شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام
اینکه خاک سیهش بالین استاختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندیدهر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروزسائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کننددل بیدوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جانفرساستسنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیردهر که را چشم حقیقتبین است
هر که باشی و به هر جا برسیآخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشدچو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کندچاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردندهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که در این محنتگاهخاطری را سبب تسکین است