گنج

شمارهٔ ۶ - قصیده

قافیه: ان۳۹ بیت
شد از فروغ شاه صفی گلستان جهانخورشید گو متاب دگر بر جهانیان
کف کار ابر کرده و رخسار کار مهردیگر چه منت است زمین را به آسمان
زین کو چرا روند حریفان به سیر خلدزین رو چرا روند به گلگشت گلستان
جام جهان نماست ضمیر منیر دوستیک یک در او نمایان احوال انس و جان
شرح غم فقیران از رنگ چهره خواهدرد دل اسیران از نور چهره خوان
ای زیر دست کرده زبر دست هر که هستوی پایمٰال کرده سر جمله سروران
جد بر جد و پدر به پدر پیر و پادشاههم پادشاه افکن و هم پادشه نشان
لله هر که هر چه تمنا کند دهیداد تو را چه حاجت امداد این و ‌آن
بخشیده هر چه باید و شاید تو را خداتونیز بخشی هر چه بهر کس که میتوان
خواهی که دمبدم ز خدایت مدد رسدامداد ناتوانای فرمان تا توان
کار شکستگان جهان را درست کنکارت درست ساخت خداوند مهربان
ممنون لطف و مهر تو هر کس بهر طریقمشغول شکر و حمد تو هر کس بهر زبان
شاه و گدا دعای تو گویند دمبدمملک و ملک ثنای تو خوانند هر زمان
ای عهد پادشاهی تو عهد هر فقیردوران کامرانی تو کام ناتوان
دوران چو رام توست بران بر مراد خویشمیدان بگام توست ببر گوی از میان
بی زخم تازیانه و بی‌زحمت کمندگردیده رام توسن گردونت را از آن
میدان توست مشرق و مغرب خوش آنگهیهر ناخوشی که هست تو برداری از میان
هر گه که عزم بازی چوگان کنی ز شوقدلها جهد چو گوی بمیدان جهان جهان
ای نیک و بد اسیر کمند و کمان توحیران این کمندم و قربان آن کمان
هر سو که رو نهی پی تسخیر مملکتفتح و ظفر به پیش دوان همچو ساحران
بی‌زحمت کشاکش تیر و کمٰان و تیغتسخیر کرده‌ای همه عالم بگو چسان
آنجا که حسن خلق و کرم دلبری کنندعاقل چرا کند سر خود بر سر سنان
تیغت هنوز نامده بیرون از نیامبرداشته خدای عدوی تو از میان
از خشم جانستانی و در لطف جانفراتو زهر دشمنانی و پا زهر دوستان
مردی ز دوستان تو در خصم لشگرییک از سپاه تو جمعی ز دشمنان
تعمیر کرده‌ای چو سکندر تو بر و بحرتسخیر کرده‌ای چو سلیمان تو انس و جان
ای آستان دولت تو قبلهٔ ملوکوی طاق آستان تو محراب ابروان
پیش تو خسروان جهان را چه اعتبارکی پیش آفتاب جلوه نمایند اختران
در آستان حشمت و جاه وجلال توجمشید یا قباد کیند و کیان کیان
گلشن به سم مرکب تو عرصه زمینروشن ز خاک مردم تو دیدهٔ جهان
ای آسمٰان مناز به بخت بلند خویشگردی همیشه گرد سر او چو عاشقان
خلق جهٰان ز دولت او در فراقتندیا رب امان ده او را تا آخر زمان
از دولت حمایت عدل تو بعد ازینبر گله غیر گرگ نگیرد کسی شبان
نگشوده در زمان توکس لب به الحذرنشینده در اوان تو کس نام الامان
گاه سؤال عاجز مسکین بینواحرف نه هرگز نگذشتست بر زبان
چشم کج حسود بود کور از آنکه هستقائم بر آستان تو پاکان و راستان
خواهی که دست شاه نجف ار کرم کندپامال لشگرت سر سردار رومیان
واجب ثنای حمد تو بر کوچک و بزرگلازم ادای شکر تو بر پیر و بر جوان
یا رب که دین و دولت و عمرش دراز بادهر سال و ماه و هفته و هر روز و هر زمان