شمارهٔ ۱۷ - امید و نومیدی
به نومیدی، سحرگه گفت امیدکه کس ناسازگاری چون تو نشنید
به هرسو دست شوقی بود بستیبه هرجا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بر در هر دل سپاهیز سوزی، نالهای، اشکی و آهی
زبونی هر چه هست و بود از تستبساط دیده اشکآلود از تست
بس است این کار بیتدبیر کردنجوانان را به حسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانیبدین بیمایگی بازارگانی
نهی بر پای هر آزاده بندیرسانی هر وجودی را گزندی
به اندوهی بسوزی خرمنی راکشی از دست مهری دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموختشرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت
دوصد راه هوس را چاه کردیهزاران آرزو را آه کردی
ز امواج تو ایمن، ساحلی نیستز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
مرا در هر دلی، خوش جایگاهیستبه سوی هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگان را مومیاییشوم در تیرگیها روشنایی
دلی را شاد دارم با پیامینشانم پرتوی را با ظلامی
عروس وقت را آرایش از ماستبنای عشق را پیدایش از ماست
غمی را ره ببندم با سروریسلیمانی پدید آرم ز موری
به هر آتش، گلستانی فرستمبه هر سرگشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را نوید استخوش آن دل کاندران نور امید است
بگفت ای دوست، گردشهای دورانشما را هم کند چون ما پریشان
مرا با روشنایی نیست کاریکه ماندم در سیاهی روزگاری
نه یکسانند نومیدی و امیدجهان بگریست بر من، بر تو خندید
در آن مدت که من امید بودمبکردار تو خود را میستودم
مرا هم بود شادیها، هوسهاچمنها، مرغها، گلها، قفسها
مرا دل سردی ایام بگداختهمان ناسازگاری، کار من ساخت
چراغ شب ز باد صبحگه مردگل دوشینه یک شب ماند و پژمرد
سیاهیهای محنت جلوهام برددرشتی دیدم و گشتم چنین خرد
شبانگه در دلی تنگ آرمیدمشدم اشکی و از چشمی چکیدم
ندیدم نالهای بودم سحرگاهشکنجی دیدم و گشتم یکی آه
تو بنشین در دلی کاز غم بود پاکخوشند آری مرا دلهای غمناک
چو گوی از دست ما بردند فرجامچه فرق ار اسب توسن بود یا رام
گذشت امید و چون برقی درخشیدهماره کی درخشد برق امید