گنج

رباعیها

تمنای عاشقآن را که جفاجوست نمی‌باید خواستبی‌خبریمستان خرابات ز خود بی‌خبرندآشیان‌سوزای جلوهٔ برق آشیان‌سوز تو راآیینه صبحداریم دلی صاف‌تر از سینه صبحنوشین‌لبگلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیستافسونگریا عافیت از چشم فسون‌سازم دهلعل نابخم گشت به لعلگون شراب آبستندیار شبجانم به فغان چو مرغ شب می‌آیدخانه‌به‌دوشچون ماه نو از حلقه‌به‌گوشان توایمناله بی‌اثرای ناله چه شد در دل او تأثیرتمردم چشمبی‌روی تو گشت لاله‌گون مردم چشمشباهنگاز آتش دل شمع طرب را مانمجداییای بی‌خبر از محنت روزافزونماندوه مادرآسودگی از محن ندارد مادرسوختگانهر لاله آتشین دل سوخته‌ای استبیدادگریاز ظلم حذر کن اگرت باید ملکمسعودمسعود که یافت عز و جاه از لاهورآرزوکاش امشبم آن شمع طرب می‌آمددر ماتم صبحیدردا که بهار عیش ما آخر شد