گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انیرا۴۰ بیت
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی؟بگفت ای بی‌خبر، مرگ از چه نامی زندگانی را‌؟
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینیکه گردون‌ها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را
چراغ روشن جان‌را مکن در حصن تن پنهانمپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را
مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیریبه حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را
به چشم معرفت در راه بین‌، آنگاه سالک شوکه خواب‌آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را
ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتیبه حیلت دیو برد این گنج‌های رایگانی را
دلت هرگز نمی‌گشت این چنین آلوده و تیرهاگر چشم تو می‌دانست شرط پاسبانی را
متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاریمن از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را
بهل صباغ گیتی را که در یک خُم زَنَد آخرسپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را
حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنینخواهی یافتن در دفتر و دیوان‌، معانی را
بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوانخریداری نکردند این سرای استخوانی را
اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتینیاموزی ازین بی‌مهر درس مهربانی را
به مهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیستبرای لاشخواران واگذار این میهمانی را
بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمندلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را
ز شیطان بدگمان بودن‌، نوید نیک فرجامی‌ستچو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را
نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی داردنهانی شحنه‌ای می‌باید این دزد نهانی را
چو دیوان هر نشان و نام می‌پرسند و می‌جویندهمان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را
تمام کارهای ما نمی‌بودند بیهودهاگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را
هزاران دانه افشاندیم و یک گل ز‌آن‌میان نشکفتبه شورستان تبه کردیم رنج باغبانی را
بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمترها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را
شُبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیستبه گرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را
همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیدهبه سیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را
بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاندز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را
چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکیز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را
بیفشاندیم جان‌، اما به قربان‌گاه خودبینیچه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را‌؟
چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدنچه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را
شراب گمرهی را می‌شکستیم ار خم و ساغربه پایان می‌رساندیم این خمار و سرگرانی را
نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکانبپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را
تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم‌گشتهٔ غفلتسر و سامان که خواهد داد این بی‌خانمانی را‌؟
ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار می‌میردتو علت گشته‌ای این مرگ‌های ناگهانی را
رحیل کاروان وقت می‌بینند بیدارانبرای خفتگان می‌زن درای کاروانی را
در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهدنخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را
نباید تاخت بر بیچارگان‌، روز تواناییبه‌خاطر داشت باید روزگار ناتوانی را
تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردیبخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را
پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان داردز انده تار باید کرد پود شادمانی را
یکی زین سفره نان خشک برد‌، آن دیگری حلواقضا گویی نمی‌دانست رسم میزبانی را
معایب را نمی‌شویی، مکارم را نمی‌جوییفضیلت می‌شماری سرخوشی و کامرانی را
مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌راییکه نسبت نیست با تیره‌دلی روشن‌روانی را
درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادیبه میدان‌ها توانی کار بست این پهلوانی را
بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروینبر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را