گنج

شمارهٔ ۷۲ - روح آزاد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۱ بیت
تو چو زری، ای روان تابناکچند باشی بستهٔ زندان خاک
بحر مواج ازل را گوهریگوهر تحقیق را سوداگری
واگذار این لاشهٔ ناچیز رادر نورد این راه آفت خیز را
زر کانی را چه نسبت با سفالشیر جنگی را چه خویشی با شغال
باخرد، صلحی کن و رائی بزنکژدم تن را بسر، پائی بزن
هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیستگوش هستی را چنین آویزه نیست
تو یکی تابنده گوهر بوده‌ایرخ چرا با تیرگی آلوده‌ای
تو چراغ ملک تاریک تنیدر سیاهی‌ها، چو مهر روشنی
از نظر پنهانی، از دل نیستیکاش میگفتی کجائی، کیستی
محبس تن بشکن و پرواز کناین نخ پوسیده از پا باز کن
تا ببینی کآنچه دید ماسواستتا بدانی خلوت پاکان جداست
تا بدانی صحبت یاران خوشستگیر و دار زلف دلداران خوشست
تا ببینی کعبهٔ مقصود رابر گشائی چشم خواب آلود را
تا نمایندت بهنگام خرامسیرگاهی خالی از صیاد و دام
تا بیاموزند اسرار حقتتا کنند از عاشقان مطلقت
تا تو، پنهان از تو، چون و چندهاستعهدها، میثاقها، پیوندهاست
چند در هر دام، باید گشت صیدچند از هر دیو، باید دید کید
چند از هر تیغ، باید باخت سرچند از هر سنگ، باید ریخت پر
مرغک اندر بیضه چون گردد پدیدگوید اینجا بس فراخ است و سپید
عاقبت کان حصن سخت از هم شکستعالمی بیند همه بالا و پست
گه پرد آزاد در کهسارهاگه چمد سر مست در گلزارها
گاه بر چیند ز بامی دانه‌ایسر کند خوش نغمهٔ مستانه‌ای
جست و خیز طائران بیند همیفارغ اندر سبزه بنشیند دمی
بینوائی مهره‌ای تابنده داشتکاز فروغش دیده و دل زنده داشت
خیره شد فرجام زان جلوه‌گریبردش از شادی بسوی گوهری
گفت این لعلست، از من میخرشگفت سنگست این، چه خوانی گوهرش
رو، که این ما را نمی‌آید بکارگر متاعی خوبتر داری بیار
دکهٔ خر مهره، جای دیگر استتحفهٔ گوهر فروشان، گوهر است
برتری تنها برنگ و بوی نیستآینهٔ جان از برای روی نیست
تا نداند دخل و خرجش چند بودهیچ بازرگان نخواهد برد سود
چشم جانرا، بی نگه دیدارهاستپای دل را، بی قدم رفتارهاست