گنج

شمارهٔ ۵۱ - حقیقت و مجاز

بلبلی شیفته میگفت به گلکه جمال تو چراغ چمن است
گفت، امروز که زیبا و خوشمرخ من شاهد هر انجمن است
چونکه فردا شد و پژمرده شدمکیست آنکس که هواخواه من است
بتن، این پیرهن دلکش منچو گه شام بیائی، کفن است
حرف امروز چه گوئی، فرداستکه تو را بر گل دیگر وطن است
همه جا بوی خوش و روی نکوستهمه جا سرو و گل و یاسمن است
عشق آنست که در دل گنجدسخن است آنکه همی بر دهن است
بهر معشوقه بمیرد عاشقکار باید، سخن است این، سخن است
میشناسیم حقیقت ز مجازچون تو، بسیار درین نارون است