شمارهٔ ۵۶ - دریای نور
بالماس میزد چکش زرگریبهر لحظه میجست از آن اخگری
بنالید الماس کای تیره رایز بیداد تو، چند نالم چو نای
بجز خوبی و پاکی و راستیچه کردم که آزار من خواستی
بگفتا مکن خاطر خویش تنگترازوی چرخت گران کرده سنگ
مرنج ار تنت را جفائی رسدکزین کار، کارت بجائی رسد
هم اکنون، تراش تو گردد تمامبرویت کند نیکبختی سلام
همین دم، فروزان و پاکت کنمپسندیده و تابناکت کنم
دگر باره بگریست گوهر نهانکه آوخ! سیه شد بچشمم جهان
بدین خردیم، آسمان درشتبدام بلای تو افکند و کشت
مرا هر رگ و هر پی و بند بودبخشکید پاک این چه پیوند بود
که این تیشهٔ کین بدست تو دادفتاد این وجود نزارم، فتاد
ببخشای لختی، نگهدار دستشکست این سر دردمندم، شکست
نه آسایشی ماند اندر تنمنه رونق به رخسارهٔ روشنم
بگفتا چو زین دخمه بیرون شویبزیبائی خویش، مفتون شوی
بشوئیم از رویت این گرد رابخوبان دهیم این ره آورد را
چو بردارد این پرده را پردهدارسخنهای پنهان شود آشکار
در آن حال، دانی که نیکی نکوستکه بینی تو مغزی و رفتست پوست
سوم بار، برخاست بانگ چکشبناگاه برهم شد آن روی خوش
بگفت ای ستمکار، مشکن مرابه بدرائی، از پا میفکن مرا
وفا داشتم چشم و دیدم جفابگشتم ز هر روی، خوردم قفا
بگفت ار صبوری کنی یک نفسکشد بار جور تو بسیار کس
چو رفت این سیاهی و آلودگینماند زبونی و فرسودگی
دلت گر ز اندیشه خون کردهامبچهر، آب و رنگت فزون کردهام
بریدم، ولی تیره و زشت راشکستم، ولی سنگ و انکشت را
چو بینند روی دل آرای توچو آگه شوند از تجلای تو
چو پرسند از موج این آبهاازین جلوهها، رنگها، تابها
بتی چون بگردن در اندازدتفراتر ز دل، جایگه سازدت
چو نقاد چرخ از تو کالا کندچو هر روز، نرخ تو بالا کند
چو زین داستان گفتگوها رودچو این آب حیوان به جوها رود
چو هر دم بیفزایدت خواستارچو آیند سوی تو از هر کنار
چو بیدار بختی ببیند تو راچو بر دیگران بر گزیند ترا
چو بر چهر خوبان تبسم کنیچو این کوی تاریک را گم کنی
چو در مخزنت جا دهد گوهریچو بنشاندت اندر انگشتری
چو در تیرگی، روشنائی شویچو آمادهٔ دلربائی شوی
چو بیرون کشی رخت زین تنگنایچو اقبال گردد تو را رهنمای
چو آسودگی زاید این روز سختچو فرخنده گردی و پیروزبخت
چو پیرایهها ماندت در گروچو بینی ره نیک و آئین نو
چو افتادی اندر ترازوی مهرچو صد راه داد و گرفتت سپهر
رهائی دهندت چو زین رنجهاچو ریزند بر پای تو گنجها
چو بازارگانان خرندت بزربرندت ز شهری به شهر دگر
چو دیهیم شاهت نشیمن شودچو از دیدنت، دیده روشن شود
بیاد آر، زین دکهٔ تنگ منز سنگینی آهن و سنگ من
چو نام تو خوانند دریای نوردرودیم بفرست زان راه دور
ترا هر چه قیمت نهد روزگاربدار از من و این چکش یادگار
چو مشاطه، رخسارت آراستمفزودم دو صد، گر یکی کاستم
تو روزی که از حصن کان آمدیبس آلوده و سرگران آمدی
بدین گونه روشن نبودی و پاکبهم بود مخلوط، الماس و خاک
حدیث نهان چکش گوش دارنگین سازدت چرخ یا گوشوار
نه مشت و قفایت به سر میزنمبدین درگه نور، در میزنم