محنتسرای خاک
من کیستم ز مردم دنیا رمیدهایچون کوهسار پای به دامن کشیدهای
از سوز دل چو خرمن آتش گرفتهایوز اشک غم چو کشتی طوفان رسیدهای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشستهایچون صبح از غم تو گریبان دریدهای
سر کن نوای عشق که از های و هوی عقلآزرده ام چو گوش نصیحت شنیدهای
رفت از قفای او دل از خود رمیده امبی تاب تر ز اشک به دامن دویدهای
ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیستراحت کجا و خاطر ناآرمیدهای
بیچارهای که چاره طلب می کند ز خلقدارد امید میوه ز شاخ بریدهای
از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمانماند شفق به دامن در خون کشیدهای
با جان تابناک ز محنت سرای خاکرفتیم همچو قطرهٔ اشکی ز دیدهای
دردی که بهر جان رهی آفریدهاندیا رب مباد قسمت هیچ آفریدهای