شمارهٔ ۱۴۱ - مرغ زیرک
یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامینظر کرد روزی، بگسترده دامی
بسان ره اهرمن، پیچ پیچیبکردار نطعی، ز خون سرخ فامی
همه پیچ و تابش، عیان گیروداریهمه نقش زیباش، روشن ظلامی
بهر دانهای، قصهای از فریبیبهر ذره نوری، حدیثی ز شامی
بپهلوش، صیاد ناخوبروییبکشتن حریصی، بخون تشنه کامی
نه عاریش از دامن آلوده کردننهاش بیم ننگی، نه پروای نامی
زمانی فشردی و گاهی شکستیگلوی تذروی و بال حمامی
از آن خدعه، آگاه مرغ دانابصیاد داد از بلندی سلامی
بپرسید این منظر جانفزا چیستکه دارد شکوه و صفای تمامی
بگفتا، سرائی است آباد و ایمنفرود آی از بهر گشت و خرامی
خریدار ملک امان شو، چه حاصلز سرگشتگیهای عمر حرامی
بخندید، کاین خانه نتوان خریدنکه مشتی نخ است و ندارد دوامی
نماند بغیر از پر و استخوانیاز آن کو نهد سوی این خانه گامی
نبندیم چشم و نیفتیم در چهنبخشیم چیزی، نخواهیم وامی
بدامان و دست تو، هر قطرهٔ خونمرا داده است از بلائی پیامی
فریب جهان، پخته کردست ما راتو، آتش نگهدار از بهر خامی