شمارهٔ ۱۴۸ - ناتوان
جوانی چنین گفت روزی به پیریکه چون است با پیریت زندگانی
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهمکه معنیش جز وقت پیری ندانی
تو، به کز توانائی خویش گوئیچه میپرسی از دورهٔ ناتوانی
جوانی نکودار، کاین مرغ زیبانماند در این خانهٔ استخوانی
متاعی که من رایگان دادم از کفتو گر میتوانی، مده رایگانی
هر آن سرگرانی که من کردم اولجهان کرد از آن بیشتر، سرگرانی
چو سرمایهام سوخت، از کار ماندمکه بازی است، بیمایه بازارگانی
از آن برد گنج مرا، دزد گیتیکه در خواب بودم گه پاسبانی