شمارهٔ ۱۵۷ - نکوهش نکوهیده
جُعل پیر گفت با انگشتکه سر و روی ما سیاه مکن
گفت، در خویش هم دمی بنگرهمه را سوی ما نگاه مکن
این سیاهی، سیاهی تنِ توستجاه مفروش و اشتباه مکن
با تو، رنگ تو هست تا هستیزین مکان، خیره عزم راه مکن
سیه، ای بیخبر، سپید نشدوقت شیرین خود تباه مکن