شمارهٔ ۴۶ - جان و تن
کودکی در بر، قبائی سرخ داشتروزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
همچو جان نیکو نگه میداشتشبهتر از لوزینه میپنداشتش
هم ضیاع و هم عقارش میشمردهر زمان گرد و غبارش میسترد
از نظر باز حسودش مینهفتسرخی اش میدید و چون گل میشکفت
گر بدامانش سرشکی میچکیدطفل خرد، آن اشک روشن میمکید
گر نخی از آستینش میشکافتبهر چاره سوی مادر میشتافت
نوبت بازی بصحرا و بدشتسرگران از پیش طفلان میگذشت
فتنه افکند آن قبا اندر میانعاریت میخواستندش کودکان
جمله دلها ماند پیش او گرودوست میدارند طفلان رخت نو
وقت رفتن، پیشوای راه بودروز مهمانی و بازی، شاه بود
کودکی از باغ میآورد بهکه بیا یک لحظه با من سوی ده
دیگری آهسته نزدش مینشستتا زند بر آن قبای سرخ دست
روزی، آن رهپوی صافی اندرونوقت بازی شد ز تلی واژگون
جامهاش از خار و سر از سنگ خستاین یکی یکسر درید، آن یک شکست
طفل مسکین، بی خبر از سر که چیستپارگیهای قبا دید و گریست
از سرش گرچه بسی خوناب ریختاو برای جامه از چشم آب ریخت
گر بچشم دل ببینیم ای رفیقهمچو آن طفلیم ما در این طریق
جامهٔ رنگین ما آز و هوی استهر چه بر ما میرسد از آز ماست
در هوس افزون و در عقل اندکیمسالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیمتن بمرد و در غم پیراهنیم