهی نگردی و خجل
ذات را تحمید می‌کن ای صفیتا نه تعطیلی شوی چون فلسفی
حکایت
عارفی از جمع ارباب عقولمؤمنی از شیعهٔ آل رسول
گشت سائل از امام رهنماآفتاب آسمان اِنّما
بحر دانش منبع علم الیقینجعفر صادق امام راستین
گفت کَیْفَ تَنْعَتُ الرَّبَ الْعظیمَاِهْدِنا فِیْهِ صِرَاطَ الْمُستقیم
شاه فرمودش که لاَ تَعْطِیْلَ فِیْهِثُمَّ لاَ تَشْبِیْهَ فِیْمَا تقتضیه
شیء گویش لیک کَالأشیاءِ لاَبحر گویش لیک مِثْلَ المَاء لاَ
عالمش گو لا بِمْثلِ الْعالِمیْنِقادرش گو لا بمثل القادِرین
نور گویش لیک کَالاشیاء ظلامشمس گویش لیک لاَ فِیْهِ غَمام
گر تو خواهی شرح این قول سدیداَلْقِ سَمْعَ الرُّوْحِ وَالْقَلْبَ الشَّهید
ذات حق را به اعتبار صرف ذاتعَاریاً مِنْکُلِّ الأَسماءِ وَالصِّفات
هست بُعدی از جمیع ممکناتبَعْدَ قُدْسِ الذَّاتِ لِلْعَبْدِ الجِهِات
همچنین مِنْحَیْثُ الاَسْمَاءُ و الصفّاتهست قربی ذات را با ممکنات
فَهْوُ عَالٍ مِنْکَ فِی عَیْن الدُّنُوَوَهُوَ دَانٍ عَنْکَ فِی عَیْنِ العُلُوّ
نفی تعطیل است اثبات دنوسلب تشبیه است ایجاب علو
پس معطل قرب حق را منکر استپس مشبه بُعد حق را کافر است
هست تسبیح تو اثبات علوهست تحمید تو ایجاب دنو
سبحه بی تحمید تعطیل حق استحمد بی تسبیح تنزیه حق است
پس بگو سُبْحانَ رَبِّی حِامِداًلاَ تُعَطِّلْلاَ تُشَبِهْجَاهِدا
چون ولی آئینهٔ سبوحی استچون نَبِی رَبُّ المَلَک و الرُّوحی است
نام او آمد علیؑاز کبریانام این آمد محمدؐاز خدا
شد محمدؐرا ز محمود اشتقاقوان علیؑرا هم به اعلا التصاق
آن علی گنجینهٔ سر علووان نبی آئینهٔ نور دنو
اول و آخر علی و احمد استباطن و ظاهر علی و احمد است
اعتبارات عقول است این دوییورنه اینجا نیست مایی و تویی
زانکه عالی در علوستش دنوزانکه دانی در دنوستش علو
زانکه باطن در بطونستش ظهورزانکه ظاهر از ظهورستش ستور
اول اندر اولویت لاحق استآخر اندر آخریت سابق است
جمع اضداد است ما رامستحیلقدرتش بر جمع ضدها مستطیل
ذات پاکش را به ضدها اتّصافذرّه‌ای نه ز اعتدالش انحراف
معنی دریا بطون است و خفاصورت دریا ظهور است و جلا
معنی او را ز ما بعد و علوصورت او را به ما قرب و دنو
معنی‌اش جذب آورد صورت سلوکصورتش عبد آورد معنی ملوک
صورت اِنْکُنْتُمْتُحِبُّونَ اللّه استمعنی از یُحْبِبکُمُ اللّه آگه است
حب ما نسبت به حق باشد سلوکحبّ حق نیست به ما جذب الملوک
عشق در معشوق و در عاشق نهانسبق در مسبوق و در سابق نهان
مقترن با کل و بالاتر ز کلمختفی در کل و رسواتر ز کل
هرچه گویم عشق از آن بالاترستاحمد اعظم علی اکبر است
وَمِنْ تَحقیقاتِهِ قُدِّسَ سِرُّهُ العَزیز
پیش از آن کاین عالم آید در وجودگنج مخفی بود و عشق آن شاه بود
داشت با خود آینه از ذات خویشخویش را می‌دید در مرآت خویش
حسن ذاتی داشت در وجه کمالعشق ذاتی داشت بی نقص و زوال
چون جمال خویش بر صحرا نهادعکس حسن و عشق در عالم فتاد
وجه حسنش را نبی آیینه‌ایگنج عشقش را ولی گنجینه‌ای
عاشقان آیینه‌های عشق حقپیش شاه حسن عبد مسترق
خوبرویان آینهٔ خوبی اوحسن ایشان عکس محبوبی او
آن جلالش احتجاب عین ذاتآن جمالش انکشافات صفات
هر جمالش را جلال قاهری استهر جلالش را جلال باهری است
مر ظهورش را بطونست و خفامر بطونش را ظهور است و جلا
وجه او بی پرده چون مشرق شوددیده‌ها را مفنی و محرق شود
شمس چون پرده بپوشد از غمامقرص او را می‌توان دیدن تمام
بی حجاب ابر گر ظاهر شودفرط نورش دیده را قاهر بود
در جمال او جلالش مستتردر جلال او جمالش مستتر
رفق و اهمال حق استدراج اوسترنج و درد و ابتلا معراج اوست
قهرها در لطفها باشد دفینگوش کن اُمِلْی لَهُمْکَیْدی مَتین
لطفها در قهر پنهان یاثقاتفِی القِصاصَاتِ لَکُمْفَیْضُ الحَیات
قسم مؤمن این جهان آمد جلالقسم کافر این جهان آمد جمال
آن جهان مؤمن در اعزاز و نعیمآن جهان کافر در اذلال و جحیم
عاشقان از کفر و ایمان برترندعاشقان از جسم و از جان برترند
غیب مطلق چیست در آن مستتروان شهادت چیست حسن جلوه گر
پردگی آنست و حسنش پرده‌ایپرورنده آن و این پرورده‌ای
ان نهان در این چو نشأه در شراباین عیان از آن چو از دریا حباب
آن چه باشد آنکه نامش هو بودمطلق از تقیید ما و تو بود
هو عبارت آمد از اطلاق ذاتآن تعینهاش اسما و صفات
ذات چون بحر و تعیّن همچو موجذات فرد است و تعین زوج زوج
موج اول موج الامواج آمدهزوج اول زوج الازواج آمده
معنی‌اش بحر است و صورت گشته موجمعنی‌اش فرد است و صورت گشته زوج
قابل اطلاق و تقیید آمدهبرزخ تعلیق و تجرید آمده
واجب و ممکن دو بحر بیکرانموج اول برزخ لایبغیان
موج اول بحر اول را چو موجخویشتن بحری و موجش فوج فوج
موج اول چیست دانی شاه زادکرده در بر کسوت خاص صفات
گه قلندروش مجرد از لباسصوفیانه گاه پوشیده پلاس
گه مجرد گردد از لُبس السَّنَداسم لایق نیست او را جز احد
خرقه چون پوشد به خود صوفی صفتواحدش گویند اهل معرفت
خواهم از خرقه تعین ای پسرخواه خرقه گوی و می‌خواهی کمر
چون کمربندد احدخوش بر میاناز احد احمد شود جلوه کنان
از میان احمد کمر چون واکنددر دل بحر احد مأوا کند
تاج چون بر سر گذارد از وقارگردد اندر ملک واحد شهریار
موج اول احمد آمد ای ولیظاهر او احمد و باطن علی
موج اول احمد آمد ای ولدصورت او واحد و معنی احد
واحدیت آن ظهورش در صفاتآن احد آمد بطون عین ذات
بحر واحد را دو موج کالجبالهر یکی بحر عظیم بی مثال
عالم اسماش بحر اقدم استبحر دیگر کاینات عالم است
بحر اول چیست دانی بحر ذاتعَالیاً مِنْکُلِّ اَسْما و الصّفات
و مِنْ مَعارِفِه رحمةُ اللّهِ عَلَیه
بحر اول چیست دانی بحر هوبحرهای مابقی امواج او
بحر اول لابقی اسم علیهفِیْهِ یَفْنَی الکُلُّ یَسْتَهْلِک لَدَیه
اسم باشد لفظ ذات و لفظ هوآن عبارت این اشارت سوی او
هُو تَعَالَتْذَاتُهُ مِنْکُلِّ اِسْمبرتر از هر اسم و رسم و روح و جسم
گرچه بر وی اسمها لاواقع استسوی وی مجموع اسما راجع است
چون علی مطلق است آن ذات هوپس عَلَیْهِ واقع نبود نکو
لیک إلَیْهِ راجِعُ جایز بودزانکه اسم از حضرتش فایز بود
یَا خَفِیاً قَدْمَلأتَ الخَافِقَیْنِقَدْعَلَوْتَ فَوْقَ نُوْرِ الْمَشْرِقَیْنِ
تو علی مطلقی و مادنیکی دنی آگه شد از سر علی
نیست ما را حق و نطق دم زدنخود ز خود دم می‌توانی هم زدن
چونکه لا أُحْصِی ترا گفت آن رسولخود چه باشد حد ما مستِ فضول
بحر اول چیست آن بحر العلیآری از کل است بر کل معتلی
از اضافت وز تقید عالی استبر اضافت بر تقید والی است
برتر آمد از عموم اختصاصبا اعم آمد اعم با خاص خاص
با مجرد خوش مجرد آمدهبا مقید خوش مقید آمده
لا به شرط مطلق او ذات حق استنه مقید ای عجب نه مطلق است
زانکه مطلق او به شرط لا بودآن مقید شرط وی اشیا بود
لا یکی شرط است اشیا دیگر استاو ز شرط لا و اشیا برتر است
ذات مطلق برتر از اشیاء لاستهوی مطلق برتر از الا و لاست
لا ابالی حقیقی او بودذات عالیّ حقیقی هو بود
مرحبا ای لاابالی مرحبامرحبا ای ذات عالی مرحبا
چون شوی مطلق قلندروش شویسرکش از کونین چون آتش شوی
بند گردی چون به قید معرفتمی‌توان گفتن ترا صوفی صفت
چون به هم جمع آوری جذب و سلوکصوفی کامل شوی و ازملوک
جان ما را هم تو درمان هم تو دردبا همه جمعی و از مجموع فرد
تو به ذات خود قلندر آمدیزین سه کس در رتبه برتر آمدی
رتبه چبود رتبه را تو دل دهیچیست منزل تو به کس منزل دهی
از تو پیدا شد همه جذب و سلوکآفریدی تو همه عبد و ملوک
مرحبا رندِ قلندر مرحبامرحبا اللّه اکبر مرحبا
ایضاً مِنْهُ عَلَیهِ الرّحمة
احمد آن صوفی کامل معرفتچونکه واحد شد شود صوفی صفت
چون احد گردد قلندروش شودهمچو آتش از همه سرکش شود
هو شود چون احمد کامل عیارخود قلندر می‌شود ای مرد کار
حمد چبود نعتِ ذات احمدیکیست احمد و چه ذات سرمدی
گاه احمد می‌شود گاهی احدگه صنم می‌گردد و گاهی صمد
تا شد او بت، بت پرستی کار ماستروی او بت موی او زنار ماست
بت پرستانیم اندر کوی اوبسته زناری ز تارِ موی او
هان چه می‌گویی دلا هوشیار شووقت مستی نیست اندر کار شو
هر که زان مشرب یکی جرعه بخوردزندهٔ جاوید شد هرگز نمرد
مستی آن می نه آن مستی بودکه در او بیهوشی و مستی بود
مرحبا ای مستِ هشیار آفرینبی خبر از خود خبردار آفرین
تا به دریایی تو ما در ساحلیموصف دریا را چگونه قابلیم
بحر حال سکر و ساحل حال صحوساحل وبحر است این اثبات و محو
وله ایضاً
رهنما را ظاهری و باطنی استباطنش را نیز بطن کامنی است
بطن را بطنی است بطنی دلپذیربطن بطن بطن تا بطن الاخیر
هفت بطن او راست تا هفتاد بطنبطن‌ها را بی شمار افتاد بطن
جملهٔ این بطن‌های خوب و نغزیکدگر را آمده چون قشر و مغز
بطن‌های اوسطی و برزخیهر یکی دو وجه دارد یا اخی
و مِنْ إفاداتِهِ
وجه ظهریت عبودیت بودوجه بطنیت ربوبیت بود
برزخی نبود چو ظهر اولینعبد مطلق اوست آدم را چو طین
برزخی نبود چو آن بطن اخیررب مطلق اوست سلطان خبیر
ظهر اول چیست عبد فاقر استغیر ازین هر کس بداند کافر است
بطن آخر چیست ذات اللّه استغیر ازین هر کس بداند گمره است
کیست تالی آنکه غیر باصر استآنکه باطن را بگوید ظاهر است
کیست غالی آنکه غیر فاطن استآنکه ظاهر را بگوید باطن است
تالی آن باشد که جان را گفت جسمیا مسما را مسما کرد اسم
غالی آن باشد که تن را گفت دلیا که گل را گفت جان معتدل
آنکه گوید گل گل است و دل دل استنیست غالی نیست تالی عادل است
ای مقامات وجود است ای پسرعقل زین تمییزها دارد خبر
این تعینهای اسماء و صفاتوین تشخصهای اعیان و ذوات
بحر را گاهی جدا کردن ز موجفرد را گاهی جدا کردن ز زوج
گاه گفتن نفس و عقل و گاه روحگاه گفتن فلک و بحر و گاه نوح
گاه گفتن تالی و گاهی غلوگاه گفتن عالی و گاهی دنو
جمله تمییزات عقل فارق استوصف فرق عقل این بس لایق است
نور عقل آن نور فرق است ای پسرکه شناسد سر ز پا و پا ز سر
ای خنک آن عشق گرم فرق سوزگه نداند سر ز پا و شب ز روز
مرحبا زان عشق جمع دل نوازکه نداند جمع را از فرق باز
هرکه نوشد جام ناب عشق هوکی شناسد عین می را از کدو
بحرِ اکوان چیست بحر عالم استعالمش موجی و موجی آدم است
دایره وش آمد این بحر بسیطآدمش چون مرکز و عالم محیط
همچنین هر جزو عالم عالمی استهر نمی زین بحر در معنی یمی است
هر حبابی بحر باپهنا بودهر یکی موجی یکی دریا بود
موج جامع حضرت انسان بودکه گلش قطره دلش عمان بود
هر یک از امواج در معنی یمی استهر یک از اجزاء عالم عالمی است
جمع عالم چیست دانی ای امینجلوهٔ خاص ز رب العالمین
لاجرم العالمین از بعد رببحر اکوان است ایمایی عجب
بحر اکوان را دو بحر است ای جوادنام بحرالمبدء و بحر المعاد
دایره وش بحر اکوان بالتماماین دو بحر از قافیه دو قوس نام
آن یکی قوس النزول و الدنوآن دگر قوس العروج و العلو
بحر مبدء آمده قوس النزولپایه پایه نور را در وی افول
قوس عارج بحر عود است و رجوعپایه پایه نور را در وی طلوع
لیلةُ القدر آمده قوس النزولزانکه در وی شمس را باشد افول
نور او پنهان شود در لیل قدرشمس در وی می‌نماید قدر بدر
بدر بر وی جلوهٔ قدر هلالعقل بر وی جلوه گر قدر خیال
چون بسی انوار در وی می‌نهفتفِیهِ تنزیل مَلَک و الروح گفت
روح تو شمس است چون نازل شودبدر گردد یعنی آن جان دل شود
آن ملک بدر است چون آرد نزولخود هلالی می‌شود عندالافول
آن هلالت آمده جسم مثالنیست و نه هست نه همچون خیال
قوس عارج نام او یوم القیامکاندر او خورشید بنماید تمام
تَعْرُجُ الأَمْلاکُ و الأَرْواحُ فِیْهوصف آن یوم القیام است ای نبیه
گل همه دل گردد و دل دلستانتن همه جان گردد و جان جان جان
عاشقان از غیر حق آزاده‌اندعاشقان از غیر حق دل ساده‌اند
عاشقان اصحاب اخلاص آمدندمخلصانِ حضرت خاص آمدند
هر چه غیر حق بود اصنام تستغیر حق مقصود نفس خام تست
هرچه غیر حق بود آن لات تستگر همه انهار و گر جنات تست
هرچه غیر حق بود عُزای تستگر همه غلمان وگر حورای تست
اَعْبُدُ اللّهَ مُخْلِصاً که صادق استنیست صادق جز از آن کو عاشق است
خواندن ایاک نَعْبُدْبی خلافراست ناید جز ز عشق بی گزاف
بندگی ما ترا باشد مخسببهر جنت بندگی شغل است کسب
طامع و خائف که ایاک آورندوحدتی گویند و اشراک آورند
عاشق صادق که ایاک آوردمخلص است و وحدت پاک آورد
مخلص بالکسر دارد صد خطرکسر ما را فتح کن ای ذوالقدر
ایضاً من مکاشفاته
حضرت فرد علی ذات احددر علّو ذات خویش آمد صمد
چیست معنی صمد ای ذو ولهاَلذّی فِی ذَاتِهِ لاَ جَوْفَ لَه
چونکه ذات حق صمد شد غیر ذاتجمله را جوفی بود از ممکنات
اجوف آن باشد که در باطن خلاستباطن او خالی و معدوم و لاست
همچو نی او را سرودی بیش نیستنسبتش کردن نمودی بیش نیست
گرچه معدوم و هلاک است و فناقابل فیض وجود است از خدا
گرچه نی خالی است لیکن ای فریدچونکه خالی شد توان در وی دمید
مرحبا زین نیستی و زین عدمکه بود جذاب هستی دمبدم
حبّذا از این نی خالی درونکه از او صد ناله می‌آید برون
جمله اعیان نایهای با نواحق تعالی نایی شیرین ادا
آن دمیدن چیست ارسال وجودلحظه لحظه دمبدم از فیض جود
نایی او جلوت اول بودعقل کلی احمد مرسل بود
گر نبودی نای وش ای محترمنام می‌کردی چرا او را قلم
این قلم گرچه ز خود خالی بودلیک پر از نفخ اجلالی بود
حضرت خلاق وهاب مجیدآدمی بر صورت خود آفرید
آدمی بر صورت رحمان بودیا که حق بر صورت انسان بود
نای یکی نای است و طبقاتش چهارنغمه یک نغمه مقاماتش هزار
حضرت فرد صمد را ای هماموصفی از اوصاف می‌باشد کلام
چون کلامی هست حق را لامحالپس دمی باشد ورا جل و جلال
دم به معنی رِقِّ منشور آوردحرف بر وی خط مسطور آورد
چون تکلم نعت ذات مطلق استپس تنفس نیز ز اوصاف حق است
احمد مرسل امین ذوالجلالآن نشان صدق وحی حق تعال
گفت اندر وصف آن پیر قرنمن ذم رحمن شنیدم از یمن
مرحبا زان ذات بی عیب صمدکه ز باطن دمبدم دم می‌دهد
نیستش تجویف و آن باطن مداممی‌دهد بیرون دم نطق کلام
لاَ تُشَبِّهْهُ تَعالَی شَأنُهُلاَ تُعطله عَلَا بُرْهاَنُه
باش در نعتش صراط المستقیمدور از تشبیه و تعطیل ای حکیم
نزد آنان کاهل کشف صادقندجملهٔ ذرات حی ناطقند
جمله در تسبیح و در تحمید حقرب اعلی را عبید مسترق
گر ترا شکی است در این مسئلهروو إن من شیء خوان ای ده دله
لیک آن تسبیح را اندر بطوناین گروه در بی خبر لا تَفْقَهُونَ
قصه کوته هست حق را ای کرامهم دم و هم صوت و هم حرف و کلام
آن وجود منبسط همچون دم استجوهر مطلق چو صورت اعظم است
جوهریّات بسیطه چون حروفدر عروج و در نزول او را صفوف
آن تراکیب اوایل چون کلماز حروف آن بسایط منتظم
وان تراکیب اوایل چون کلامشد ز ترکیب کلم با انتظام
جمله عالم یک کلام حق بودکاندرو هم مصدر و مشتق بود
همچنین او هم کلام دیگر استجامع اجزای عالم یک سر است
جوهر آدم که اصل دل بودخوش کلام صادق عادل بود
می‌نویسد حق به بازوی امامآیت صدقاً و عدلاً را تمام
ذات سبحان را تعالی عن سببرحمت ذاتی است سابق بر غضب
رحمت سابق چه باشد زان درودبر عدم همواره ارسال وجود
رحمت ذاتی می مبنای ذاتجرعه نوش از وی تمام کاینات
رحمت سبحان دم پاک خداستکه ازو نی‌های اعیان با صداست
حق چو دم ساز است و ما مانند نیدمبدم جاری است بر ما نفخ وی
نفخ یک نفخ است و نی‌ها بیشماردم یکی دم دان نواها صد هزار
آن دم رحمان وجود عالم استعالمی که جزوی از وی آدم است
وان رحیمی دم وجود آدمییافته نور کمال محرمی
زان دم رحمن شده قوس نزولکاندرو انوار را باشد افول
وان رحیمی دم شده قوس رجوعکاندرو اضواء را باشد طلوع
آن دم رحمن دم فیض وجودوان رحیمی دم دم نور شهود
عرش رحمانی دل عالم بوددل چو عرش عالم آدم بود
دل به عرش و عرش با دل متصلخود دل آمد عرش یا عرش است دل
دل بود چون گوهر و عرشش صدفعرش مادر دل چو فرزند خلف
عرش همچون فاطمه دان روح دلسمط‌وش دوگوشوار معتدل
فاطمه عرش علی ذوالمننگوشوارش آن حسین و آن حسن
پیش از آن که شاه زو لطف خفیآفریند آدم پاک صفی
اسم القدّوس و السبوح راآینه کرده ملک را روح را
جملگی صافی ز شهوات آمدهپاک از نقص کدورات آمده
اِنْبَعْضَا مِنْهُمُ قَومٌ سُجُودلاَ قِیامَ لاَ رُکُوعَ لاَ قُعُود
اِنَّ بَعْضاً مِنْهُمْقَومٌ رُکُوعرَاکِعُونَ دَائِماً فَرْطَ الخُشُوع
لاَ یُغَشِّیْهمْمَنَامَاتُ الْعُیُونلاَ یُغَطِّیْهِم کَسَالاتُ الجُفُون
لاَ یُکَسِّلُهُمْبِقُواتِ الْبَدَنلاَ یُرَجِّوهُم بِسَامَاتِ الحَزَن
لاَ یُغَفِّلُهُمْبِسَهْواتِ العُقُوللاَ یُعَطُلُهُمْبِلهْواتِ الفُضُول
لاَ یُحَجِّبُهُمْبِنسیانٍ وَسَهْولاَ یُدَی جُهُمْبِبُطْلان وَ لَهْو
دو صفت را هیچ یک مظهر نشدهیچ یک دو فعل را مصدر نشد
هر یکیشان مظهر یک اسم خاصبا یکی فعلش همیشه اختصاص
چشم دل بگشا به قرآن مبینآیت عظمای ما منا ببین
پس ملایک هر یکی را حضرتی استاندران حضرت وزو بس خلوتی است
این همه جلوات که ربانی استگشته ظاهر از دم رحمانی است
مظهر و آیینهٔ وجه رحیمنیست جز انسان عدل مستقیم
جلوهٔ هر اسم از اسمایِ ربدر سعید و در شقی و روز و شب
جلوهٔ رحمانی آمد ای حبیبخاص باشد عام باشد این عجیب
خاص باشد زانکه از یک نعت اسممظهرش گه روح باشد گه جسم
عام باشد زانکه وصفی شامل استشامل هر عالی و هر سافل است
جلوهٔ اوصاف لطف حق تعالدر دل انسان کل مرد کمال
جلوهٔ وجه رحیم است ای حبیبعام باشد خاص باشد این غریب
عام زان کاوصاف حی را شامل استخاص زانکه خاص مرد کامل است
سیمین فرزند شاه کربلانجعفر صادق امام ذوالعلا
آن لسانُ الصّدقِ علمِ مِنْلَدُنگفت الرحمن اسم خاص کن
گرچه اسم خاص آن علام گفتلیک موضوع به وصف عام گفت
الرحیم ما هُوَ، ای کامل اماماو ز اسماء خدا اسمی است عام
بهر حدش دُرّ اسم عام سفتلیک موضوع به وصف خاص گفت
هر یکی جلوه گه ربانی استدر حقیقت آن دم رحمانی است
دم یکی دم بیش نبود لیک نایبی حد است و بی عدد بی انتهای
جلوه‌ای کو حضرت جامع بودبر رحیمی دم یقین واقع بود
جامع اقسام جلوات آمدهلیک نایش مظهر ذات آمده
ایضاً وَلَهُ طابَ ثَرَاهُ
مظهر ذاتست آن انسان کلجامع جلوات و هادی سبل
هان که جذب آلوده می‌آید سخنمنکشف می‌گردد آن علم لدن
ساقی فیّاض از خم جلالباده می‌بخشد به اصحاب کمال
ساقی رند قوی دل می‌رسدیعنی آن مشتاق عادل می‌رسد
می‌کند ثابت دل عشاق ماذوالفقارآسا دم مشتاق ما
لا و اِلّا نی موجّه می‌کندنفی غیر اثبات اللّه می‌کند
کور می‌سازد دو چشم احولیاز ظهور سطوت نور علی
مظهر سر عجایب می‌رسدعون مجموع نوائب می‌رسد
ها دگر وقت نماز است ای امینورد کن ایَّاکَ نَعْبُدْنَسْتَعین
استعانت چیست استدعای عونمستعین کبود طلب فرمای عون
ظاهر احمد ز باطن مستعینمعنی احمد ز صورت مستبین
صورت احمد نبی ذوالجمالمعنی احمد ولی ذوالجلال
نیست در صدر نبی مقبلیمستقرالا دل پاک علی
نیست در قلب علی مرتضیجلوه گر الا تجلی خدا
آن تجلی چیست مصباح ظهوراِسْتَمِعْمِنْرَبِنّا اللّهُ نُوْر
فهم کن مصباح را، مشکوة راوان زجاج صاف چون مرآت را
آن الوهیت چو مصباح لطیفوان ولایت چون زجاجی وان شفیف
آن نبوت آمده مشکوة نوراز زجاجه جلوه گر در وی حضور
لاجرم باب اللّهِ اعظم علی استو ان نبی و مصطفی باب العلی است
تا که احمد شهر علم اقدم استمرتضی او را چو باب اعظم است
شهر علم مصطفی دارد دو درآن یکی مخفی و دیگر جلوه گر
از در باطن فیوض لایزالریخته بر احمدِ صاحب کمال
ورنه در ظاهر کمال مستمرگشته بر کلّ خلایق منتشر
باب باطن چیست سر حیدریمعنی آن صورت پیغمبری
باب ظاهر صورت حیدر بودکه وصی نفس پیغمبر بود
دُرّ این معنی پیمبر خوش بسفتبا علی خوش شرح این معنی بگفت
جِئْتَ سِرَاً اَنْتَ مَعْکُلِّ نَبِیجِئْتَ جَهْراً یا علیّ اَنتَ مَعِی
حسن در ظاهر شه فرخنده‌ایعشق اندر خدمتش چون بنده‌ای
چون به باطن بنگری عشق است شاهکرده در بر کسوت خاص سپاه
گر طلبکاری نکردی بلبلیاز کجا مطلوب می‌گشتی گلی
این همه بازارها کاراستنداز برای مشتری پیراستند
گرچه حسن از رحمت حق آیتی استآن شناسایی عشقش غایتی است
غایت اسرار وحی آسماننیست الا عترت اسرار دان
غایت نظم کلام مثنوینیست الا آن حسام معنوی
مثنوی اِلّا کلام اللّه نیستجز حسام الدین کسی آگاه نیست
همچنین هر دُرّ که مشتاقش بسفتجز مظفر کس نداند گرچه گفت
تافت بر ما پرتو خلاق ماما به او محتاج و او مشتاق ما
خود به خود محتاج خود مشتاق خودجلوه گر از کسوت عشاق خود
نیست جز مشتاق کس اندر میانقصه کوته مَنْعَرَف کَلِّ اللّسان
در شرح حدیث کمیل
مرتضی آن پادشاه پاک ذیلریخته فیض حقیقت بر کمیل
گفت با او آن کمیل پاک دینمَا الْحَقیقه یا امیرالمؤمنین
مرتضی گفتا به آن کامل عیاربا حقیقت مرترا باشد چه کار
گفت شاها گرچه من فانیستمصاحب سرّ تو آیا نیستم
نه تویی گنجور و من گنجینه‌اتنه تویی منظور و من آیینه‌ات
شاه فرمودش بلی ای محترمصاحب سرّ منی بی بیش و کم
مَحرمی لیکن عَلَیْکَ یَرْشَحُکُلُّ فَیْضٍ مِنْجَنَابِی یَطْفَح
چون شوم لبریز از فیض درودبر تو ریزد رشحه‌ای زان فیض جود
قَالَ مَا مِنْحَرثٍ مِنْکَ کامِلامِثْلُکَ رَبُّکَ یُجِیْبُ سَائِلا
رَبِّ لاَ تَقْهَرْیَتِیْماً عَائِلارَبِّ لاتَنْهَرْفَقیْراً سَائِلا
در جوابش گفت آن بحر کمالالْحَقیقَةْکَشْفُ سُبْحاتِ الْجَلال
پردهٔ خورشید جز انوار چیستشمس را جز نور او سیار چیست
چون بر آن انوار افتد چشم جانذات را تسبیح گوید بی زبان
چیست آن سبحات حق جلوات نورنور چبود گوش کن عین ظهور
ذات از فرط ظهور وانجلادایماً اندر بطونست و خفا
گفت چون بشنید آن حرف عجیبیا عَلی زِدْنا بَیَاناً کَی اُجِیْب
بار دیگر شاه فیاض النعمدر جوابش گفت از روی کرم
کاین حقیقت محو موهوم آمدهکه قرین با صحو معلوم آمده
پرده‌های وجه شمس لایزالکه معبر شد به سبحات الجلال
نیست اِلّا هستی موهوم توباش حاضر تا شود معلوم تو
لَیْسَ بَیْنَ رَبِّنَا وَ بَیْنَنَاحَاجِباً یَحْجُبْهُ اِلاّ عَیْنُنَا
شمس حق را هستی وهمی حجابابر واشد منکشف شد آفتاب
صحو چبود انکشاف آن غماماز رخ شمس منیر بی ظلام
محو هستی صحوهشیاری بودآنچه خواب و این چه بیداری بود
محو چبود آن فنا اندر فناصحو چبود آن بقا اندر بقا
واصلانِ منزل حق الیقینجملگی مستان هشیار آفرین
چون کمیل از جام ساقی گشت مستدست ساقی برد او را خوش ز دست
پردهٔ هستی موهومش دریدحرص او افزود و شوقش شد پدید
چون فزودش ذوق باده حرص جانآمدش زِدْنی بَیاناً بر زبان
از کرم جام دگر کردش عطاشد صفا اندر صفا اندر صفا
مَا الْحقیقه گوش کن گر طالبیهتک سرِّ عبد سر غالبی
گشت غالب چونکه سرِّ معنویشاه دل در ملک جانت شد قوی
هستی مطلق وجودی بس لطیفچون قوی آمد تعین شد ضعیف
نور هستی غالب آمد شد مزیدپرده‌های سر معنی را درید
سرّ چو غالب شد غلق مغلوب شدصرصر آمد خار و خس جاروب شد
زور آتش دیگ را پرجوش کردرخنه اندر هستی سرنوش کرد
سیل از کهسار آمد پر شتاببند و بست پشته و پل شد خراب
چون کمیل این نکته از شه گوش کردجرعهٔ سیم ز ساقی نوش کرد
شسته گشتش نقش هشیاری ز دلمی فزودش عشق و مستی متصل
کَرِّت اخری ز پاکیزه دلیگفت خوش زِدْنِی بیاناً یا علی
چشم از نور رخت بی نور نیستگر ز رخ برقع گشایی دور نیست
پرده‌ها دارد جمال شاه ماتا که بشکافد دلِ آگاه ما
شاه گر بی پرده آید در ظهوردل نیارد طاقتش از فرط نور
پرده‌ها از نور و ظلمت آن جلیلخوش برافکنده به رخسار جمیل
اهل دل را در مقامات کمالدر پس هر پرده ذوق و وجد و حال
انکشاف هر حجابی زان حجبهست معراجی برای اهل لُب
چون یکی پرده گشاید شاه دلدل شود اندر مقامی مستقل
مستقل شد دل چو اندر منزلیبایدش چشم دگر، دیگر دلی
تا مقام دیگرش الیق بودمنزلی دیگر به وی اوفق بود
پرده پرده پرده‌های پاک ذیلمنکشف می‌کرد بر چشم کمیل
باده‌اش پالوده بود و صاف صافکرد استدعای دیگر انکشاف
پردهٔ دیگر گشودش آن ودوددیدهٔ دیگر ببخشیدش ز جود
مر حقیقت را چهارم شارحیشاه فرمودش به قول واضحی
الحقیقة مَاهِیَ جَذْبُ الأَحَدمَاالأحَدْمالاتَجزی لابِعَد
چون احد توحید را جاذب شودآن شود مغلوب و آن غالب شود
زانکه مجذوب است مغلوب جذوبشاه جذابست غالب بر قلوب
قُلْلَنَا التَّوحیدُ مَا هو ای پناهحُکْمُنَا بالوَاحِدَّیت لا اِلَه
قُلْلَنَا مَا لُوْأَحَدْیَت ای سندإنْدِراجُ الکُلِّ فی جَمْعِ الأَحَد
چونکه مغلوبش شود حکم کثیرمی‌رود از وی ایا مرد بصیر
حکم جاذب گیرد این مجذوب تونعت غالب گیرد این مغلوب تو
سرّ غالب گه کند هتک ستیرنیست جز ذات احد ای بی نظیر
ستر مهتوکی که مغلوب وی استهست توحیدی که مجذوب وی است
چون کمیل آن جرعهٔ چارم چشیدنشأة بحرالاحد آمد پدید
جمع مطلق آن چنان او را ربودکه ز فرقش آگهی مطلق نبود
گفت دیگر ره اماما عارفاخَامِساً زِدْنِی بَیاناً کاشِفا
شاه چون دیدش به بحر جمع غرقبی خبر گردیده از احکام فرق
خوش کشانیدش به بحر تفرقهتا ز تعطیلش برد در زندقه
جعفر صادق شه عالی اثراین چنین گفتا به اصحاب نظر
اِنْجَمْعاً یَنْفَرِدْعَنْتَفْرِقَهمحض تعطیل است و عین زندقه
اِنَّ تَفْرِیْقاً عَنِ الْجَمْعِ خَلَاکانَ تَشْبِیهاَوَ شِرْکاً ظَاهراً
جَمْعُ بَیْنَ الْجَمْع وَالْفَرْق ای مُدِلهست توحید قویم معتدل
آن حقیقت دان که از صبح الازلشارق آمد نور شمس لم یزل
پس شود آثار آن لایح تراپس شود احکام آن واضح ترا
بر مرایای تجلی وجودبر مجالی ظهور نور جود
هر یکی از آن مزایای کمالهر یکی از آن مجالی جمال
واحدیت راست تمثال دگرهیکل توحیدیست ای با بصر
آن هیاکل دان تماثیل لطیفواحدیت راست مرآت شریف
وصف وحدت در همه ساری بودحکم وحدت در همه جاری بود
از دم رابع کمیل با نظامکرد چون سیرِ الی اللّه را تمام
وقت آن شد که کمیل اکمل شودفاضلی عارج شود افضل شود
چون شود سیر الی اللهت تمامکامل الذاتی تو ای عالی مقام
ای عجب زین کامل بی تفرقهکه کمالش هست عین زندقه
مرحبا وحبّذا زندیق خاصکه زند صد طعنه بر صدیق خاص
کیست این زندیق غرق بحر جمعاو چو پروانه احد او را چو شمع
کیست این زندیق آن مست عشیقکه امامش خواند زندیق طریق
عاشقی را نسبت از معشوق پاکسوی زندیقی بود با اشتراک
خاک گر باشد سیه عاری ز نورظلمتش دان عین نور ای باحضور
کفر اینجا عین ایمان شریفزندقه شد عین توحید لطیف
زندقه اهل کمالست ای پسرهر که این زندیق نه خاکش به سر
کاملیت لاجرم این زندقه استزندقه جمع عری از تفرقه است
اکملیت چیست دانی ای رفیقمنزل سیر الی اللّه ای عشیق
در مرایا همچو حق ظاهر شدندر همه برخویشتن ناظر شدن
سوی فوق از جمع خوش بازآمدنهمچو حق سر تا به پا ناز آمدن
در همه اطوار سایر آمدنبا همه ادوار دایر آمدن
فوق بعد الجمع باشد این مقامهست ذوالعینین آن مرد تمام
آن یکی عینش سوی جمع آمدهوان دگر عینش سوی فرح آمده
فرق چشمش را حجاب از جمع نیستفرق وی چون فرقِ اهل سمع نیست
فرق قبل الجمع فرق اهل جمععین فرق آن حجاب عین جمع
آنکه جانش گشت اندر جمع غرقعین جمعش شد حجاب عین فرق
مرد جمع الجمع زین هر دو حجابهست فارغ نیست بر جمعش نقاب
عین فرقش نه حجاب فرق جمعسالک مطلق نه چون اصحاب سمع
سالک مطلق نباشد سمع محضنه بود مجذوب مطلق جمع محض
جمع کرده خوش به هم جذب و سلوکجامع وصف عبید و هم ملوک
عاشقان جمله عبید و او شه استنایب ربانی ظل اللّه است
چون کمیل از جام چارم زان عقارمالک ملک بقا شد تاجدار
تاجداری خواست گردد تاج بخشبعد معراجش شود معراج بخش
گفت کای ساقی فیاض وجودسَادِساً زِدْنِی بَیَاناً کَیْأَجُود
در جوابش گفت آن عادل مزاجکای کمیل معنوی اَطْفِ السراجَ
اَطْفِ مِصْباحاً فإنَّ الصُّبْحَ لَاحسَکَّنَ المِصباح اِذْلَاحَ الصَّباح
صبح لائح چیست آن صبح ازلحضرت ذات احد عز و جل
لام الف در لفظ الصبح ای امیرسوی آن صبح ازل آید مشیر
در جواب پنجمین صبح الازلیاد کن از قول شاه بی بدل
در جواب چارمین جذب الاحدجذب الصبح الأزل دان ای سند
چیست آن نور احد صبح ازلاول است و باطن است و لم یزل
نور واحد چیست مصباح کمالآخر است و ظاهر است و لایزال
این همه اطلاق تجرید آمدهاین همه تعلیق و تقیید آمده
نور توحید است آن لامع سراجهَیْکَلُ التَّوحیدِ مِشْکوةُ الزُّجاج
آن هیاکل آن حقایق آمدهآن حقایق نور شارق آمده
گاه اللهی و ربانی بودگاه اعیانی و اکوانی بود
عالم اسماء بود قسم یکمعالم اکوان بود قسم دویم
قسم اول آمده همچون زجاجقسم دویم چیست مصباح السراج
ای کمیل خاص اَطْلِقُ عَنْقُیُوداَطْفِ مِصْباحاً بَدَا صُبُح الشُّهود
این هیاکل جمله قید جان تستاین حقایق حاجب عینان تست
حاجبین شه که قوسین آمدهخود حجاب و پردهٔ عین آمده
گر حجاب قاب قوسین بردریخوش به خلوتگاه اَوْأَدْنَی پری
چون به أَوَْأَدْنَی رسیدی زین دنّوحاصل آمد جانت را سر علوّ
زانکه حق را در دنو آمد علوذات شه را در علو باشد دنوّ
قاب قوسین چیست بحر احمدیاجتماع با حدی و بی حدی
آن یکی قوسش بود بحر احدقوس دیگر بحر واحد ذوعدد
چیست أَوْأَدْنَی بگو بحر احدخالص از تعلیق و تقیید و عدد
لی مع اللّه است اینجا آن علیاحمدا تو خود نبی مرسلی
احمدیت خود حجاب عین بینخرقهٔ احمد بینداز ای امین
در مقام لی مع ما ذالوصولمی‌نگنجد نه نبی و نه رسول
تو سراج بس منیری احمدانور بخش هر ضمیری احمدا
گشت طالع از دلت صبح احدمنطفی شد آن سراج ذوالعدد
آن نبوت ازمیان شد برکنارجلوه گر ذات العلی با اقتدار
جلوهٔ ذات العلی مقتدرچون عیان شد شد نبوت مستتر
استتار اینجا نه بطلان و فناستبلکه خود تکمیل نور کبریاست
معنی اَطْفِ السِّراجَ ابطال نیستسر این اطفا بجز اکمال نیست
اِنَّمَا اللّهُ مُتِمُّ نُوْرَهُیَحْرَقُ الأَسْتارَ عَنْمَسْتُورِهِ
چیست این اتمام تحریق حجابپرده واشد منکشف شد آفتاب
نیست این کشف الغطا ابطال نوربلکه خود اکمال نور است و ظهور
ذات از کشف الغطا شد مستبینبعد کَشْفِ الحُبِّ یَزْدَادُ الیَقینِ
هر کسی از کشف افزودش کمالغیر ذات آن علی ذوالجلال
زانکه پیش از کشف شد کامل یقینشمس حق عین یقینش را مبین
در شبش بد آفتاب بی زوالجلوه گر بر دیدهٔ صاحب کمال
سِرّ لَوْکُشِفَ الغِطا از آن جناباین بود واللّهُ اَعْلَمُ بالصَّوابِ
هر که تاج معرفت بر سر نهاداز دم جان پرور حیدر نهاد
خرقه گر پوشید آن مرد ولیاز علی پوشید و اولاد علی
اولیاء شیعیان مرتضیمنتشر کرده ره و رسم هدی
هم به اذن رخصت امر اماممنتشر عرفان شده بر خاص و عام
حامل سرّ مقنّع جانشانرشح جام لو کشف ایقانشان
ایضاً وله مِنْ قصایده المشتاقیّه
دهر چون باغ و شجر چرخ و ثمر انسان استباغبان حضرت خلاق علی الشان است
کیست انسان به حقیقت بنگر صاحب دلکه تن خاکی او با دل و دل با جان است
صاحبدل چوشود شخص، تو انسانش مخوانگرچه ناطق بود اما به صفت حیوان است
نیست این پیکر مخروطی جسمانی دلبلکه این بارگه و حضرتِ دل سلطانست
دل یکی سر الهی و دم رحمانی استکه برو هر نفسی صد نظر رحمان است
مه هامان شه شاهان که سلطان بقا آمدشه اقلیم أَوْأَدْنَی مه برج وفا آمد
سلوک با کمال و جذبهٔ با اعتدال اوسلوک از مصطفی و جذبه‌اش از مرتضی آمد
دنو وصفیِ او از شئون کبریا پیداعلو ذاتیش از ذات حق جل علا آمد
علی ذات شد چون از علی اکبر اعظمازارش عظمت حق کبریای حق ردا آمد
انسان کل چو قطبی و گردون به سان آسبر قطب لامحاله بود آس را اساس
نسناس اهل مشئمه اصحاب میمنهاشباه ناس آمده ارباب قرب ناس
اشباه ناس آمده ازناس مستفیضزان سان که مه ز مهر کند نور اقتباس
قُلْاِرْجَعُوا وَرائَکُمْاَیُّها الْکِراماز ماورای خویش بکن نور التماس
دانی که ماوراء تو چبود مقام انساِرْجَعْإلَی وَرائِکَ بِالْعقلِ وَالحَواس
قوس نزول را چو تو سیار آمدیاقبال تست جانب این منزل ایاس
این منزل ایاس چو مستقبل تو شددرتست سرفتاده ترا کون بی قیاس
آن کون بی قیاس چه باشد مقام نورمنزلگه عقول مجرد ز هر لباس
عقل مجرد آن جبروت مقدس استکان جایگاه نیست بجز قدرت وشناس
آن نور قاهر جبروتی لقب مدامناطق بود به ذکر حق و سبحه و سپاس
جبروتیان همه متعانق به یکدیگراز اتحاد عشق نه از شدت تماس
از جسم مادیست مجرد چو ذاتشاننی نسبت ملامسه آنجا و نه مساس
نسیان و سهو نیست درین موطن کمالنی غفلت است ولهو و نه نوم است نه نُعاس
خمخانه‌ایست حضرت جبروت از آن شرابملکوت مستفیض شده همچو جام وکاس
خیمه چو زد در جهان حضرت سلطان عشقکون و مکان آمدند بندهٔ فرمان عشق
عشق چو دامن کشان بر سرِ عالم گذشتدست جهانی گرفت یک سره دامان عشق
عشق چو چوگانِ ناز در کفِ قدرت گرفتنه فلک آمد چو گوی در خم چوگان عشق
ابطحی یثربی بوی یمن خوش کشیدجانب یثرب وزید چون دمِ رحمان عشق
نور ازل آمده صورت آغاز حسنسرّ ابد آمده معنی پایان عشق
عشق مجرد ببین آمده جویای حسنحسن مقدس نگر آمده جانان عشق
حسن مقدس نبی عشق مجرد علیعشق نگر آن حسن حسن نگر آن عشق
دیدهٔ معنی گشای یک دل و یک رو ببینعشق به دوران حسن حسن به دوران عشق
آن رخ خوب حسن اختری از برج حسنوان دل پاک حسین گوهری از کان عشق
آن دو گهر را که برد عرش پی گوشوارچیست دو دُرّ یتیم از دل عمان عشق
رو وام کن ز حضرت حق چشم معتدلتا بر تو آشکار شود اعتدال دل
نقش دو کون در نظر آید ترا خیالگردد ترا چو عین حقیقت خیال دل
آن عالمی که حق ملکوتش لقب نهادظلی بود به دیدهٔ جان از ظلال دل
آن نشأه‌ای که کون مثالیش خوانده‌اندعکسی بود به چشم عیان از مثال دل
ارضُ اللّهِ وَسیعةٌ که حق در کتاب گفتشرحی بود ز عرصهٔ واسع مجال دل
دل طایری و منزل لاهوتش آشیانذکر دوام و فکر حضوری دو بال دل
رخسار دل در آینهٔ ذات حق ببینتا منکشف شود به تو سر جلال دل
دل سرِّ حقِ مطلق و حق سر دل بوداز دل مقال حق شنو از حق مقال دل
مخروط پیکری که دلش نام کرده‌انداز عالم گل است چه داند کمال دل
چون آسمان ز حمل امان ابا نمودبر دل نمود عرض چو دید احتمال دل
بادی ز کوی دلبر شیرین شمایلمآمد شکفت از نفسش غنچهٔ دلم
خورشید از مشارق غیبی طلوع کردخوش جا گرفت آینه سان در مقابلم
زنجیر زلف اوست وگر نه بدان صفتدیوانه گشته‌ام که نبندد سلاسلم
باللّه مرا به قبلهٔ زُهاد کار نیستتا دل به طاق ابروی او گشته مایلم
بس عقده‌ها ز دهر به دل جا گرفته بودانگشت او گشود ز دل عقد مشکلم
ساقی بریز بادهٔ صافی به جام صافتا حل کنم به روی تو یکسر مشاکلم
زان می کزان صعود کند جان نازلمزان می کزان عروج کند جسم سافلم
زان می که مطمئن شود این نفس ملهممزان می که متصل شود این سرّ واصلم
مطرب نوای پردهٔ عشاق ساز کنتا مرتفع شود ز نظر سرو حایلم
زان نی که نغمه‌هاش به رقص آورد تنمزان نی که پرده‌هاش به وجد آورد دلم
زان نی که منکشف شود ازوی حوایجمزان نی که منطوی شود از وی منازلم
دوریست پر ز محنت و عهدیست پر ز غمراحت همه مشقت و درمان همه الم
اشراک و منقصت شده مقبول و روشناستوحید معرفت شده مردود و متهم
مردان حق غریق بلا گشته سر به سرخاصان حق اسیر جفا گشته دم بدم
مستأنس عوام شده راحت اخصّمستقبل خواص شده محنت اعم
رو به وشان به دعوی شیری به جلوه گاهشیران حق گرفته ز غم گوشهٔ اجم
بسیار سهل در ره دعوی قدم زدنبسیار صعب در ره معنی زدن قدم
نبود گریزگاه درین دور پر فتنالا جناب مرتضوی صاحب کرم
ذاتش که هست واجب ممکن نما کنداز صورت حدوث عیان معنی قدم
راهی است سوی کوی تو چون موی توای محتشمباریک و تاریک و سیه طولانی و پرپیچ و خم
بسیار در وی عقده‌ها چون عقده‌های توبه توبسیار در وی دام‌ها چون دام‌های خم به خم
ذکر تو ورد هر زبان در مسجد و درمیکدهنام تو حرز هرجنان در کعبه و بیت الصنم
ورگفت‌آری چون دو لب منسوخ سازی العجبرسم فصاحت از عرب، طرز ملاحت از عجم
من با نیاز، او نازنین، من تیره بخت او مه جبینمن خاکسار و مستکین، او تاجدار و محتشم
ساقی گلاب و می به هم ترکیب کن اندر قدحمطرب رباب و نی به هم تألیف کن اندر نغم
تا رخ نماید جلوه‌ای از میغ وهاب الصوربرقع گشاید عشو‌ه‌ای از حسن خلاق العدم
در باطل و معدوم خوش بینم وجود حق عیاندر حادث و موهوم خوش بینم رخ شاه قدم
اغیار گرداگرد من لشکر به لشکر صف به صفنام خوش تو در دهن لحظه به لحظه دمبدم
عزت کجا ماند مرا من دور و ایشان مقتربحرمت کجا ماند مرا من خوار و ایشان محترم
لطف است مارا قهر تو نوش است ما را زهر توتریاق باشد بهر تو گر روز و شب نوشیم سم
ای شاه شاهان زمین ای ماه ماهان یقینای نعمت اللّه نور دین سلطان فیاض النعم
در حضرت علم و عیان نور تو کشاف الحجبدر ظلمت شک و گمان روی تو مصباح الظلم
جودت بری از لا و لن بودت عری از ما و منشأنت برون‌ازعلم وظن ذاتت فزون از کیف و کم
نور جمال عصمتت هرگز نگردد مختفیذیل کمال عفتت هرگز نگردد متهم
با شمس نور کاملت شمس مضی آمد سهابا بحر جود شاملت یم وسیع آمد چو نم
عالم همه یک ذره‌ای رخسار توشمس الضحیکونین همه یک قطره‌ای هستی تو مانند یم
ای شاه مشتاقت منم، مشتاق عشاقت منمدر عاشقی طاقت منم تا چند باشم جفت غم
گیسوی لَیل مُدْلَهَم تا گشته ستّار الضّیاءرخسار روز مبتسم تاگشته کَشَّافُ البُهَم
ارواح اعداء لزج باکبر و کینه مزدوجهمواره بادا ممتزج یک سر به ظلمات نِقَم
ایضاً و له رحمةُ اللّهِ عَلَیه
آسمان چون آس و قطبش جان کامل آمدهقطب عالم جان پاک صاحب دل آمده
صاحب دل کیست آن کزحضرت حق سوی مااز خودی بی خود شده منزل به منزل آمده
اَوّلا بگذشته از ناسوت سجینی مقامتا مقام حضرت لاهوت واصل آمده
بعد از آن از حضرت لاهوت علیین مناصدل گرفته زاد ره تا عالم کل آمده
برزخ جامع بود دل در میان حضرتینگاه فاعل آمده دل گاه قابل آمده
قابل آن فیض لاهوتی شده از یک طرفیک طرف از عالم ناسوت فاعل آمده
واجب ممکن دو دریای عظیم بی کرانبرزخ لایَبْغِیان است آنکه فاضل آمده
مَنْرَآنی قَدْرَأَی الْحَقَّ گفته گاهی از علوما عرَفْناکَ گهی فرموده نازل آمده
ای که بهر راه عشق از من تو می‌پرسی دلیلروی او واضح‌تر از کل دلایل آمده
ای که بهر صید دل ازمن تو می‌جویی حبالموی او محکم‌تر از کل حبایل آمده
در فنون سحر بسیاری رسائل گفته‌اندچشم او بالغ‌تر از کل رسایل آمده
در مدح حضرت شاه اولیاء علی مرتضیؑ
وجودشخص‌کامل‌قطب‌و گردون‌همچوآس استیوجودآس را بر قطب دوران و اساس استی
از آن رو اهل دانش آسمان خوانند گردون راکه گردان بر وجود مردحق مانند آس استی
از آن رو اهل بینش مرد حق را قطب گویندیکش اندر منزل تمکین ثبوت بی قیاس استی
عوام الناس را نسناس خواندن هست لایق‌تربه‌خاصان‌خدا مخصوص این اطلاق ناس استی
چونسْیاً مَنسْیاً انگاشتی جز حق تعالی رااز آن رو ناس مرد عارف کامل شناس استی
علی‌محسوس فی ذات اللّه است از قول پیغمبرکه‌باذات خدا جان علی را خوش مساس استی
هرآن‌کس‌راکه‌مجنون‌گشت‌ممسوسش‌عرب‌گفتیاز آن معنی که جن را با وجود او تماس استی
به پیغمبرهمی گفتند مجنون شد علی ماناکه‌آن‌شه‌رانه‌خوردستی‌نه‌خواب و نه نعاس استی
عیان شد مستی جانش مگر جن کرده مس اورامعاین شورش و سرش نه در ستر و لباس استی
پیمبر گفت ممسوسی است حیدر گشت آشفتهنه زان گونه که‌جن‌با‌جان ممسوسان مماس استی
علی‌ممسوس‌فی‌ذات‌اللّه است ای قاصراندیشانعلی را در بحارعزت حق ارتماس استی
جلال کبریا چون بحر و حیدرماهی آساییکه اندر بحرقدرت دایم او را انغماس استی
علی ممسوس فی ذات اللّه آمد لا بذات اللّهعلی فرد را کی وصف إِمساس و لماس استی
چو در نور خدا مغموس آمد جان پاک اواز آن شمس فلک را ار رخ او اقتباس استی
چو نور او بجز نور خدا نبود از آنستیکه از نور علی پیغمبران را التماس استی
شه جم بنده کاندر مجلس رندان خاص اوفلک‌چون‌ساقی‌وشمس‌وقمرچون‌جام‌وکاس‌استی
عظیم الخلق ذات اعظمی کز مغز پاک اووجودحضرت‌روح‌القدس‌چون‌یک‌عطاس‌استی
اگر پرداختی با صنعت اکسیر رای اوزر قلب همه پیغمبران همچون نحاس استی
دم از مردی زدی چون همتش آبای علوی اوز باران امهات آسا همه حیض و نفاس استی
اَلَا یَا اَیُّهَا الْمُدَّثِر و قُمْیَا نَذِیْرَ اللّهبگو پیچیده خود را تا به چند اندر پلاس استی
برون آ شمه‌ای شأن علی بر خلق ظاهر کنمگرجان ترا از طعن مشتی خس هراس استی
مترس از ناس بَلِّغْفِی عَلِیِّ کُلَّ مَا اُنْزَلکه حفظم عاصم جان ترا از شر ناس استی
علی را گر اطاعت ناوری ای دل خجل مانیدر آن روزی که یُدْعَی بِالْإمَام هر اناس استی
علی را شو زمشتاقان که هر مشتاق جانی رابه مشتاقُ الیه خویش در معنی جناس استی
الا تا مادح خیرالنبیین آمده حسانالا تا مادح سجاد جان بوفراس استی
به مدح مرتضی بادا زبانم دایماً ناطقبه‌مغزم تا که عقل و فکر و تدبیر و حواس استی
و مِنْ غزلیّاته
به چشم کم مبین عشاق ما رادر ایشان می نگر اخلاق ما را
کتاب ناطق خالق چو ماییمنظر کن جزو جزو اوراق ما را
ز مرآت جمال ما عیان بینجمال حضرت خلاق ما را
ز افعی‌نفس جان گسل مسموم بوداین خسته دلجام شراب معتدل تعدیل کرد اخلاق را
رفتم‌برون از جسم و جان چرخی زدم درلامکاندر چرخ آرم این زمان این گنبد نه طاق را
خویش بینی تو در میکده ذنبی است عظیمحضرت پیر مغان آمده غفار ذنوب
حق راست این جهان همگی دفتری عجیبانسان کل ز دفتر حق فرد منتخب
در جان پاک هر نبی سرّ ولی را می‌طلبدر جان احمدلاجرم سرّ علی را می‌طلب
سر ولایت مستتر نور نبوت جلوه گرسر خفی را طالبی نور جلی را می‌طلب
هر صنعتی اندرجهان دارد به آخر حاصلیتو ازخراباتی شدن بی حاصلی را می‌طلب
شد بحر ازل موج زن ازکل جوانبهر موج از آن مرتبه‌ای شد ز مراتب
آن موج که اوجانب غیب است و شهادتآن حضرت انسان بود ای صادق طالب
در ذات بود بحرولیکن به صفت موجمجذوب به صورت به حقیقت شده جاذب
ذوالعرش رفیع الدرجاتی که خدا گفتعشق است که بیرون ز حدود وز جهاتست
اندر ظلمات هوسِ نفسِ جفاجویدل همچو خضر آمده عشق آب حیاتست
ظلمات هواهای نفوس است سکندرعقل است که حیران شده در این ظلماتست
دلدار همه دل شد و شد دل همه دلدارتفریق و تمایز ز دو بینی و دو دانی است
بر صورت دلدار دل ماست به تحقیقار آدم اول، دل ما آدم ثانی است
یک لطیفهٔ غیبی و سر وحدانی استکه گاه یوسف و گه نفخه گاه پیرهن است
یکی حقیقت واحد بود وجود بسیطکه گاه روح شمارندش و گهی بدن است
خوبان همگی مظهر جلوات صفاتندمشتاقِ علی آینهٔ جلوهٔ ذات است
ز اغیار چو بگسستم با یار بپیوستماین متصلّی را شد آن منفصلی باعث
از حسن عمل زاهد جنت طلبد از حقبر قرب خدا ما را شد بی عملی باعث
مقبولی آن حضرت پاکیزگی تن نیستبر حسن قبول حق پاکیزه دلی باعث
پاکیزگی دل را حل همه مشکل راتکریم نبی منشاء، تعظیم ولی باعث
در راه عشق آن صنم هر گه ترا آید حرجدر صبر ثابت کن قدم کالصَّبْرُ مفتاحُ الفرج
یکدم میاسا از طلب زان رو که مَنْجَدَّ وَجَدْمی‌زن در دل با ادب زیرا که مَنْلَجَّ وَلَج
ربانی باهوش شو با حاضران خاموش شواز پای تا سر گوش شو ورنه دغائی وهمج
در جان پاک اولیا سِرِّ ولایت مندرجدر سِرِّ جان اولیاء ذات الهی مندمج
آن عالم روحانی خمخانهٔ ربانیروح جبروتی خم فیض صمدانی راح
نفس ملکوتی را مینا و صراحی داناعیان شهادی را هر یک قدحی ز اقداح
رخ ما ساغر و حسن ازل راحرخ ما چون زجاجه حسن مصباح
هویت در حجاب حسن مستوردر این آن مختفی چون نَشأة در راح
وجود لاتعین هست چون میتعیّن‌ها صراحی‌ها و اقداح
مسمّا فاتح و اعیان خزائنبود هر یک ز اسما همچو مفتاح
مفاتیح الغیوب اسماء حسنیغیوب اعیان و غیب الغیب فتاح
حضور حضرت اسما در اعیانحضور حضرت اعیان در ارواح
حضور حضرت ارواح دایمبود در حضرت اجسام و اشباح
حضور جملهٔ این چار حضرتبود در حضرت جامع ایا صاح
ذات ازلی جلوه گر از حضرت اسماهر اسم یکی آینه زان چهرهٔ وَضّاح
اسماءالهی متجلی است در اعیاناعیان به ثبوتی متجلی است در ارواح
ارواح مجرد جبروتی ملکوتیدایم متجلی است در آیینهٔ اشباح
اشباح چو مشکوة شد ارواح زجاجاتاعیان چو مصابیح بود روشن و لواح
اعیان چو مصابیح فروزندهٔ اسماءچون نار کز احجار برآرند به مقداح
آن نور علی نور بود ذات مسماآن جاعل انوار ظلم فالق اصباح
ذات علی آن نور علی نور که نامشفتاح مغالیق قلوبست چو مفتاح
آمد دل عشاق چو تن نور علی روحباشد دل مشتاق چوخم فیض علی راح
چون دیده به نور حق در دل نگران گرددنور علی مطلق بر دیده عیان گردد
چون عین یقین باشد دل لوح مبین باشدچون دیده چنین باشد دل نیز چنان گردد
چون راه مغان پوید آداب مغان جویداسرار مغان گوید خود پیر مغان گردد
مشتاق علی آیین خوبان همه آیینهآیین چو نهان باشد ز آیینه عیان گردد
مرا دمی دل یک روی و جان یک دله بودکه جسم را نه به جان الفت و معامله بود
غم تو بود و من آن دم که شادی و غم رابه هم نه صورت ضدیت و مقابله بود
ز پای دل نگشودند قید گیسو راکه در طریقت عشاق ز اهل سلسله بود
درخرابات فنا بادهٔ ذاتم دادندبادهٔ ذات ز مینای صفاتم دادند
مالک الملک جهانِ ملکوتم کردندبر ملوک ملکوتی ملکاتم دادند
در رخ معتکف صومعه انوار قبولچون ندیدیم قدم جانب میخانه زدند
گره از سلسلهٔ زلف بتان بگشادندوان گره بر دل هر عاشق دیوانه زدند
همت عالی رندان خرابات ببینکه شهنشاهی عالم به گدا بخشیدند
ما غم یار و زاهدان غم خلدهر دلی طاقت غمی دارد
دل بود اینکه به گوش آیدم از وی سخنییا که از دیر صدای جرسی می‌آید
زاهدی رو به سوی میکدهٔ ما آوردیا به سر منزل عنقا مگسی می‌آید
خوان احسان ولی نعمت ما هر که بدیدنُه فلک در نظرش چون عدسی می‌آید
عالم جان را سماواتی و آفاقی جدابود پیش از آن که این آفاق و این نه طاق بود
پیش ازین عهد الست رب میثاق بلیرمزی از میثاق ما آن عهد و آن میثاق بود
نعمت اللّه نعمتی گسترد خوش از بهر مانعمت اللّه خوان بگسترد و خدا رزاق بود
در مرتبهٔ هستی پستی است زبردستیافتادگی و پستی عالی گهری باشد
نبود عجب ار بر ما شد پیر مغان مشفقبا مغبچگان او را مهر پدری باشد
از دیدهٔ جسمانی گر آمده پنهانیز آیینهٔ روحانی در جلوه گری باشد
دیدن جمال خوب تو خاموشی آوردیا در رخت ز غیر فراموشی آورد
دهشت فزود فرط تجلی کلیم راآری جلال حق همه مدهوشی آورد
ریحان زگلستان بدمد خوش عذاریارریحان تر ز خط بناگوشی آورد
زین عقل هوشیار ملول آمدم بسیساقی بیار باده که بی هوشی آورد
سینه چو مشکوة دل آمده وقت حضورهمچو زجاجی در او روی تو مصباح نور
حسن تو زَیْتی لطیف آن تو یار بسیطشعلهٔ مصباح را زین دو نمود او ظهور
نور علی نور چیست ذات علی کبیربحر محیط عظیم حضرت عشق غیور
گاه در اظهارشان پرده درو جلوه گرگاه در اخفای ذات پردگی است و صبور
گفت خدا انَّما المُشْرَکُ رِجْسٌ نَجِسمُشْرِکِ رِجسِ نَجِس نَفس کَنُوْدٌ وکَفور
اُذْهِبُ مِنْاَهْلِ بَیْت کُلِّ قبیحٍ وَ رِجْسبیت دل اهل دل روح ودود شکور
دل بود این که درو نقش رخت می‌بینمیا که بر مصحف حق می‌نگرم آیهٔ نور
نور رخسار تو در وادی جان جلوه گر استیا که خود آتش موسی است نمایان از طور
در خراب دل ما گنج ازل بنهادندزان سبب نام دل ما شده بیت معمور
ما خرقهٔ سالوسی و درّاعهٔ پرهیزدادیم و گرفتیم عوض ساغر لبریز
اندر طلب ملک جهان حرص تو تا چندکین حرص دریده شکم خسرو پرویز
گذری کن به طریقت نظری کن به یقیننظری کن به حقیقت گذری کن ز مجاز
تا شود بر دلت اسرار معارف همه کشفتا شود بر رخت ابواب حقایق همه باز
چشم دل پوش بجز چهرهٔ فکر از همه وجهگوش جان بند بجز نغمهٔ ذکر از همه ساز
عیسی دیرنشین دلبر و دل همچون دیرزلف او همچو صلیب آمد دل چون ناقوس
صوت ناقوس همه وصف جمال سبوححرف ناقوس همه نعت جلال قدوس
آفتی نیست بتر راه روان را از عجبپر طاووس بود آفت جان طاووس
قصهٔ شهر سبا باز شنو از هدهدمنطق الطیر کجا کشف شود از قاموس
دل برون می‌رود از پرده، خدا را نفسیحرف در پرده بگو زان شه بی ستر و لباس
اسم اعظم رقم حق و یداللّه راقمروح اعظم قلم و لوح دل ما قرطاس
نفس حق چه بود معنی الهام و سروشنفس باطله، وسواس رجیم خناس
زاهدان از معارفند نفورمتنفر ز بوی گل کناس
متمایز بود ز عامی خاصفرق باشد ز ناس تا نسناس
کیست ز ابدال دانی ای درویشآنکه تبدیل کرد عقل وحواس
کیست ز اوتاد دانی ای عارفآنکه بنیاد عشق راست اساس
آن امامان دو مظهر آمده‌اندملک الناس را و رب الناس
جلوه گاه اله معصوم استاو چو قطب آسمان بود چون آس
فرد مشتاق و عین و لام ویاکیست سلطان آسمان کریاس
پای تا سر همگی مظهر جبریل شودنوشد از ساغر مشتاقِ علی گر ابلیس
از یک نفس شد برملا کون و مکان،عرض‌وسماخلق نفس کار خدا خلق جهان کار نفس
پسرا پیر شوی رسم جهالت بگذارهم نفس شو نفسی به انفس پیر نفس
نشناسد صفت ذکر مگر اهل الذکرحامل وحی کند بهر تو تقریر نفس
حق بود رامی و دم تیرودلت همچو هدفپیر چون قوس کزو می‌گذرد تیر نفس
شمس حقیقت عیان شد ز حجاب غَطَشگشت ز خجلت نهان زاهد خفاش وش
مفتی صد تو حجب قشری خالی ز لُبحامل ثقل کتب چون خرکی بارکش
سینه شده صیقلی هم و غمش منجلیآنکه زنام علی گشت دلش منتقش
آنکه کردش کرم ما به کرامت تخصیصرست از آفت افراط وز نقص تنقیص
بر بند گوش جان و دل از هر حدیث و نصبشنو حدیث عشق که هست احسن القصص
بگذر ز جهل و علم مده دل به عقل خاصرو کن به باب حضرت عشق آن شه اخص
عین اللّه بصیر دل اهل دل بودنه مضغهٔ صنوبری و لحم منقصص
غایب از خویش شو و حاضر ما باش مدامتا که سازیم ترا منسلک سلک خواص
رو به هر کار که آری چه به غیبت چه حضوراولا بایدت از حضرت ما آشر خاص
زاهدا جنس عوامی و تو کالانعامیلب فروبند ز اسرار کرامات و خصوص
نَصِّ وَاشْتاقَ اِلَی قُرْبِکَ فِی المُشْتَاقِیْنساخت مشتاق علی را به ولایت منصوص
چون مشفق آمد آسمان از هیبت اِنَّا عَرَضگردید بر دیوانگان حمل امان مفترض
گر باغبان با خبر در باغ می‌کارد شجرمقصود وی باشد ثمر از خدمت آن شاخ غض
اَلْجَفْنُ بِالْجَفْنِ اِلْتَزَق‌هَا اُبْصُروا کَیفَ افْتَضَحاَلْجِسْمُ بِالْجِسْمِ الْتَسَق‌هَا اُنْظُروا کَیفَ انْتَهَض
قانون قبض و بسط دل تو به دست ماستماییم چون طبیب و دل تست چون مریض
دل پا کن ز غیر و به ما رو کن آنگهیزان رو که نیست رخصت طاعات در محیض
پروانهٔ جان‌های مقدس همهٔ طائفمعشوق ازل شمع وش افروخته عارض
تا کی طلب رزق ز درگاه خلایقچون رزق ترا هست خدا باسط و فایض
چند از طلب دنیی و تحصیل ذمائمطاعت متقبل نبود از زن حائض
گر تو خواهی که شوی منسلک سلک خواصدل مخصوص به دست آر نه لحم مخروط
تا نمیری به ارادت نشوی حیّ ابدکین سعادت شده با موت ارادت مربوط
چون شدی زندهٔ جاوید ابد می‌گرددزندگی همه عالم به حیات تو منوط
حیف بر آدمی ابله نادان ضعیفکه‌جهولست‌وظلوم است و جزوع است و منوع
هم مگر عین عنایت نظری فرمایدورنه کس جان نبرد از خطر نفس ملوع
عشق گر مرکز این دور نبودی نشدیآسمان‌ها همه مرفوع و زمین‌ها موضوع
تویی سبّاح بحر ذات بی حدشدی قانع به قدر آن مصانع
جَوارُ الْخُنَّس الْکُنَّس چراییچرا گاهی مقیمی گاه راجع
چو شمس اندر مجاری مستقر باشسوی و مستقیم و بی مدافع
جانی که به اسرار حقش هست تَطَلُّعدر عین تَرَفّع بودش عجز و تضرع
آن را که تمتع بود از صورت دلدارنبود ز متاع دو جهانیش تمتع
از یار نخواهیم بجز یار که ما راقانون طمع نبود و آیین توقع
خورشید حقیقت الحقایقاقسام حقایقش مطالع
اعیان چو مطالع و مشارقاسما چو شوارق و طوالع
اسما چو شواهد و سواقیاعیان چو مجالس و مجامع
ذات ازلی چو خم بادهفیض ازلی شراب نافع
ساقی و شراب و خُم و میخواراین جمله یکی است بی منازع
فیض اعلاست بادهٔ دل چو ایاغدل چو مشکوة و نور ذات چراغ
صبغة اللّه چیست بادهٔ لعلساقی رند احسن الصباغ
خم این باده چیست سینهٔ ماسینهٔ ماست چون خم صباغ
جز یداللّه نیست اندر خممرحبا دست و حبذا ارساغ
ماییم چو اکسیر و طبایع مس ناقصماییم چو تریاق و هوا افعی لازع
زان عارض نورانی و زان طرّهٔ مشکینگردیده ملک ملهم و شیطان شده نازع
عشق چو سیمرغ و دل آمده چون کوه قافآن همگی اختفا و این همگی انکشاف
عشق نبود ار غرض از جلوات دو کونداشت کجا حرف نون رابطه با حرف کاف
کسوت رندی که حق آمده نساج ویاطلس چرخش کجاست لایق عطف سجاف
شد حجاب از رخ آن دلبر غیبی مکشوفعارفان را همه شد سرّ هویت معروف
جالس مجلس وحدت همه اجناس وفصولواقف موقف قربت همه انواع و صنوف
ز ذات حضرت سیمرغ باخبر کس نیستعیان به خلق ز سیمرغ نیست جز اوصاف
علیم نیست به عالم کسی زمنطق طیربه غیر ذات سلیمان کامل الاعطاف
غرض ز قصّهٔ سیمرغ سرِّ عشق بوددل من آمده سیمرغ عشق را چون قاف
کنه اوصاف کمالات علی مشتاقکس ندانست بجز ذات علی مشتاق
وجود حقیقی چو خورشید اعظمشده منبسط نور او بر حقایق
حقایق چو آیینه‌ها و نمایانز هر آینه حسن معشوق و عاشق
از آن ساخت آیینه کایینه باشدهر آیینه باطبع خوبان موافق
به هر آینه دید رخسار خود راز هر آینه جلوه‌ای کرد لایق
رخسارهٔ ما آینهٔ حضرت مطلقآیینهٔ ما جلوه گه ذات محقق
طیفور ز ما قایل ما أَعْظَمَ شَأْنِیمنصور ز ما ناطق اسرار اناالحق
با حضرت عشقیم و ز عقلیم منزهبر ما چه زنی طعنه تو ای زاهد احمق
چو عز ما بود ازعز سبحان اللّه العزّةعزیز ما عزیز حق و خوار ماست خوار حق
یداللّه را چو دست قدرت ما آستین باشدمکن جزکارماکاری که کار ماست کار حق
جلال ماست نار اللّه موقد در جلال مابسوز ای عاشق بیدل جلال ماست نارحق
از حکمت حقیقی لافی حکیم تا کیمی نوش تا که گردد سرّ حقت مُحقَّق
گر حل عقده کردی در راه عشق مردیورنه چه می‌گشاید از حل و عقد زیبق
آرد چو یم قدرت، موج عظیم وسطوتالا نبی و عترت ما را نبود زورق
ماییم که بنشستیم در کشتی اهل البیتمَنْوَافَقَنَا اسْتَخْلَصَ مَنْخَالَفَنَا اسْتَغْرَق
ره روان ره حق بارکش و مست چو لوکما درین ره همه را قافله سالار سلوک
در ره دل قدمی بی نظر ما مگذاراز نبی گوش که الناسُ عَلَی دیْنِ مُلُوْک
عارفان در وسط لجّه، خموشان چون حوتزاهدان در طرف دجله، خروشان چون غوک
چشمی است دل را درنهان،نورعلیش مردمکبر چشم دل گشته عیان سرملک، وهم ملک
نازونعم پرورده را ازمن بگو کاین راه رااشکی بباید چون بقم رخساره‌ای چون اسپرک
نام تو دردیوان عشق آنگاه در ثبت اوفتدکزلوح جان ودل شوداین حرف هستی تو حک
چشم آلوده ز ما عیب ببیند ورنهدامن همت ما هست ز هر تهمت پاک
صدف از لجه نصیبش همه ذوق است وحیاتکشف از دجله نصابش همه خوفست و هلاک
بس قدم‌های عزیمت که درین ره لغزندهم مگر دست عنایات حق آید مسّاک
نقد صفی معتدل جن و ملک را شد محکابلیس زآدم دیدگل دل دید از آدم ملک
اندر حجاب آب و گل بنگر جمال جان و دلابلیس رویی تا به کی پستی بیاموز ازملک
روچشم حق بینی زحق باعجزوزاری کدیه کنزانرو که استدلال تو نفزاید الا وهم و شک
دل مظهر ذات صمد، فرد قدیم لم یزلآیینه نور آید همی گنجینهٔ سرّ ازل
مهربتان دلربا از دل برون کردیم مامشتاق عین و لام و یا آمد بدل نعم البدل
جان عرش ذات مستعان، دل عرش جان مستقلحق‌مستوی‌برعرشِ‌جان،‌جان مستوی برعرش دل
دل‌عرش‌وجان نورجلی،دل عرش وهُوذات علیازهوش‌ده جان منجلی، وز جان شده دل معتدل
دل عرش روحانی بود،جان عرش رحمانی بوداین اول آن ثانی بود، این مستقر آن مستقل
جان گرددازحق مستمد،دل گردد ازجان مستعدجان گشته با حق متحد، دل گشته با جان متصل
جان موسی آسا متسع، القلب و النفس وسعنه نفس از دل منقطع نه قلب از جان منفصل
نفسی که او عادل شده حمال سرِّ دل شدهجان‌رازتن حامل شده، دل گشته جان را محتمل
لابلکه جان را ای ولی، حاصل شده ذات علیجان‌کرده‌دل‌را حاملی، دل حامل این مشت گل
بود فضل و هنر اینجا اصول عشق دانستنهنراینجاهمه‌عیب است و فضل اینجا همه باطل
گیسوی یار نازنین شد عُرْوَةُ لاتَنْفَصِمْدل‌ها به آن حبل المتین مستمسک‌اند و معتصم
بر در میکد ه رندان قلندر ماییمکه ستانیم و دهیم افسر شاهان عظام
قطب وقتیم و به عبدیت ما مشغولندهمه اوتاد عظام و همه ابدال کرام
از آدم معنی ز چه رو، روی بتابیمآدم پدر ماست نه حیوان نه جمادیم
شافعان گناه خلق ولیکخویشتن غرق لُجهٔ گنهیم
سیر فلک از ماست ولی جمله سکونیمنطق ملک از ماست ولی جمله سکوتیم
حسن ما معروف شد زان رو که ماسِرّ کُنْتُ کَنْز در دل داشتیم
طاقت دیدار ما کس را نبودبرقع از گیسو به رخ بگذاشتیم
من طایر خجستهٔ طوبی نشیمنمکامروز گشته این قفس خاک مسکنم
در صورت ارچه در قفس صورتم ولیبگشوده سوی گلشن معنی است روزنم
خود پا در این قفس ننهادم ولی فکندحبل المتین زلف تو دامی به گردنم
اسم اعظم چو ترا نقش نگین دل شدهیچ پروا مکن از رهزنی راهزنان
دل بود مصر و تماثیل حضوری در وییوسفان ملکوتی تنک پیرهنان
آن رب مقتدر که بود عشق نام ویعبد است حسن را بنگر اقتدار حسن
حسن جلی محمد و عشق خفی علیپنهان عشق جلوه گر از آشکار حسن
با عشق حسن را دو مبین متحد ببینحسن است یار با وی و او نیز یارِ حسن
قصه بسیار است و دل بس نازک و کم حوصلهبه که با یاد رخت گردد دل ما یکدله
هست هشیاری محال آشفتگان عشق راهم مگر زنجیر زلف یار گردد سلسله
در مقامی که اختیاری نیست اندر دست دلدم مزن آنجا که نه خود شکر گنجد نه گله
چون ناقةاللّه از درون آورد بیرون شقشقهعشاق مست ذوفنون رستند خوش از تفرقه
از بادهٔ ما جرعه‌ای، گر عارف و زاهد خوردآن را فزاید معرفت، این را فزاید زندقه
هر یک از اسماء حسنا اسم وصفی از صفاتاسم خاص عین ذات کبریا نام علی
اسم اعظم غیرذات حق مدان ای تیزهوشاسم اعظم اعظم نام خدا نام علی
قَدْبَدَی مُنْکَشِفاً مُنْجَلِیاً نُوْرُ عَلیّمِنْحجابٍ اَحَدِیّ اَبَدِیٍ اَزَلیّ
پردگیِ عشق ولی پردهٔ آن حسن نبیعشق سرّی است خفی حسن کمالی است جلی
ذات او عین صفاتست و علو عین دنوبعد او قرب بود منفصلی متصلی
بهشت عدن که گفتند کوی میکده استکه هیچ نیست در آنجا نه غصه نه المی
رخسار مهوشست این، یا مهر بی زوالیابروی دلکش است این، یا منخسف هلالی
کنه حقیقت است این، سر هویت است اینمعنی وحدتست این، یا بررخ تو خالی
جز نقش روی خوبت، کاندر دلم عیان استهر چیز رونماید، خوابی است یا خیالی
منم آن رند پاک از کفر و دینیکه عِنْدَالکَشْفِ مازِدْتُ یَقینی
ندیده دیده‌ای در هیچ دوریچو من دیوانهٔ عقل آفرینی
مشو غافل ز بالادستی چرخیداللّه جلوه گر شد ز آستینی
باران با لطافت بارید بر گلستانهم ورد یافت وردی هم خار یافت خاری
در لطف طبع باران کی می‌کند تفاوتکز گل گرفت عزت وز خار دید خواری
از شرق صلب آدم یک لمعه گشت لامعهابیل گشت نوری قابیل گشت ناری
عالم چو بحر مواج در وی فتن چو امواجآن اهل بیت عصمت فی البحر کالجواری
الا علی مشتاق من در جهان ندیدمرندی که مست باشد در عین هوشیاری
ترا چو حسن بتان طراز جلوه دهندحجاب این منگر گر نظر به آن داری
حقیقتی است نهان کز مجاز گشته عیاننهان عیان شود ار دیدهٔ عیان داری
منم اندر خرابات مغان آن رند سرمستیکه نشناسم سر از پایی نه بالادانم از پستی
به دریای فناکن غرقه خود را زانکه زین دریااگر رستی هلاکی ور در آن غرق آمدی رستی
چو قرب معنوی آمد زبعد جسم چه باکنبی به یثرب و سلطان اویس در قرنی
رباعیّات
حق جلوه گر از حضرت اسماء و صفاتاسم و صفت از حضرت اعیان و ذوات
اعیان و صفات ظل اسماء و نعوتاسماء و نعوت ظل حق حضرت ذات
چشمی که حقش کشید کحل مازاغگه دید ایاغ باده گه باده ایاغ
حقش در خلق و خلق در حق بنمودخوش یافت ز تشبیه و زتعطیل فراغ
در سینهٔ ما گهی نهان آمده‌ایبر دیدهٔ ما گهی عیان آمده‌ای
این نام و نشان تمام از تست عجببا این همه بی نام ونشان آمده‌ای