گنج

گریزان

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟چو طاقت از دل بی‌تاب من گریزانی ؟
ز دیده‌ای که بود پاک‌تر ز شبنم صبحچرا چو اشک من ای سیم‌تن گریزانی ؟
درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی
چو آب چشمه دلی پاک و نرم‌خو دارمنه آتشم که ز آغوش من گریزانی
رهی نمی‌رمد آهوی وحشی از صیادبدین صفت که تو از خویشتن گریزانی