شمارهٔ ۳۶ - پیک پیری
ز سَری، موی سپیدی روئیدخندهها کرد بر او موی سیاه
که چرا در صف ما بنشستی؟تو ز یک راهی و ما از یک راه
گفت من با تو عبث ننشستمبنشاندند مرا خواه نخواه
گَه روئیدن من بود امروزگُل تقدیر نرویَد بیگاه
رهرو راه قضا و قَدَرمراهم این بود، نبودم گمراه
قاصد پیریام، از دیدن مناین یکی گفت دریغ، آن یک آه
خرمن هستی خود کرد دروهر که بر خوشهٔ من کرد نگاه
سپَهی بود جوانی که شکستپیری امروز برانگیخت سپاه
رُست چون موی سیه، موی سپیدچه خبر داشت که دارند اکراه
رنگ بالای سیه بسیار استنیستی از خَم تقدیر آگاه
گَه سیه رنگ کند، گاه سفیدرنگرز اوست، مرا چیست گناه؟
چو تو، یکروز سیه بودم و خوشسیهی گشت سپیدی ناگاه
تو هم ای دوست چو من خواهی شدباش یک روز بر این قصّشه گواه
هر چه دانی، به من امروز بخندتا که چون من کُنَدَت، هفته و ماه
از سپید و سیه و زشت و نکوهر چه هستیم، تباهیم تباه
قصهٔ خویش دراز از چه کنیموقتْ بیگه شد و فرصتْ کوتاه