گنج

راز شب

شب چو بوسیدم لب گلگون اوگشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویشماه را پوشید با گیسوی خویش
گفتمش: ای روی تو صبح امیددر دل شب بوسه ما را که دید؟
قصه‌پردازی در این صحرا نبودچشم غمازی به سوی ما نبود
غنچهٔ خاموش او چون گل شکفتبر من از حیرت نگاهی کرد و گفت
با خبر از راز ما گردید شببوسه‌ای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفتماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافتراز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را پارو به قایق باز گفتداستان دلکشی ز آن راز گفت
گفت قایق هم به قایقبان خویشآنچه را بشنید از یاران خویش
مانده بود این راز اگر در پیش اودل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مردبا زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز راآن تهی‌طبل بلندآواز را
لاجرم فردا از آن راز نهفتقصه‌گویان قصه‌ها خواهند گفت
زن به غمازی دهان وا می‌کندراز را چون روز افشا می‌کند