شمارهٔ ۱۲۰ - گذشتهٔ بیحاصل
کاشکی، وقت را شتاب نبودفصلِ رحلت در این کتاب نبود
کاش، در بحرِ بیکرانِ جهاننامِ طوفان و انقلاب نبود
مرغکان میپراند این گنجشکگر که همسایهٔ عقاب نبود
ما ندیدیم و راه کج رفتیمور نه در راه، پیچوتاب نبود
اینکه خواندیم شمع، نور نداشتاینکه در کوزه بود، آب نبود
هر چه کردیم ماه و سال، حسابکارِ ایّام را حساب نبود
غیرِ مُردار، طعمهای نشناختطوطیِ چرخ جز غُراب نبود
رهِ دل زد زمانه، این دزدیهمچو دزدیدنِ ثیاب نبود
چو تهی گشت پُر نشد دیگرخُم هستی خُمِ شراب نبود
خانهٔ خود به اهرمن منمایپرسشِ دیو را جواب نبود
دورهٔ پیریَت، چراست سیاهمگرت دورهٔ شباب نبود
بس بگشت آسیایِ دهر، ولیکهیچ گندم در آسیاب نبود
نکشید آب، دلوِ ما زین چاهزانکه در دستِ ما طناب نبود
گر نمیبود تیشهٔ پندارملکِ معمورِ دل، خراب نبود
زین منه، اسبِ آز را بر پشتپایِ نیکان، درین رکاب نبود
تو، فریبِ سرابِ تن خوردیدر بیابانِ جان سراب نبود
ز آتشِ جهل، سوخت خرمنِ ماگنهِ برق و آفتاب نبود
سال و مه رفت و ما همیخفتیمخوابِ ما مرگ بود، خواب نبود