گنج

شمارهٔ ۶۱ - دو همدرد

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: رنیست۲۳ بیت
بلبلی گفت به کُنج قفسیکه: چنین روز، مرا باوَر نیست
آخر این فتنه، سیه کاری کیستگر که کار فلک اَخضر نیست
آنچنان سخت ببستند این درکه تو گوئی که قفس را در نیست
قفسم گر زر و سیم است چه فرقکه مرا دیده بسیم و زر نیست
باغبانش ز چه در زندان کردبلبلِ شیفته، یغماگر نیست
همه بر چهرهٔ گل می‌نگرندنگهی در خورِ این کیفر نیست
که بسوی چمنم خواهد برد؟کس به جز بختِ بَدم رهبر نیست
دیده بر بامِ قفس باید دوختدگر امروز، گل و عبهر نیست
سوختم اینهمه از محنت و بازاین تنِ سوخته خاکستر نیست
طوطئی از قفس دیگر گفتچه توان کرد، ره دیگر نیست
بس که تلخ است گرفتاری و صبردل ما را هوس شکّر نیست
چو گل و لاله نخواهد ماندنسیرگاهی ز قفس خوشتر نیست
دل مفرسای بسودای محالکه اگر دل نَبُوَد، دلبر نیست
در و بام قفست زرین استصید را بهتر ازین زیور نیست
زخمِ من صحن قفس خونین کردهمچو من پای تو از خون، تر نیست
تو شکیبا شو و پندار چنانکه به جز برگِ گلت بستر نیست
گه بلندی است، زمانی پستیهر کس ای دوست، بلند اختر نیست
همه فرمانِ قضا باید بُردنیست یک ذرّه که فرمانبر نیست
چه هوسها بسر افتاد مراکه تَبه گشت و یکی در سر نیست
چه غم ار بال و پرم ریخته شددگرم حاجت بال و پر نیست
چمن ار نیست، قفس خود چمن استبه خیال است، بدیدن گر نیست
چه تفاوت کُنَدَت گر یکروزخونِ دل هست و گلِ اَحمر نیست
چرخِ نیلوفریت سایه فکنداگرت سایه ز نیلوفر نیست