شمارهٔ ۱۸۰ - زن در ایران
زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشتزن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟!
کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود
در عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود
دادخواهیهای زن میماند عمری بیجوابآشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود
بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیکدر نهاد جمله گرگی بود، چوپانی نبود
ازبرای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبود
نور دانش را ز چشم زن نهان میداشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود
زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود
میوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود
در قفس میآرمید و در قفس میداد جاندر گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبود
بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود
آب و رنگ از علم میبایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود
جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود
ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود
سادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود
از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبود
عیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بسجامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود
زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلودهدامانی نبود
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود
اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبود
پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبود
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبود
خسروا! دست توانای تو آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود
باید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود