بخش ۵۴ - حکایت
به گل گفتند: بلبل بس حقیرستترا با او چرا این دارو گیرست؟
بگفتا: بلبلی کز من زند لافبر من به ز ده سیمرغ در قاف
دل صافی ترا از لشکری بهدرون بینفاق از کشوری به
نظر، کز راستی آید، بلندستبرون از راستی خود ناپسندست
به چالاکی نظر جوی از بلندانولی پرهیز کن از چشم بندان
به پاکی دیدهای کو باز باشدبه صید دل کمند انداز باشد
ازو چون سر کشی، از پا نیفتیمیفگن بر زمینش، تا نیفتی