شمارهٔ ۱۵۰ - نشان آزادگی
به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنیببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاستهماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوستبرو بگوی بدرزی که رهنمای من است
وگر نه، بیسبب از دست من چه مینالیندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
اگر به خار و خسی فتنهای رسد در دشتگناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دلخود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنیچه وصلهها که ز من بر لحاف پیرزن است
بدان هوس که تن این و آن بیارایممرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عارچرا که عادت من، با زمانه ساختن است
شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلیبقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانمبغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبردجهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشننصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشدعبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاستفرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته ز باران و برف میگویدشکوفهای که به فصل بهار، در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی استاگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است