گنج

شمارهٔ ۱

۹ بیت
ای برده رشح جام تو جمشید را ز هوشوی داده نور رای تو خورشید را ضیا
لب بسته ام ز دعوی اخلاص ز آنکه هستاظهار دوستی به زبان نوعی از ریا
کم می شوم مصدع اوقات کز پدرپندی شنیده ام که شنیده است از نیا
کای نور چشم من اگرت هست چشم منکاخر ز جا بچشم دهندت چو توتیا
از خاص و عام باش نهان کیمیا صفتمنظور خاص و عام شوی تا چو کیمیا
خواهی چو بوریا نشوی پایمال خلقدر پیش خلق فرش مشو همچو بوریا
گردان برای روزی تست آسیای چرختو خود چه گردی از پی روزی چو آسیا
این نکته گوش کن که در این بیت گفته استابن یمین که گفته چنین ابن برخیا
ذلیست اندر این که چرا آمدی بروعزیست اندر آن که چرا نامدی بیا