گنج

شمارهٔ ۳ - چشم تو

قافیه: ار۳۴ بیت
بسکه بر سر زدم ز فرقت یارکارم از دست رفت ودست از کار
مشربم ننگ و عشق شور انگیزمرکبم لنگ و راه ناهموار
بحر پر شور و ناخدا ناشیدل به دریا همی کنی ناچار
در خرابات عشق و شور و جنونباختم دین و دل، قلندوار
صبح عشق است ساقیا بر خیزروز عیش است مطربا بردار
تا بر آریم بانگ نوشانوشتا برقصیم جمله صوفی‌وار
همه شوریم، ما کجا و شکیبهمه سوزیم ما کجا و شرار
همه شوقیم، ما کجا و سکونغرق عشقیم، ما کجا و کنار
بی‌حضوریم ما کجا و شرابناصبوریم، ما کجا و قرار
ای که از عشق دم زنی بدروغخویش را هرزه می‌کنی آزار
آنقدر شور نیست در سر توکه پریشان شود تو را دستار
خنده زان رو کنی چو بیدردانکت ندادند شوق گریهٔ زار
سر به کعبه کجا فرود آریدر خرابات اگر بیابی بار
کارت از دیر و کعبه بر نایدیارت ار نیست بر در خمار
تا به هوش خودی نیاری گفتلیس فی الجنتی، سوی الجبار
چند باشی ز غصه بوقلمونچند گردی ز غم چو بو تیمار
آسمان و زمین هر چه در اوستهمه پامال توست سر بردار
پشت پائی بزن به این هر دودست خود را بشو ازین مردار
برو ای خواجه کان متاع نیمکه فروشنده بر سر بازار
در ره دوست پوست پوشیدمتا فکندیم هفت پوست چو پار
هیچکس زو نمٰانداد نشانخاطر از هیچ جا نیافت قرار
تا بجائی رسید شور جنونکه بر افتاد پردهٔ پندار
دوست دیدم همه بصورت دوستیار دیدم همه بصورت یار
خانهٔ او زهر که جستم گفتلیس فی الدار، غیره دیار
این به بازی نشسته در خلوتو ان به کاری روانه در بازار
یار ما در نیامد از خلوتکار ما در نیٰامد از بازار
هیچگه سبحه‌ای نگرداندیمکه نگردید گرد آن زنار
پر مزن جز در آستانهٔ عشقسر مزن جز در آستانهٔ یار
دور اگر نیست بر مراد، مرنجکه نه در دست ماست این پرگار
ای که گوئی که دل ازو بر گیرگر توانی تو چشم ازو بردار
صوفی ار سجدهٔ صنم نکنیخرقه خصمت شود، کمر زنار
همه در ذکر و ما همه خاموشهمه تسبیح و ما همه زنار
مرگ بهتر که صحبت بی‌دوستگور خوشتر که خلوت بی‌یار
رضیا کوشش تو بیهوده استکه نه در دست توست این افسار