یار دیرین
به سوی ما گذار مردم دنیا نمیافتدکسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمیافتد
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمینالدمنم اشکی که جز بر خرمن دلها نمیافتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانمنگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد
به پای گلبنی جان دادهام اما نمیدانمکه میافتد به خاکم سایهٔ گل یا نمیافتد
رود هر ذرهٔ خاکم به دنبال پریروییغبار من به صحرای طلب از پا نمیافتد
مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز اوپسند خاطر مشکل پسند ما نمیافتد
تو هم با سروبالایی سری داری و سوداییکمند آرزو برجان من تنها نمیافتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدنرهی دامان این دولت به دست ما نمیافتد