گنج

شمارهٔ ۱۰۷ - قدر هستی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: منیست۱۹ بیت
سرو خندید سحر، بر گل سرخکه صفای تو به جز یکدم نیست
من بیک پایه بمانم صد سالمرگ، با هستی من توام نیست
من که آزاد و خوش و سرسبزمپشتم از بار حوادث، خم نیست
دولت آنست که جاوید بودخانهٔ دولت تو، محکم نیست
گفت، فکر کم و بسیار مکنسرنوشت همه کس، با هم نیست
ما بدین یکدم و یک لحظه خوشیمنیست یک گل، که دمی خرم نیست
قدر این یکدم و یک لحظه بدانتا تو اندیشه کنی، آنهم نیست
چونکه گلزار نخواهد ماندنگل اگر نیز نماند، غم نیست
چه غم ار همدم من نیست کسیخوشتر از باد صبا، همدم نیست
عمر گر یک دم و گر یک نفس استتا بکاریش توان زد، کم نیست
ما بخندیم به هستی و به مرگهیچگه چهرهٔ ما درهم نیست
آشکار است ستمکاری دهرزخم بس هست، ولی مرهم نیست
یک ره ار داد، دو صد راه گرفتچه توان کرد، فلک حاتم نیست
تو هم از پای در آئی ناچارآبت از کوثر و از زمزم نیست
باید آزاده کسی را خواندنکه گرفتار، درین عالم نیست
گل چرا خوش ننشیند، دائمماهتاب و چمن و شبنم نیست
یک نفس بودن و نابود شدندر خور این غم و این ماتم نیست
هر چه خواندیم، نگشتیم آگهدرس تقدیر، به جز مبهم نیست
شمع خردی که نسیمش بکشدشمع این پرتگه مظلم نیست