گنج

بخش ۴۴ - قطب شیرازی

۳۸ بیت

و هُوَ قطب المحققین و فخرالالهیین سید محمد الحسینی المشهور به قطب الدین. سلسلهٔ نسب آن جناب به بیست و سه واسطه به حضرت امام همام علی بن الحسینؑمنتهی می‌شود. اجداد عظامش اکابر دین و اهل یقین بوده و خود اباً عن جد در قصبهٔ نیریز مِنْقصبات فارس توطن فرموده. بعد از استکمال علوم در بقعهٔ شاه داعی اللّه در خدمت جناب شیخ علی نقی اصطهباناتی طی مقامات سلوک کرده به مصاهرت و خلافت مخصوص گردید. مسلم علمای مخالف و مؤالف شده، در ضمنِ مسافرت بسیاری را تربیت کرده. گویند جناب سید محمد نجفی و شیخ جعفر نجفی و شیخ احمد لحساوی و مولانا محراب جیلانی علوم صوریه و معنویه را از آن حضرت اقتباس نموده‌اند. خلف الصدق آن جناب میرزا سید علی خلیفه. وی با علمای یهود مناظره فرموده و زیاده از صد نفر به دین حقه درآورد وغرض، جناب سید از متأخرین زمان و معاصر سلطان حسین صفوی بوده و مسافرت بسیاری فرموده. از مشایخ عظام سلسلهٔ علیّهٔ ذهبیه است. در سنهٔ ۱۱۷۳ رحلت نموده. آن جناب را رسالات محققانه و اشعار عربیه و فارسیه است. رسالهٔ فصل الخطاب و رسالهٔ شمس الحکمت و کنز الحکمت و انوار الولایة و نورالهدایة و قصیدهٔ عشقیه و غیره از آثار اوست. تیمّناً و تبرّکاً برخی از اشعار عربیه و مثنویاتش قلمی می‌شود:

مِنْقَصِیْدَةٍ عِشْقیَّةٍ
اَلْحَمْدُ للّهِ اِنَّ العشقَ قَدْشَرَقَامِنْمَشْرِقِ الْقُدْسِ بِأَنْوارٍ قَدْبَرَقَا
یَامَنْتَحَیَّرَ فِیْهِ العاشِقونَ وَمَاشَمُّوا بِعِرْفانِهِمْمِنْکُنْهِهِ عَبَقَا
کَتَبْتَ فی قَلْبِهِمْآیاتِ مَعْرِفَتِکْمِنْحِکْمةٍ هِیَ فُرْقانُ لِأَهْلِ تُقَی
طَلَبْتُ عُمْراً وَلَمْأَعْلَمْبِانَّکَ مَعْرُوْحِی وَنُورِکَ مِنْقَلْبِی لَقَدْشَرَقَا
وَعَدْتَّنِی جَنَّةَ الْمَأوَی وَنِعْمَتَهاحَسْبِی مَقَامَاتُ اَهْلِ العِشْقِ مُرْتَفِقَا
طُوْبَی لِمَنْمَیَّزَ الذَّاتَ القدیمةَ فِیتَوْحِیْدِهَا عَنْحُدُوْثِ الْخلقِ قد سَبَقا
وَإنَّما الْعشقُ اِفْراطُ المَحَبَّةِ بَلْمَعْنَاهُ شِدَةُ حُبِّ خالصٍ صَدَقَا
بالْعِشق إبْداعُ خَلْقِ العَالَمیْنَ و فیحَدیثِ قَدْکُنْتُ کَنْزاً شاهِدٌ نَطَقَا
اَلْعِشْقُ نُورُ رَسُولِ اللّهِ سَیِّدِنامِرآتِ تَوْحیدٍ الْعُلْیا کَمَا نَطَقا
وَالْعِشقُ نُورُ علیِّ بَلْوِلایَتُهُفِی قَلْبِ أَحْبَابِهِ طُوْبَی لِمَنْرُزِقَا
إذْکانَ نَورُهُمَا بِالذّاتِ وَاحدةًکَنُوْرَی الْعَیْنِ فِی ادْرَاکِنَا افْتَرقَا
أنْوارُ أَحْبَابِهِ فِی العشقِ وَاحِدةُطُوبَی لَهُمْوَلِمَنْفِی حُبِّهِمْوَثِقَا
اَلْحُبُّ اَنْوارُ عَقْلِ الْکُلِّ فِی الْعُقَلاوَالْبُغْضُ ظُلْمَةُ اِبلیسَ لَقَد فَسَقَا
أَوْکَارُأرْواحِ اَهلِ الْقُدسِ فِی المَلَأالْأَعْلَی وَعِشْقُهُمُ الْعالِی لَقَدْصَدَقَا
وَفِی الْمَذَاهِبِ قُطاَّعُ الطَّرِیْقِ وَلَایَکُونُ آمِناً مِنَ الشَّیطانِ مَنْذَهَقَا
حَقیقةُ الْعِشْقِ حُبُّ اللّهِ لِلْعُرَفَاوَهَذَا غَایَةُ الْخَلْقِ الَّذِی خُلِقَا
هُمْالّذینَ اِذا مَاتُوا نَجَوا وَلَهُمْحَدِیْثُ نَصِّ رَسولِ اللّهِ قَدْسَبَقَا
هُمْفِرْقَةٌ قَدْنَجَوا مِنْنارِ فُرْقَتِهِمْبِنُورِ جَنّاتِ عَدْنٍ قَدْشَرَقَا
وَرُوْحُ مَذْهَبِ اهلِ الْعشقِ مُتَحِدٌلاَ رَیْبَ فِیْهِ لِمَنْفِی دِیْنِهِ سَبَقَا
وَالْمَذْهَبُ الْحَقُّ بِالتَّحقیقِ مُنْحَصِرافِی العشقِ عِنْدَ اُوْلِی العَقْلِ لَقَدْوَقفَا
اِسْتَمْسِکُوا یَا اُوْلِی الْألبابِ وَاعْتَصِمُوابِالْعشقِ بَلْعَظَّمُوا مِنْنُورِه الْخَلقا
وَاحَسْرَتَاهُ عَلَی النفسِ الّتی قَنعُتْفِی عِشْقِها بِمَجَازٍ کَیْفَ مَا اتَّفَقَا
اِذْبَعْدَ أنْلَاحَ فِی الْعُقَبَی حَقِیْقَتُهُیَکُونُ خَذْلانَ فِی اَحْزابِ اَهْلِ شَقَا
یَامَنْتَنَزَّلَ عَنْعِشْقِ الحَقِیقةِ فِیمَجازِهَا غافِلاً مِنْمَوْطِنٍ سَبَقَا
یَا أَیُّها الْغافِلُ السَّکْرانُ قُمْوَأَفِقْإلاَمَ حَتَّامَ رَاحَ الْعُمْرُ فَاسْتَبِقا
وَارْجِعْاِلَی الْوَطَنِ الْأَصلیِّ مُذّکِراًوَاشِرْبْشَرَابَ حَقِّ الْعِشْقِ حِیْنَ سَقا
عَصِیْرَةً من خِصالٍ خَمْسَةٍ وَ بِهَایَصْفُوا مَشَارِبُ اَهْلِ اللّهِ اَهْلِ تُقَی
اَلْجُوْعُ وَالسَّهْرُ وَالصَّمْتُ مُفْتَکِراوَالْاعتِزَالُ وَذِکْرُ الْقَلْبِ مُنْفَرقا
فَاصْمُتْوَجُعْوَاعْتَزِلْوَاذْکُرْاِلهَکَ فِیکُلِّ اللَّیالِی وَکُنْفِی حُبِّهِ غَرِقَا
قَدْکانَ رُوحِی وَجِسْمِی فِی مَحَبَّةٍرَتْقاً فَصَارَ بِفَضْلِ اللّهِ مُنْفَتِقَا
وَکانَ نُوْرُ سَماءِ الرُّوحِ مُحْتَجِباًبِأَرْضِ نَفْسِی وَأَهْوائِی لَهُ غَسَقا
لَا تُنْکِروا شَهْقَةَ الْعُشّاقِ إنَّ لَهُمْنَاراً وَمَنْکانَ فِی نَارِ الْجَوَی شَهَقَا
تَخَلَّقُوا بِصِفاتِ اللّهِ وَ انْصَبِغُوابِصَبْغَةِ اللّهِ فِی مِنْهاجِ مَنْسَبَقَا
مَنْجَدَّ قَدْوَجَدَ وَمَنْلَجَّ قَدْوَلَجّاإنْدَقَّ دَهْراً عَلَی ابْوابِهِ الْحَلَقَا
فَاغْسِلْکِتابَکَ فِی نَهْرِ الدُّمُوعِ وَتُبْوَکُنْبِمِنْهاجِ اَهْلِ الْعِشْقِ مُتَّفِقَا
عُلُومُنَا عِنْدَ عِلْمِ اللّهِ فانِیةٌکَذَرَّةٍ عِنْدَ نُورِ الشَّمْسِ إذْشَرَقَا
نَعُوذُ باللّهِ مِنْعِلْمٍ بِلاَ عَمَلِلاَ یَنْتِجَانِ الْهُدَی اِلا إذ اتَّفَقا
وَالْقُطْبُ لَیْسَ لَهُ عِلمٌ وَ لاَ عَمَلٌلَکن لِرَحْمَةِ العَلْیاءِ قَد وَثِقا
مِنْ مثنویّ الموسوم به نورالولا
زهی شاهی که دایم کارساز استدرِ احسان او بر خلق باز است
ز ما غایب ولی اندر حضور استعلیم از سرّمَا تُخْفِی الصُّدُور است
علی و مصطفی همچون دودیدهز یک نور جلیلند آفریده
علی او بود لیکن چشم احولشده از ادراک این وحدت معطل
اِلهی فَاصْفحِ الصَفْحَ الجَمیْلاوَ ظَللْنّا بِهِمْظَلَّا ظَلِیْلا
الا ای شاه بازِ قدسِ ارواحکه افتادی به قید دام اشباح
تو خود آن جوهری کان نور جانستکه نور کلی عالم همان است
سر و کار تو دایم بادل تستدل تو از دو عالم حاصل تست
هزاران گنج حکمت‌ها و اسرارشود از نور عقل او را پدیدار
اگر داری خبر از دل تو مردیوگر نه از معارف جمله فردی
اگر از اهل دل آگه نباشییقین می‌دان که جز گمره نباشی
هر آن چیزی که در کون و مکان استنشان هر یک اندر تو عیان است
هر آن عالم که باشد از عمل دوربود چون کور مشعل دار بی نور
قدیم لم یزل بی چند و چون استز ادراک عقول ما برون است
صفات ذاتی او عین ذات استکه ذاتش مقصد از صدق صفاتست
صفات فعل او حادث ز ذات استوزان حادث جمیع ممکنات است
علوم رسمی آمد همچو آلاتبرای علم دین اندر عبادات
در این‌ها نیست علم نورمطلقوَاِنَّ الظَّنِّ لَا یُغْنِی مِنَ الْحَقِ
بشو اشکال علم فلسفی راببین اشکال حسن یوسفی را
بصیرت را ز قرآن جو که نور استاشاراتش صفابخش صدور است
نیرزد آنکه دارد عقل و فهمیدلیل فلسفی وهمی است وهمی
چو فیض نور علم از عقل آیدفیوضات عمل از عشق زاید
ترا عین الیقین چون بی شکی شددر آخر عشق و علم آنجا یکی شد
مِنْ مثنوی موسوم به منهج التحریر
هُویِ غَنِیُّ صَمَدٌ لَمْیَلِدْوَاحِدُ لَمْیُوْلَدُ بی مثل و نِد
چون در فیض ازلی را گشودشعشعه زد لمعهٔ جود از وجود
گِردِ فیوضات وجودی ظهوربر مثلِ آیت اللّهُ نور
امر وی از قلّهٔ قاف قدمکرد به یک لمحه دو عالم رقم
از قلم انوار قدم گشت فاشلوح عدم یافت از آن انتقاش
کون و مکان پرتویی از بود اوجان جهان رشحه‌ای از جود او
هستی او واجب و باقی به ذاتواجب باقی است به او ممکنات
لم یزلی اوست که بی ابتداستچون که به خود آمده است او خداست
صادر اول ز خدا عقل کلپادشه محفل تلک الرسل
واجب بالذات جز آن ذات نیستهیچ در آن حاجت اثبات نیست
هوی حقیقی است که بالذات هوستنور خودش حجت اثبات اوست
نیست در آن واهمهٔ ریب و شکواجب و حق است أَفِی اللّهِ شَکُّ
اوست به مصداق و به معنی بسیطبر همه اشیاست به قدرت محیط
هستی عالم همه از ذات اوستانفس و آفاق ز آیات اوست
عالم از آن حضرت بی چند و چونگشته منور اَفَلا تُبْصِرُون
وجه به تصدیق تو مجهول نیستکنه به ادراک تو معقول نیست
کَلَّ لِسانُهْخبر از ذات اوستطَالَ لِسانُه ز کمالات اوست
غرقه در این بحر تحیر بسیمعرفت کنه چه داند کسی
حرف در اینجا نبود جز نقابکشف در اینجانبود جز حجاب
علم در این مسئله بیگانه ماندعقل درین سلسله دیوانه ماند
معرفتش نیست به حد عقولعقل در اینجا نبود جز فضول
چون عرفا دم ز قدم می‌زنندخیمه به اقلیم عدم می‌زنند
راه به ذاتش نبود ما هُوَلاَ هُوَ إلّا هُوَ إلّا هُوَ
لیک بود منشاء کل کمالمعنی اوصاف جلال و جمال
زانکه صفت‌های کمالات اونیست بجز معتبر از ذات او
کرد خدا لَیْسَ کَمِثْلِه بیانزانکه منزه بود آن بی نشان
لیک در این مسئله تنزیه محضنیست بجز شبههٔ تشبیه محض
در ره تنزیه مجید قدمهان که شبیهش نکنی بر عدم
آنکه به تشبیه کند اعتقادهست پرستار خودش در نهاد
فکر مشبه نبود جز حجابعقل منزه نبود جز سراب
پاک ز تنزیه و ز تشبیه ماستپاک‌تر از نزهت و تنزیه ماست
غایت تنزیه و تشبیه دوستبهر تو تنزیه ز تنزیه اوست
پس صفت ذات بود عین ذاتذات بود منشاء صدق صفات
نی صفت فعل که ابداع اوستفعل حدوث است قدم ذات اوست