گنج

بخش ۱۲ - حسینی قزوینی

۱ بیت

و هُوَ فخر العارفین و زین الواصلین، کهف الحاج حاجی محمدحسن خلف الصدق مجتهد الزمن حاجی محمد حسن قزوینی. و آن جناب در زمان شباب از علوم معقول و منقول کامیاب و به حکم ذوق فطری از طلب عز و جاه دنیوی گذشته طالب صحبت عارفان باللّه گشته، به خدمت جمعی از اکابر طریق و اماجد اهل تحقیق رسیده، کامش حاصل نگردیده. مدتها به مسافرت و ریاضت راضی و به سیر انوار و اطوار قلبیه دل خوش کرده بود. تاعاقبت الامر به خدمت حضرت الموحدین حاجی میرزا ابوالقاسم شیرازی مستفیض شد. دست ارادت به دامان تولایش زده اقتباس انوار ذوق و حال و اکتساب اطوار کمال از مشکوة جمعیت حضور موفورالسرور آن جناب نمود و عیون سر بر مشاهدهٔ شواهد حقایق و معارف توحید وجودی و شهودی گشود. از اضطراب و انقلاب آرام گرفته و ازموانع و علایق عقلیه روی دل تافته، سالی چند پریشان و در ایران و هندوستان مصاحب درویشان بود. بعد به شیراز مراجعت نمود. چندگاه دیگر نیز در خدمت آن بزرگوار مستفیض می‌بود تا آنکه آن جناب رحلت فرمود. بعد از چندی والد ایشان وفات یافته و به استدعای جمعی به امامت و وعظ و افادهٔ کمالات مشغول شدند. اکنون اهل ظاهر و باطن هر دو را مراد و از غایت کمال و اخلاق با همه‌اش وداد است.

نظم
بهار عالم حسنش دل و جان زنده می‌داردبه رنگ اصحاب صورت رابه بوارباب معنی را

آن جناب رادر فن شعر نیز پایه‌ای عالی است و به غیر قصاید پنج شش مثنوی در سلک نظم کشیده. مثنوی الهی نامه و مثنوی شترنامه و مهر و ماه، وامق و عذرا و وصف الحال و غیره. قطع نظر از مطالب عالیه نهایت فصاحت و بلاغت دارد. غرض، وجود شریفش مربی اصحاب و ذات خجسته‌اش مفرح احباب. در دیدهٔ حق بین شاهدش مشهود و موجدش موجود. لوح ضمیرش بی نقش و نگار وجان منیرش مستغرق نقش و نگار است. فقیر را خدمتش مکرر دست داده وصحبتش ابواب فیوضات بر روی دل گشاده. بعضی از اشعار آن جناب قلمی می‌شود:

مِنْمثنوی شترنامه فی المناجات
تا که نشان از دل و ازدلبر استنام خدا زینت هردفتر است
حاکم احکام قضا و قدرمبدع اطباق جنان و سقر
مطلع انوار حدوث و قدممقطع اطوار وجود و عدم
پا چو بر او رنگ تقدس زدهخیمه بر آفاق و بر انفس زده
کرده پدید از عدم اشباح راداده به اشباح ره ارواح را
روح مجرد متجسد شدهواحد بی چون متعددشده
ای درِ تو مقصد ومقصود ماوی رخِ تو شاهد و مشهود ما
نقد غمت مایهٔ هر شادییبندگیت به ز هر آزادیی
نیست کسی جز تو هوادار مامونس ما، یاور ما، یار ما
لطف تو کام دل ناکام ماستساقی ما، بادهٔ ما، جام ماست
جلوهٔ تو بادهٔ گلرنگ ماستمطرب ما نغمهٔ ما چنگ ماست
کوی تو بزم دل شیدایِ ماستمسکن ما منزل ما جای ماست
عشق تومکنونِ ضمیر من استخاکِ سرایِ تو سریرِ من است
ای غمت از شادی احباب بهدرد تو از داروی اصحاب به
کوه غمت سینهٔ سینای منروشنی دیدهٔ بینای من
باز دلم عاشقی از سرگرفتتا که دگر پرده ز رخ برگرفت
باز دلم بی خودی آغاز کردتا که دگر بند قبا باز کرد
چشم سیاه که دگر مست شدکاین دل شوریده سر از دست شد
رایت حسن که نمودار شدکاین دل سودازده از کار شد
ای دلم از غیر تو پرداختهچند جفا با من دل باخته
خیز شتربان که دمید آفتابوقت رحیل است نه هنگام خواب
تا نگری از همه وامانده‌ایقافله رفته است و به جا مانده‌‌ای
خیز و نوای حُدی آغازکنمست شدم زمزمه‌ای سازکن
خیز شتربان که منِ ناتوانمی‌شوم اینک ز پیِ دل روان
تا دل سرگشته کجا روکندتا به که این شیفته جان خو کند
می‌رود و می‌بردم سویِ دوستتا کشدم در خمِ گیسوی دوست
دل شده را صبر وشکیب از کجاستتاب صبوری ز حبیب از کجاست
عقل کجا عشق و جنون از کجاعشق کجا صبر و سکون از کجا
خیز بیار آن شتر بردبارتا کشدم رخت سوی کوی یار
رخت به سر منزلِ سَلْمی کشمتا ز ثری سر به ثریا کشم
منزل سلمی ز کجا من کجاخیمهٔ لیلی ز کجا من کجا
گر من و دل بر در او جاکنیمدیگرا زین به چه تمنا کنیم
هرچه به من غمزهٔ او می‌کندچون نگرم نیک نکو می‌کند
شرط وفا نیست شکایت زدوستکانچه نکو می‌کند آن هم نکوست
ای که دلم بردی و تن کاستیکرد غمت آنچه تو می‌خواستی
حکایت ترغیب و دلالت شیخ کبیر سائل را به عشق به جهت رفع افسردگی
رفت یکی در بر شیخ کبیرکز کرم ای شیخ مرا دست گیر
ذوق و طرب نیست در آب و گلمدرد طلب نیست به جان و دلم
بستهٔ قید تن افسرده‌امغمزده و خسته و دل مرده‌ام
راهبرم شو به سوی کبریاچون تو نه‌ای در پی کبر و ریا
شیخ بدو گفت که ای بینوادرد تو جز عشق ندارد دوا
میل دلت گر به سوی سادگی استعاشقیت مایهٔ آزادگی است
رفت دل آزرده و افسرده جانجست بتی غیرت سروچمان
چشم چو بر روی چو ماهش فکنددل به خم زلف سیاهش فکند
آتش عشق صنم دلستانشعله کشید از دل آن خسته جان
شد دل افسردهٔ او شعله‌ورز آتش سودای بت سیم بر
ناله برآورد و فغان ساز کردعاشقی و بی خودی آغاز کرد
تن به سبک روحی و تسلیم داددل به جگر خواری و زاری نهاد
رست ز هر نشأ که پایان بدشخورد همان باده که شایان بدش
جست از آن قید که اقرار داشترفت در آن بزم که انکار داشت
خیز شتربان که بشد قافلهما و تو ماندیم درین مرحله
قافلهٔ عشق به منزل رسیدکشتی عشاق به ساحل رسید
هر که ازین قافله غافل شودهمچو من دل شده بیدل شود
نغمهٔعشق است که آرد شغببادهٔ حسن است که آرد طرب
ساقی سکر است که هستی رباستساغر وجد است که مستی فزاست
وحدت ذات است که بی ابتداستکثرت اسم است که بی منتهاست
نخوت هستی است که آرد غرورهمت مستی است که آرد حضور
سر به دری نه که دهد افسرشهمت دربان بلند اخترش
عشق و تحیر چو به دل جا گرفتعقل و تدبر ره صحرا گرفت
دل شده را بزم و بساطی نماندصبر و سکون عیش و نشاطی نماند
من کیم آن راحله گم گشته‌ایدیده به خوناب دل آغشته‌ای
خیز شتربان که ز افسانه‌امسوخت به حالم دل دیوانه‌ام
عاشق دل سوخته دیوانه شدترک خرد گفت و به میخانه شد
سلسله زان زلف دو تا بایدمورنه بسی سلسله‌ها بایدم
ای زده بر خرمن صبر آتشمسوزم و زین آتش سوزان خوشم
خیز شتربان که شترهای مستسر نشناسند ز پا، پا ز دست
شیفته جانی که گرفتار اوستآرزوی او همه دیدار اوست
هرگز ازین دهکده مردی نخاستاهل دلی صاحب دردی نخاست
ایضاً و له فی النّصیحة و الموعظة لعلماء السوء و الطّاعنین
ای که نداری خبر از حال منطعن زنی از چه بر افعال من
این همه طعن از ره کین می‌زنیطعن بر ارباب یقین می‌زنی
رو ز پی تقوی و سالوس باشنام طلب صاحب ناموس باش
نیستیی مزبله چون بدرجویپوش یکی خرقه و شو صدر جوی
هیچ مترس احمق و ابله پرستچون تو درین دهکده گمره پرست
خار بلا در ره ابرار باشخاک جفا بر سر احرار باش
دام تو بس در طلب عیش و نوشخرقه و سجاده که داری به دوش
موسی و فرعون به مهد همنداحمد و بوجهل به عهد همند
مار هم و مهرهٔ هم دیگراندزهر هم و زهرهٔ هم دیگرند
خصم هم و دوش به دوش هم‌اندضد هم و گوش به گوش هم‌اند
باعث نقص هم و تکمیل همموجب رفع هم و تبدیل هم
دعوی و دانش ضد یکدیگرنددر بر آن قوم که دانشورند
دانش اگر بهر بصیرت بودتبصرهٔ صورت و سیرت بود
ورنه پی دعوت دعویست اوخصم ورع دشمن تقویست او
گر نبود دل به سخن مایلتپر شود از علم لدنی دلت
لب نگشایی و نگویی سخنتا چو حسینی رهی از ما و من
و له قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز فی مثنوی وامق و عذرا
ای به نامت افتتاح نامه‌هاوی به یادت گرمی هنگامه‌ها
نام تو دیباچهٔ دیوان عشقیاد تو سرمایهٔ دکان عشق
کار زاهد ذکر و ذکر نام توجان عاشق مست و مست جام تو
نام جو از نام تو بی حاصلانکام جو از جام تو صاحبدلان
چون مه روی تو بزم افروز شدو آفتاب حسنت اختر سوز شد
زان فروغی تافت بر ملک ملکزین شعاعی ریخت بر فلک فلک
شد ملک همچون فلک جویای توشد فلک همچون ملک شیدای تو
نه فلک داند ملک حیران کیستنه ملک داند فلک ایوان کیست
ای فروزان آفاب فاش غیبعاشقان را سر برون آور ز جیب
ای دل آرا شاهد مشکین نقابجلوه کن بر تیره روزان بی حجاب
یک تجلی کن ز روی دل نوازیک گره بگشا ز گیسوی دراز
پس جهانی را به خون آغشته بینعالمی را واله وسرگشته بین
ای خدا ای بی پناهان را پناهره نمای عاشق گم کرده راه
ره نمی‌دانیم بنما راه ماننیستیم آگاه کن آگاه‌مان
ناتوانی بنگر و حیرانیمبینوایی بین و سرگردانیم
عاشقی بنگر که با جانم چه کرددیده بنگر تا به دامانم چه کرد
نیم جانی را به زخمی یاد کنناتوانی را ز بند آزاد کن
خوش دل آن بیدل که مفتونش کنیتا رخ از خونابه گلگونش کنی
سرخوش آن عاشق که در خونش کشیتا زدام عقل بیرونش کشی
ای به هر سوزی ترا ساز دگروی به هر سازی ترا رازی دگر
نغمه‌‌ای در هر خم تاریت هستنوگلی در هر بن خاریت هست
در دو گیتی هرچه هست آیات تستجمله اسماء و صفات ذات تست
أَنْتَ کالشَّمس وَ نَحْنُ کالغَمامِأَنْتَ کالْبَدْرِ وَنَحْنُ کالظَّلامِ
أَنتَ کالْبَحْرِ وَنَحْنُ کالزِّبَدْأَنْتَ کالرُّوْحٍ وَ نَحْنُ کالْجَسَدْ
نی تو چون بحری و ما چون قطره‌ایمنی تو چون مهری و ما چون ذرّه‌ایم
قطره با دریا کجا هم سنگ شدذره با خورشید کی هم رنگ شد
از عدم ز الطاف بی اندازه‌اممی‌دهی هر دم وجود تازه‌ام
در عدم بودیم چون گنجی نهانجز تو کس آگه نه زان گنج گران
حیله‌ها و مکرها بردی به کارتا که گشت آن گنج پنهان آشکار
سکّهٔ هستی به نام ما زدیسنگ ناکامی به جام ما زدی
ساختی رسوای خاص و عام‌مانبینوا و خسته و ناکام‌مان
تخم غفلت در دل ما کاشتیخاک غم بر فرق ما انباشتی
زهر غم در ساغر ما ریختیسرنگون ما را ز دار آویختی
تا گدازیم از شرار دوریتجان سپاریم از غم مهجوریت
تا برافشانیم دست از بود خویشبر مراد یار خشم آلود خویش
مرحبا ای مقصد و مقصود مامرحبا ای شاهد و مشهود ما
یَا مُنِیْرَ الْخَدِّ یا بَدْرَ التَّمامیا مُضِیءُ الْوَجْهِ یا شَمْسَ الضَّلام
اِسْقِنی کأَساً وَجُدْلِی بالْوِصالِیا کَرِیْماً ذُو الْعَطَایَا و النَّوال
مرحبا ای عشق بیرون تاختهزهد و تقوی در خلاب انداخته
عشق ورندی مستی و حال آورندزهد و تقوی هستی و قال آورند
کار زاهد ور دو ذکر و قیل و قالجان عاشق غرق بحر ذوالجلال
عشق جوی و عشق گوی عشق خواهتا ابد اینت بس است ای مرد راه
مرحبا ای عشق شرکت سوختهعاشقان را اتحاد آموخته
مرحبا ای برق ظلمت سوز ماروشنی بخش شب پیروز ما
آتش تست آنکه در دل جوش زدجوشش تست آنکه راه هوش زد
عشق چون آرد تجلی در صفاتتا صفات آگه شوند از نور ذات
عقل گو غافل مشو ز آیات عشقتا توانی دید نور ذات عشق
عشق مستغنی است ز اوصاف کمالوصف عقل است آنچه آید در مقال
کار عشق آری و رای کارهاستنقل عقل است آنکه در بازارهاست
ای برون از دانش ارباب هوشوی فزون از بینش اهل سروش
تو برون از وهم و وهم اندر تو گمتو فزون از فهم اندر تو گم
لامکانی و مکانی بی تو نیستبی نشانی و نشانی بی تونیست
روح را در جسم منزل داده‌ایبحر را مسکن به ساحل داده‌‌ای
لامکان رادر مکان آورده‌ایبی نشان را در نشان آورده‌ای
آنکه فهم او بماند در صفاتبا صفت قانع شود از حسن ذات
آنکه فهم او گذشت از هر صفتزیبد ار خوانیش کامل معرفت
اوست در دانش بسی کامل عیارلیک دانش را به بینش نیست کار
دانشی کز بینش آید در وجود‌آن نباشد دانش آن باشد شهود
و له ایضاً مِنْمثنوی مهر و ماه فی التوحید
جمال حق که بودش نور باهرچو ظاهر گشت نورش در مظاهر
ز صورت نقش گوناگون گرو کردبر آنها جمله جان را پیشرو کرد
عیان گشت از رخ اعیان جمالشگرفت آفاق را صیت جلالش
یکی گشت آسمان دیگر زمین شدیکی پست آن دگر بالانشین شد
حضوری شد یکی دیگر حصولیاصولی شد یکی دیگر وصولی
یکی بی حد شد آن دیگر محددیکی مطلق شد آن دیگر مقیّد
جز او نبود تجلی ساز کردهدرون پرده و بیرون پرده
گهی از صورت آدم عیان شدگهی در قالب حوا نهان شد
گهی ساقی و گه ساغر میگهی مطرب شد و گه نغمهٔ نی
هم او ایوان هم او بنا هم او خشتهم او دهقان هم او صحراهم او کشت
جنون فرمای هر دیوانه‌ای اوستخرد بخشای هر فرزانه‌ای اوست
به هر میخانه‌ای او باده نوش استبه هر کاشانه‌ای او خرقه پوش است
نه در مسجد جز او بینی نه در دیرنه در خود غیر او یابی نه در غیر
جز او چیزی نه و او در میان نهولیکن از میان هم بر کران نه
در مناجات
خداوندا تویی دانای اسرارز اسرار نهان ما خبردار
تویی بخشندهٔ ادراک و تمییزنباشد بر توپنهان اصل هر چیز
ز اصل خویش ما را آگهی دهزمام جهل مارا کوتهی ده
ز لوح دل بشو نقش خیالاتخیالاتش بدل می‌کن به حالات
چو از کون و مکان بیرونی ای دوستچو از نام و نشان افزونی ای دوست
ز بزم بی نشانم ده نشانیبه ملک لامکانم ده مکانی
یکی جوید نشان از بی نشانتیکی داند مکان در لامکانت
برافکن پرده تادانم چه‌ای توچراغ محفل افروز که ای تو
فلک را نه سراغ از خاک کویتزمین را نه نشان از ماه رویت
همه در خاک و خون آغشتهٔ توز پا افتاده و سرگشتهٔ تو
تو خورشیدی بدایع جمله ذراتتو شخصی جملهٔ ذرات مرآت
کی آیینه بزد در ذات کس راهکجا از مهر گرددذره آگاه
بدایع هرچه در بالا وپستندز جام بادهٔ عشق تو مستند
اگر خاکست اگر افلاک باریندارد با کسی غیر تو کاری
ترا زیبد خدایی جاودانهکه هستی در خداوندی یگانه
ترا شاید شهی بر شاه و بندهکه شد هر سر بلندت سرفکنده
چه می‌گویم وجودجمله از تستهمه بود نبود جمله از تست
ایضاً وله فی المناجات
خداوندا نه نفس ونه نفس بودنه مرغ روح محبوس قفس بود
ز واجب نام و از ممکن نشان نهحدیثی از زمین و آسمان نه
نه چرخ اجرام علوی را هوادارنه خاک اجسام سفلی را مددکار
نه با خاک الفتی افلاکیان رانه با افلاک میلی خاکیان را
نه تقوی و ورع نه زهد وطاماتنه آتش خانه نه کوی خرابات
سلامت جو نه شیخ خرقه پوشیملامت کش نه رند باده نوشی
نه زاهد خصم ارباب تصوفنه واعظ منکر اهل تصرف
نه آن یک کافر و ز اصحاب تقلیدنه این یک مؤمن و ز ارباب توحید
تو بودی و ز تویی ذاتت مبراز کثرت عاری از وحدت معرا
نخست آن ذات نامحدود سرمدبه حد واحدیت شد محدد
به علم و قدرت و اطلاق تنزیهمقید شد به وهم اهل تشبیه
بر آن شد قدرتت از پردهٔ غیببرون آرد جهانی عاری از عیب
نخست آورد بیرون گوهر پاکوجودش مایهٔ تمییز و ادراک
وزان پس گوهری بی مثل و همتاظهورش باعث ابداع اشیاء
نخستین عقل اول گشت نامشوزو عقل دوم لبریز جامش
بدین سان وه دُرّ آن غواص بی چوناز آن بحر عمیق آورد بیرون
همه ذرات عالم را حقایقبر ارباب نظر نور حدایق
چو ابداع عقول آمد به انجامبه ایجاد نفوس افزودی انعام
چو ز انفس رخش راندی سوی آفاقفکندی طرح چار ارکان و نه طاق
چو مرکب راندی از عالی به سافلبه سافل بست کلکت نقش آفل
نشان بر بی نشان برقع بینداختمکان در لامکان رایت برافراخت
پدید آمد یکی میل اندر آغازکه جفتی را به جفتی سازد انباز
زمین شد جلوه فرما آسمان هممن و ما گشت و پیدا این و آن هم
ز ترتیب فصول چارگانهزمین شد مزرع شخص زمانه
یکی زاهد یکی میخواره نامشیکی ساغر یکی سجاده دامش
یکی شیخ و یکی مرشد خطابشیکی لاف و یکی دعوی حجابش
فی صفت العشق
ز بحر عشق عالم را نمی‌دانز نفخ عشق آدم رادمی دان
دمی زان نفخه را آدم بود دامنمی زان لجه را عالم بود نام
طلسم آن چه بوده است آب و گلهاچه باشد ساغر این جان و دلها
ز سرّ عشق حرفی در میان نیستنشانی در جهان زین بی نشان نیست
هم آغازش بجز افروختن نیستهم انجامش بغیراز سوختن نیست
همه عشق است و بس درچشم بیناز موسی تا عصا تا طور سینا
مگو باطن به ظاهر شد مباینکه ظاهر باشد اینجا عین باطن
مگو در عشق از بالا وپستیکه هشیاریست اینجا عین مستی
بلند و پست وصف اعتباری استز وصف اعتباری عشق عاریست
صور در چشم صورت بین چنینندکه گه پستند و گه بالا نشینند
اگر بر دیدهٔ وامق کنی جاینبینی غیر عذرا جلوه فرمای
اگر در گل وگر در خار بینیبه هر جا بنگری دلدار بینی
ز جولانگاه عشق آن کس نشان یافتکه از جولانگه هسی عنان تافت
چراغ عشق عالم برفروزدولی با هر که آمیزد بسوزد
سری کو فارغ از سودای عشق استدلی کو خالی از غوغای عشق است
نخوانش دل که جسم ناتوانی استمگویش سر که مشتی استخوانی است
به عشق آمیزش هر دل ضرور استکزو شایستهٔ بزم حضور است
یکی شیر است صید اندازو خونخوارکه صید او بود دل‌های افکار
یکی باز است و پروازش دگرگونشکار او دل آغشته در خون
یکی سیل است چون دریا خروشانز شور او دل افسرده جوشان
یکی شور است در دل‌ها شررریزشرارش شعله خیز و آتش انگیز
ندانم نام او عشق است یا دردهمی دانم که انگیزد ز جان گرد
ندانم نام او ذوق است یا شوقهمی دانم که برگردن نهد طوق
ندانم نام او میل است یا مهرهمی دانم که آلاید به خون چهر
غرض عشقی که در جانست ما راوزو جان جای جانان است ما را
برون از دانش اصحاب قال استفزون از بینش ارباب حال است
نداند کس نشان و منزل اوبرونست از دو عالم محفل او
ز عشق آمیزش جان با جسد بینعیان در احمد انوار احد بین
احد باشد مسما احمد اسمشحقیقت گنجی و صورت طلسمش
ز وحدت کثرت وهمی عیان استبه کثرت وحدت ذاتی نهان است
چو وهم کثرت از اوصاف هستی استفنای هستی اندر عشق و مستی است
کمال عقل در عشق ای حکیم استچراکان حادث است و این قدیم است
درین مشهد صدور این مصادرندارد باعثی جز میل صادر
چو میل صادر از ذاتش جدا نیستجز او مشکل جز او مشکل گشا نیست
فی النصیحة لاهل الهوی
همان میل است ز اول تا به انجاممی و میخانه و ارواح و اجسام
دلا تا کی ره باطل سپردنفریب هر بت عیار خوردن
پریدن تا کی از شاخی به شاخیدریدن تا کی از کاخی به کاخی
گهی کافر شدن زنار بستنگهی مؤمن شدن ساغر شکستن
گهی در دامن صحرا دویدنگهی در گوشهٔ خلوت خزیدن
به بحر عشق کشتی غرق کردنپس آنگه پای از سرفرق کردن
نباشد جز نشان آن هوسناککه نبود جانش از لوث هوا پاک
ز جامی بایدت سرمست گشتنبه دامی شایدت پا بست گشتن
که باشد مستی آن جاودانیکه گردد بندی او لامکانی
به پیری در جوانی جان و دل دهکه جسم او ز جان اهل دل به
ابوالقاسم که پیش اهل عرفاندل است و دلربا جان است و جانان
میان انجمن و ز انجمن دورکنار خویشتن وز خویشتن دور
مکان در وی چو وی در لامکان گمنشان در وی چو وی در بی نشان گم
گر أعمی دیدی اعیان راکماکانعیان گشتی در اعین ذات اعیان
بود وصف آنکه آید در بیان‌هانگنجد حد بی حد در زبان‌ها
مرا در بی حدی اوسخن نیستسخن در وصف بی حد حد من نیست
فی بیان التوحید مِنْمثنوی الموسوم به وصف الحال
للّه الحمد قادر متعالبر خلایق رئوف در همه حال
آنکه ذاتش نه درخور صفت استفهم وصفش کمال معرفت است
که کند فهم ذات بی صفتشیا برد پی به کنه معرفتش
در بر ذات او بود یک رنگخار و گل لعل و خار شهد و شرنگ
این همه چون صفات آن ذاتندبر آن ذات سر به سر ماتند
صفت تن بلند و پست بودحق مبرا ز هرچه هست بود
صفت و ذات جلوه‌های وی‌اندمحو و اثبات جلوه‌های وی‌اند
هرچه وصفش کنم ز ذات و صفاتوهم من باشد آن نه اسم و نه ذات
از صفت ذات را رهایی نهوز خدا خلق را جدایی نه
ذات و ذرات عین یکدیگراز معانی جدا شود چوصور
تا تو را چشم بر صور باشدذات، دیگر صفت، دگر باشد
پرده‌ای گر فتد ز روی صفاتننگری از صفات غیر ازذات
صفت و ذات عین یکدگرندبرِ خاصان حق که دیده ورند
که تواند ز ما و من گذردتا به درگاه ذوالمنن گذرد
هستی و نیستی که عین هم‌اندذات و وصف خدای ذوالنعم‌اند
هرچه باید به هر که داد دهدوآنچه شاید درو نهاد نهد
او نهد خوان و او چشاند ناناو دهد عقل و او ستاند جان
خوان ازو نان ازو دهان هم ازوجسم ازو جان ازو جهان هم ازو
به خدا تا زخود جدا نشویبا خدا هرگز آشنا نشوی
به خودآ و ز خودی جدایی کنبا خدا آنگه آشنایی کن
ازدرِ او متاز بر درِ غیرجز رخ او مبین به مسجد و دیر
در دلت مبتلای چنبر اوستبر در هر که رو نهی در اوست
ای مبرا ز چندی و چونینه کمی باشدت نه افزونی
کم و بیش از تو رنگ هستی جستسربلندی و زیردستی جست
نظری سویم از عنایت کنوز عنایت مرا هدایت کن
به زبان وصف ذات تو نتوانبلکه وصف صفات تو نتوان
تو فزونی ز دانش و ادراکفهم ذاتت کجا و مشتی خاک
خاک در جان پاک ره نکندسمک اندر سماک ره نکند
در نعت حضرت سیدالمرسلینؐ
احمد مرسل آفتاب ازلمه و خورشید برج علم و عمل
دُرّ یکتای بحر بی رنگیگوهر آرای رومی و زنگی
غرض از خلقت مکان و مکینآن امین زمان امان زمین
اول اصفیا به نیّر ذاتآخر انبیا به نور صفات
بندهٔ او چه ماه و چه برجیسوالهٔ او چه نوح و چه ادریس
زو بلندی بلند و پستی پستنیستی نیست بلکه هستی هست
اولیا ز انبیا مدد یابندکه رهایی ز نیک و بد یابند
ز اولیا آنکه راه دان باشدمقتدای جهانیان باشد
علی عالی آن ستودهٔ حقکه به بینش به خلق برده سبق
مردهٔ او نه خضر آب حیاتتشنهٔ او نه نوح لجّهٔ ذات
کف موسی کفی ز دریایشدم عیسی دمی ز دمهایش
یک دم جان فزای او آدمیک دم دلگشای او عالم
ای مبرا ز پاک و ناپاکیوی معرا ز باک و بی باکی
پاک و ناپاکی از توگشت پدیدباک و بی باکی از تو گشت پدید
پرده بردار و خودنمایی کنفاش‌تر دعوی خدایی کن
هر نبی را طریقت دیگرگرچه نبود حقیقت دیگر
اولیا نیز بر همین منوالمتحد اصل و مختلف احوال
همه از نور حق سرشته به گلرشک مهرو مه فرشته به دل
خاصه خورشید آسمان صفاماه تابندهٔ سپهر وفا
قطب اقطاب دهر ابوالقاسمآن ز خود فانی و به حق قائم
او ز هستی نه هستی از وی زاداو ز مستی نه مستی از وی شاد
مطرب نغمه‌های بی چه و چونکه ز هر نغمه‌ای به شور فزون
ساقی باده‌های بی کم و کیفکه به هر باده نسبت او حیف
فارغ است از تمیز ساعد و دوشدوش او امشب است و امشب دوش
نه به خود بنگرد نه جانب کسکه به چشمش یکی است پیل و مگس
ای خوش آن دل که بی خیال بودفارغ از ذوق و وجد و حال بود
کاین همه از خیال می‌خیزدگرچه طرح وصال می‌ریزد
هرچه جز دوست گر همه ذوق استجان پابست را به سر طوق است
می عشق ار خوری و مست شویواقف از سرّ هرچه هست شوی
هستی هر بلند و پست از اوستهرچه بوده است هرچه هست ازوست
خاک را خاک خوان و مه را ماهکوه را کوه دان و که را کاه
مگر اندر جهان جوی رستهکه نه از خاک خسروی رسته
دیده‌ای جو که هرچه را نگردپرش از پرتو خدا نگرد
آنچه من بینم ار کسی بیندکه به اکراه در خسی بیند
قطره را بحر بی کران بینددر مکان فرِّ لامکان بیند
آن دلی را که شوق آزادی استبندگی خسروی الم شادیست
طلب ای دل که یار طالب تستطرب ای جان که دوست راغب تست
رغبت او ترا طلب بخشدطلب او ترا طرب بخشد
مغز نغزی بجو که پوست بسی استبوالهوس در هوای دوست بسی است
گل اگر بایدت به خار بسازگنج اگر بایدت به مار بساز
قند اگر بایدت ز زهر مرملطف اگر بایدت ز قهر مرم
مگریز از ستیز بی خردانکز ددان جور می‌کشند ددان
رخت در کوی اهل فن مفکنعهد دانای خود شکن مشکن
زهر می‌نوش و خودفروش مباشسخت می‌کوش و کج نیوش مباش
در خروش آی و جامه در خون زنآتش اندر پلاس گردون زن
تا مگر زین امید و بیم رهیاز کمند تن سقیم جهی
نگشایی به قشر و پوست بصرننمایی به غیردوست نظر
ذکر کن تا که عین ذکر شویفکر کن تا که محو فکر شوی
بی خبر را چه حاصل از سفر استسفرش را چه فرق با حضر است
آن سفر را سفر توان گفتنکه مسافر رود به جان از تن
بگذر از ذکر و در تذکر کوشفکر را باش و در تدبر کوش
بی تذکر چه سود دارد فکربی تفکر چه فیض بخشد ذ کر
متذکر اگر بود دل توحل شود از دل تو مشکل تو
دل مده جز به یاد قامتِ دوستکه تذکر نشانِ جذبهٔ اوست
فکر کن در صنایع صانعبه مقالات لب مشو قانع
در مظاهر من و تویی گنجددر حقیقت کجا دویی گنجد
این تفاوت که در صور نگریزان بود کش به چشم سرنگری
چشم ای از جفا جگر خستهعشق ای بر وفا کمر بسته
جز به رخسار دلگشا مگشاجز به دیدار جان فزا مفزا
به خود آور خودی بکاه بکاهاز خدا بی خودی بخواه بخواه
آن کله بایدش که بی کله استتخت آن را سزد که خاک ره است
تا بود کعبه یا که دیر بودهرچه در وهم تست غیر بود
کعبه و دیرت ار یکی گشتهشک تو عین بی شکی گشته
وحدت از کثرتت برانگیزدکثرت و وحدت از میان خیزد
حق بماند که لاشریک له استبر ممالک ملیک و پادشه است
از شناسایی کسان به هراسخویش را جوی و خویش را بشناس
شاهد ار بایدت ز خود می‌جویمشهد ار بایدت به خود می‌پوی
گر سفر بهر جستن یار استیار با تست این چه پندار است
از خودیّ تو گرترا گیرندپیش پای تو نیک و بد میرند
یاری از یار جو نه از یارانهمت از ابر بین نه از باران
جمله عالم خیال انسان استکیست انسان کسی که زین سانست
آدم است آفریدهٔ یزدانعالم است آفریدهٔ انسان
شیر دیدن کجا و شیر شدندام و دد خوردن و دلیر شدن
ذات عریان ز کسوت الم استصفت است آنکه مستعد غم است
هست را نیستی و پستی نیستنیست هم مستعد هستی نیست
صورت هست نیستی طلب استمعنی نیست هستی‌اش لقب است
نبود ذات را زوال وفنانسزد وصف را ثبات و بقا
ما به الاشتراک موجوداتهستی‌‌ای وان بری ز وهم و صفات
ما به الامتیازشان صفت استکه نظرگاه اهل معرفت است
اسم و وصف از میان چو برخیزندهمه با یکدیگر درآمیزند
آن هویت که مبدء اشیاستبی کم و کاست بینی از چپ و راست
هرچه آید به گفتگو هیچ استهیچ در هیچ و پیچ در پیچ است
صمت پنداشتی ز نادانی استنقل بیهوده گوهرافشانی است
چه سخن گوید از فراق ووصالآنکه شد محو روی شاهد حال
هیچکس دیده‌ای که در برِ یاراز غم هجر یار گرید زار
دیده‌‌ای در حضور دوست کسیعشق ورزد به نام او نفسی
ذکر او بی دهان چو بتوانمنام او بر زبان چرا رانم
آن ریاضت که عقل و جان کاهدزانِ آن کس که معرفت خواهد
چه ریاضت به از رضا بودنبه قضای خدای آسودن
ز آنکه آسودنی ز پالایشبه ز فرسودنی ز آلایش
بندگی کن گرت خدا بایدبه خدایت دل آشنا باید
شیوهٔ اهل مکرمت ادب استپیشهٔ صاحبان دل طلب است
به قناعت گرای و مسکینیبه محبت گرای و بی کینی
در طلب باش و در محبت کوشمی وحدت ز جام کثرت نوش
ناز و تمکین بهل که عادت اوستعجز کن عجز کاین عبادت اوست
مِنْ الهی نامه
به نام خداوند بالا و پستکه مخمور اویند هشیار و مست
نه در هوشیاری بهوش از وی‌اندنه در باده خواری به جوش از وی‌اند
جز او کیست تا خودنمایی کندبه کام دل خود خدایی کند
به صورت خداوند و ما بندگانولیکن به معنی همین و همان
ز اسما گذر در صفاتش نگرصفاتش همه عین ذاتش نگر
موحد از آن کرده نفی صفاتکه باشد صفات خدا عین ذات
به جز عشق او هرچه در دل بودچو حایل بود به که زایل بود
رهی را که زاهد به سالی رودبه یک گام شوریده حالی رود
ولی ترک سر شرط شوریدگیستبه این می‌توان یافت شوریده کیست
خوشا وقت آنان که مست وی‌اندبلند جهانند و پست وی‌اند
همان به که با نیستی ایستیکه زیبا بود هستی و نیستی
همه عین خودیاب چه خود چه غیرهمه محو خودبین چه مسجد چه دیر
مگو هست جز وی که بی کل بودکه هر خاری آبستن گل بود
به هر مور ماری و پیلی نگربه هر پشه‌ای جبرئیلی نگر
اگر پیش اگر پس نظرگاه اوستاگر بیش اگر کم گذرگاه اوست
اگر همچو شکر و گر چون نی‌اندهمه مظهر ذات پاک وی‌اند
ولی از صفت درگذر ذات جوبه ذات آن صفت را که شد مات جو
براق است تن بهرِ جان رسولکه بی او میسر نگردد وصول
خموشی بود نردبان فلکازین نردبان رو به ملک و ملک