گنج

شمارهٔ ۱۴۵ - مور و مار

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۳۱ بیت
با مور گفت مار، سحرگه بمرغزارکاز ضعف و بیخودی، تو چنین خردی و نزار
همچون تو، ناتوان نشنیدم بهیچ جاهر چند دیده‌ام چو تو جنبندگان هزار
غافل چرا روی، که کشندت چو غافلانپشت از چه خم کنی، که نهندت به پشت بار
سر بر فراز، تا نزنندت بسر قفاتن نیک‌دار، تا ندهندت به تن فشار
از خود مرو، ز دیدن هر دست زورمندجان عزیز، خیره بهر پا مکن نثار
کار بزرگ هستی خود را مگیر خردآگه چو زین شمار نه‌ای، پند گوشدار
از سست کاری، اینهمه سختی کشی و رنجبی موجبی کسی نشد، ایدوست، چون تو خوار
آن را که پای ظلم نهد بر سرت، بزنچالاک باش همچو من، اندر زمان کار
از خویشتن دفاع کن، ارزانکه زنده‌ایاز من، ببین چگونه کند هر کسی فرار
ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدنمرگ است زندگانی بی قدر و اعتبار
من، جسم زورمند بسی سرد کرده‌امهرگز نداده‌ام به بداندیش زینهار
سرگشته چون تو، بر سر هر ره نگشته‌امگاهی به سبزه خفته‌ام آسوده، گه به غار
از بهر نیم دانه، تو عمری تلف کنیمن صبح موش صید کنم، شام سوسمار
همواره در گذرگه خلقی، تو تیره‌روزهر روز پایمالی و هر لحظه بی‌قرار
خندید مور و گفت، چنین است رسم و راهاز رنج و سعی خویش، مرا نیست هیچ عار
آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنجشاد آنکه چون منش، قدمی بود استوار
بیهش چه خوانیم، که ندیدست هیچ کسمانند مور، عاقبت اندیش و هوشیار
من، دانه‌ای به لانه کشم با هزار سعیاز پا دراوفتم به ره اندر، هزار بار
از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه، زانکناکرده کار، می‌نتوان زیست کامکار
غافل توئی، که بد کنی و بی‌خبر رویدر رهگذار من نبود دام و گیر و دار
من، تن بخاک میکشم و بار میبرماز مور، بیش ازین چه توان داشت انتظار
کوشم بزندگی و ننالم بگاه مرگزین زندگی و مرگ که بودست شرمسار
جز سعی، نیست مورچگان را وظیفه‌ایبا فکر سیر و خفتن خوش، مور را چه کار
شادم که نیست نیروی آزار کردنمدر زحمت است، آنکه تو هستیش در جوار
جز بددلی و فکرت پستت، چه خصلتی استاز مردم زمانه، ترا کیست دوستدار
ایمن مشو ز فتنه، چو خود فتنه میکنیگر چیره‌ای تو، چیره‌تر است از تو روزگار
افسونگر زمانه، ترا هم کند فسونصیاد چرخ پیر، ترا هم کند شکار
ای بی‌خبر، قبیلهٔ ما بس هنرورندهرگز نبوده‌است هنرمند، خاکسار
مورم، کسی مرا نکشد هیچگه بعمدماری تو، هر کجاست بکوبند مغز مار
با بد، به جز بدی نکند چرخ نیلگوناز خار، هیچ میوه نچیدند غیر خار
جز نام نیک و زشت، نماند ز کارهاجز نیکوئی مکن، که جهان نیست پایدار