شمارهٔ ۸۲ - سفر اشک
اشک طرف دیده را گردید و رفتاوفتاد آهسته و غلتید و رفت
بر سپهر تیرهٔ هستی دمیچون ستاره روشنی بخشید و رفت
گرچه دریای وجودش جای بودعاقبت یکقطره خون نوشید و رفت
گشت اندر چشمهٔ خون ناپدیدقیمت هر قطره را سنجید و رفت
من چو از جور فلک بگریستمبر من و بر گریهام خندید و رفت
رنجشی ما را نبود اندر میانکس نمیداند چرا رنجید و رفت
تا دل از اندوه، گرد آلود گشتدامن پاکیزه را بر چید و رفت
موج و سیل و فتنه و آشوب خاستبحر، طوفانی شد و ترسید و رفت
همچو شبنم، در گلستان وجودبر گل رخسارهای تابید و رفت
مدتی در خانهٔ دل کرد جایمخزن اسرار جان را دید و رفت
رمزهای زندگانی را نوشتدفتر و طومار خود پیچید و رفت
شد چو از پیچ و خم ره، با خبرمقصد تحقیق را پرسید و رفت
جلوه و رونق گرفت از قلب و چشممیوهای از هر درختی چید و رفت
عقل دوراندیش، با دل هر چه گفتگوش داد و جمله را بشنید و رفت
تلخی و شیرینی هستی چشیداز حوادث با خبر گردید و رفت
قاصد معشوق بود از کوی عشقچهرهٔ عشاق را بوسید و رفت
اوفتاد اندر ترازوی قضاکاش میگفتند چند ارزید و رفت