شمارهٔ ۱۱۰ - کارگاه حریر
به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزونکه کار کردن بیمزد، عمر باختن است
پی هلاک خود، ای بیخبر، چه میکوشیهر آنچه ریشتهای، عاقبت ترا کفن است
بدست جهل، به بنیاد خویش تیشه زدندو چشم بستن و در چاه سرنگون شدن است
چو ما، برو در و دیوار خانه محکم کنمگرد ایمن و فارغ، زمانه راهزن است
بگفت، قدر کسی را نکاست سعی و عملخیال پرورش تن، ز قدر کاستن است
بخدمت دگران دل چگونه خواهد دادکسی که همچو تو، دائم بفکر خویشتن است
بدیگ حادثه، روزی گرم بجوشانندشگفت نیست، که مرگ از قفای زیستن است
بروز مرگم، اگر پیله گور گشت و کفنبوقت زندگیم، خوابگاه و پیرهن است
مرا بخیره نخوانند کرم ابریشمبهر بساط که ابریشمی است، کار من است
ز جانفشانی و خون خوردن قبیلهٔ ماستپرند و دیبهٔ گلرنگ، هر کرا بتن است