گنج

شب‌زنده‌دار

خاطر بی‌آرزو از رنج یار آسوده استخار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیارخاطرت از گریه بی‌اختیار آسوده است
هرزه‌گردان از هوای نفس خود سرگشته‌اندگر نخیزد باد غوغاگر غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن استگر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج‌نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلقغنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هرکه دارد شیوه نامردمی چون روزگاراز جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیستبرق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهیصبحگاهان اختر شب‌زنده‌دار آسوده است