شمارهٔ ۱ - آتش دل
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحرکه هر که در صفِ باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما راشکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبریست
بجز رُخ تو که زیب و فرش ز خونِ دل استبهر رخی که درین منظر است زیب و فَریست
جواب داد که من نیز صاحبِ هنرمدرین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
میان آتشم و هیچگه نمیسوزمهَماره بر سرم از جور آسمان شرریست
علامت خطر است این قَبای خون آلودهر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خونِ من و نوبتِ تو نیز رسدبِدستِ رهزن گیتی هَماره نیشتریست
خوش است اگر گلِ امروز خوش بود فرداولی میانِ ز شب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه به ما ایستادگی آموختکه تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاهز خوب و زشت چه منظور؟ هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذردصبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست
میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشندکه گل بِطرف چمن هر چه هست عشوهگریست
تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگینبفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
ز آب چشمه و باران نمیشود خاموشکه آتشی که در اینجاست آتش جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندیسخن حدیث دگر، کار قصهٔ دگریست
گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفتبدان دلیل که مهمانِ شامی و سحریست
تو روی سَخت قضا و قدر ندیدستیهنوز آنچه تو را مینماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنیکه کار زندگی لاله کار مختصریست
خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشتکه عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
کسیکه در طلب نام نیک رنج کشیداگرچه نام و نشانیش نیست، ناموریست