شمارهٔ ۱۶۱ - هرچه باداباد
گفت با خاک، صبحگاهی بادچون تو، کس تیرهروزگار مباد
تو، پریشان ما و ما ایمنتو، گرفتار ما و ما آزاد
همگی کودکان مهد منندتیر و اسفند و بهمن و مراد
گه روم، آسیا بگردانمگه بخرمن و زم، زمان حصاد
پیک فرخندهای چو من سوی خلقکوتوال سپهر نفرستاد
برگها را ز چهره شویم گردغنچهها را شکفته دارم و شاد
من فرستم بباغ، در نوروزمژده شادی و نوید مراد
گاه باشد که بیخ و بن بکنماز چنار و صنوبر و شمشاد
شد ز نیروی من غبار و برفتخاک جمشید و استخوان قباد
گه بباغم، گهی بدامن راغگاه در بلخ و گاه در بغداد
تو بدینگونه بد سرشت و زبونمن چنین سرفراز و نیک نهاد
گفت، افتادگی است خصلت مناوفتادم، زمانهام تا زاد
اندر آنجا که تیرزن گیتی استای خوش آنکس که تا رسید افتاد
همه، سیاح وادی عدمیممنعم و بینوا و سفله و راد
سیل سخت است و پرتگاه مخوفپایه سست است و خانه بی بنیاد
هر چه شاگردی زمانه کنینشوی آخر، ای حکیم استاد
رهروی را که دیو راهنماستاندر انبان، چه توشه ماند و زاد
چند دل خوش کنی به هفته و ماهچند گوئی ز آذر و خورداد
که، درین بحر فتنه غرق نگشتکه، درین چاه ژرف پا ننهاد
این معما، بفکر گفته نشدقفل این راز را، کسی نگشاد
من و تو بندهایم و خواجه یکی استتو و ما را هر آنچه داد، او داد
هر چه معمار معرفت کوشیدنشد آباد، این خراب آباد
چون سپید و سیه، تبه شدنی استچه تفاوت میان اصل و نژاد
چه توان خواست از مکاید دهرچه توان کرد، هر چه باداباد
پتک ایام، نرم سازدمانمن اگر آهنم، تو گر پولاد
نزد گرگ اجل، چه بره، چه گرگپیش حکم قضا، چه خاک و چه باد