قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶
در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بامره دیولاخ و قافله بی مقصد و مرام
گر عاقلی، چرا بردت توسن هویور مردمی، چگونه شدهستی به دیو رام
کس را نماند از تک این خنگ بادپایپا در رکاب و سر به تن و دست در لگام
در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیستکالات میبرند و تو خوابیدهای مدام
دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاههرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام
میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسبمیسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام
از کار جان چرا زنی ای تیره روز تندر راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام
از بهر صید خاطر ناآزمودگانصیاد روزگار به هر سو نهاده دام
بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراببس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
منشین گرسنه کاین هوس خام پختن استجوشیده سالها و نپختهست این طعام
بگشای گر که زندهدلی وقت پویه چشمبردار گر که کارگری بهر کار گام
در تیرگی چو شبپره تا چند میپریبشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکنخونابه میچکد همی از دست انتقام
فتوی دهی به غصب حق پیرزن ولیکبی روزه هیچ روز نباشی مه صیام
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی استشمشیر روز معرکه زشت است در نیام
درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبباین زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
از بهر حفظ گله، شبان چون به خواب رفتسگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام
چاهت چراست جای، گرت میل برتریستحرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلام
چندی ز بارگاه سلیمان برون مروتا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام
عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوزآگه نهای که چاه کدام است و ره کدام
پروین، شراب معرفت از جام علم نوشترسم که دیر گردد و خالی کنند جام