گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعقافیه: اری۱۹ بیت
سود خود را چه شماری که زیانکاریره نیکان چه سپاری که گرانباری
تو به خوابی، که چنین بیخبری از خودخفته را آگهی از خود نبود، آری
بال و پر چند زنی خیره، نمی‌بینیکه تو گنجشک صفت در دهن ماری
بر بلندی چو سپیدار چه افزائیبارور باش، تو نخلی نه سپیداری
چیست این جسم که هر لحظه کشی بارشچیست این جیفه که چون جانش خریداری
طینت گرگ بر آن شد که بیازاردز گزندش نرهی گرش نیازاری
اهرمن را سخنان تو نترساندکه تو کردار نداری، همه گفتاری
بزبونی گرویدی و زبون گشتیتو سیه طالع این عادت و هنجاری
دل و دین تو ربودند و ندانستیدین چه فرمان دهدت؟ بندهٔ دیناری
غم گمراهی و پستی نخوری هرگزز ره نفس اگر پای نگهداری
ماند آنکس که بجا نام نکو داردتو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری
تا که سرگشتهٔ این پست گذرگاهیهر چه افلاک کند با تو، سزاواری
دامن آلوده مکن، چونکه ز پاکانیبندهٔ نفس مشو، چونکه ز احراری
جان تو پاک سپردست بتو ایزدهمچنان پاک ببایدش که بسپاری
وقت بس تنگ بود، ای سره بازرگانکالهٔ خود بخر اکنون که ببازاری
سپرو جوشن عقل از چه تبه کردیتو بمیدان جهان از پی پیکاری
بود بازوت توانا و نکوشیدیکاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری
چرخ دندان تو بشمرد نخستین روزچه بهیچش نشماری و چه بشماری
کمتری جوی گر افزون طلبی، پروینکه همیشه ز کمی خاسته بسیاری