گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیلن (مضارع مسدس اخرب مکفوف)قافیه: ارا۵۲ بیت
ای دل عبث مخور غم دنیا رافکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشیچون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگهبی مهری زمانهٔ رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانستفرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کنمشمار جدی و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زینجاشمعی بباید این شب یلدا را
در پرده صد هزار سیه کاریستاین تند سیر گنبد خضرا را
پیوند او مجوی که گم کرد استنوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خرد که می‌بینیاز جای کنده صخرهٔ صما را
آرامشی ببخش توانی گراین دردمند خاطر شیدا را
افسون فسای افعی شهوت راافسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن ای عارفدر باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغیر آب فرو ننشاندسوز و گداز و تندی و گرما را
پنهان هرگز می‌نتوان کردناز چشم عقل قصهٔ پیدا را
دیدار تیره‌روزی نابیناعبرت بس است مردم بینا را
ای دوست، تا که دسترسی داریحاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینانشایان سعادتی است توانا را
از بس بخفتی، این تن آلودهآلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویندنشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکنرتبت یکی است مریم عذرا را
بشناس ایکه راهنوردستیپیش از روش، درازی و پهنا را
خود رای می‌نباش که خودراییراند از بهشت، آدم و حوا را
پاکی گزین که راستی و پاکیبر چرخ بر فراشت مسیحا را
آنکس ببرد سود که بی اندهآماج گشت فتنهٔ دریا را
اول بدیده روشنئی آموززان پس بپوی این ره ظلما را
پروانه پیش از آنکه بسوزندشخرمن بسوخت وحشت و پروا را
شیرینی آنکه خورد فزون از حدمستوجب است تلخی صفرا را
ای باغبان، سپاه خزان آمدبس دیر کشتی این گل رعنا را
بیمار مرد بسکه طبیب اوبیگاه کار بست مداوا را
علم است میوه، شاخهٔ هستی رافضل است پایه، مقصد والا را
نیکو نکوست، غازه و گلگونهنبود ضرور چهرهٔ زیبا را
عاقل بوعدهٔ برهٔ بریانندهد ز دست نزل مهنا را
ای نیک، با بدان منشین هرگزخوش نیست وصله جامهٔ دیبا را
گردی چو پاکباز، فلک بنددبر گردن تو عقد ثریا را
صیاد را بگوی که پر مشکناین صید تیره روز بی آوا را
ای آنکه راستی بمن آموزیخود در ره کج از چه نهی پا را
خون یتیم در کشی و خواهیباغ بهشت و سایهٔ طوبی را
نیکی چه کرده‌ایم که تا روزینیکو دهند مزد عمل ما را
انباز ساختیم و شریکی چندپروردگار صانع یکتا را
برداشتیم مهرهٔ رنگین رابگذاشتیم لؤلؤ لالا را
آموزگار خلق شدیم امانشناختیم خود الف و با را
بت ساختیم در دل و خندیدیمبر کیش بد، برهمن و بودا را
ای آنکه عزم جنگ یلان داریاول بسنج قوت اعضا را
از خاک تیره لاله برون کردندشوار نیست ابر گهر زا را
ساحر، فسون و شعبده انگاردنور تجلی و ید بیضا را
در دام روزگار ز یکدیگرنتوان شناخت پشه و عنقا را
در یک ترازو از چه ره اندازدگوهرشناس، گوهر و مینا را
هیزم هزار سال اگر سوزدندهد شمیم عود مطرا را
بر بوریا و دلق، کس ای مسکیننفروختست اطلس و خارا را
ظلم است در یکی قفس افکندنمردار خوار و مرغ شکرخا را
خون سر و شرار دل فرهادسوزد هنوز لالهٔ حمرا را
پروین، بروز حادثه و سختیدر کار بند صبر و مدارا را